بخش دوم گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن امروز آماده شد. دوستانی که بخش نخست این مصاحبه را نخوانده اند اینجا را کلیک کنند.

امیدوارم در بخش سوم خود جناب سخن را ببینیم.
پرسش آخرم در بخش نخست گفتگو این بود که بلاگرهای ايرانی توجه جهانيان را به خودشان جلب کردهاند، تو به اين پديده چگونه نگاه میکنی و آينده اين موج را چه میبينی؟
البته بر روی کلمهی «جهانيان» بايد کمی مکث کنيم. شايد باور نکنی اگر بگويم تا به امروز در اروپا، از تمام کسانی که سر و کاری هم با کامپيوتر و اينترنت داشتهاند وقتي پرسيدهام «نظرتان راجع به وبلاگ چيست»، جواب همگیشان اين بوده که «وبلاگ چی هست؟»! ولی اگر شما از اين اشخاص، - حتا آدمهای بیسواد - سئوال کنی که «نظرتان راجع به روزنامه خواندن چيست؟» مطمئنا با شرح و بسط نظرشان را خواهند گفت. خب وقتي در يک کشور پيشرفته و متمدن غربی، آگاهی از اين پديده، به اين اندازه کم باشد، در کشور ما اين آگاهی مسلما کمتر هم خواهد بود. میخواهم به اين نتيجه برسم که هر چند اين پديده مهم و ارزشمند است، ولی نبايد در ارزش و تاثير آن مبالغه کرد. اين را بخصوص به کسانی میگويم که اين پديده بعد از مدتی برايشان تبديل به همه چيز میشود و گمان میکنند که «جهانيان» هم به اين پديده مانند آنها نگاه میکنند.
البته منهم به اين بیاطلاعي غربيها از «وبلاگ» برخورد کردهام، ولی بعد از بمباران گوگل، دفاع از زندانيان سياسي و بويژه بلاگرها، «امروز» شدن لوگوی خيلی از وبلاگها به نوعي بلاگرهای ايراني را سر زبانها انداخت؟
بله؛ کاملا صحيح است. منتها اين مسئله سر زبان کسانی افتاد که روزنامهها و مجلات جدی را مطالعه میکنند و اينها را شما میدانيد که در اقليت هستند. نکاتی که عرض میکنم فقط به خاطر اين است که با وبلاگ در چارچوب واقعی خودش برخورد کنيم؛ در غير اين صورت ممکن است بعدها دچار سرخوردگی شويم.
بله با تو موافقم. حالا میتوانم اينطور بپرسم که نظر تو در مورد پديده وبلاگ نويسی ايرانيها چيست، اصولا چرا جوانها به آن این همه روی آوردند و آينده اين موج را چگونه میبيني؟
البته اميدوارم گمان نکني اينها که گفتم مته به خشخاش گذاشتن و موی سفيد از ماست کشيدن است؛ اينها بخشی از پاسخ به همان سوال بالای توست، يعنی ما وقتی میخواهيم راجع به پديدهای صحبت کنيم، ابتدا چارچوبی از آن ترسيم میکنيم بعد متناسب با هدفي که داريم به ذکر جزئيات میپردازيم. اما در مورد وبلاگ نويسی جوانان ايرانی صحبت بسيار است، و جا دارد که به آن بيشتر بپردازيم. در اصل پرداختن به اين موضوع، بيان بُرِشی از شرايط فکری و فرهنگی جوانان ما در شرايط ايران امروز است. من شخصا، وبلاگ را يک رسانهی مدرن میدانم که به شدت در قلب جامعهی سنتي ايران - که جوانان تحصيل کردهی ما عامل تپش آن هستند - جا باز کرده است. بديهی است که اين رسانهی مدرن نمیتواند به راحتی جذب بافت سنتی جامعه شود، ولی به دليل ضرورتهای اجتماعی، و آغاز تغييرات کيفی در فرهنگ کشور ما، خواه ناخواه جای خود را باز میکند و به پيش میرود. نکتهای که جای شگفتی است، سرعت نفوذ اين پديده در ميان قشر جوان و تحصيل کردهی جامعه است که علت دقيقی برای آن نمیتوان مشخص کرد. اگر اين بحث خسته کننده نمیشود، میتوانم به برخی جزئيات هم اشاره کنم.
بله خواهش میکنم، و اتفاقا به نظرم موضوع بسيار مهمی است.
سابق بر اين، وقتی «نو»ی ِ فرهنگی، میخواست به جنگ «کهنه»ی فرهنگی برود، چيزی توليد میکرد به نام شعر نو؛ يا در عرصهی داستان، از «امير ارسلان نامدار» فاصله میگرفت و میشد داستان کوتاهی مثل «سه قطره خون». «حسين کرد شبستری» را به «دون ژوان کرج» تبديل کردن و «زندگي نادرشاه» را با «تخت ابونصر» جايگزين کردن البته کار آسانی نبود. از آن مشکلتر نويسندهی «بوف کور» شدن بود. در تمام اين احوال، شاعر و نويسنده میخواست خودش باشد؛ میخواست خودش را عرضه کند، اما جامعه سنتي ايران درست بر عکس اين را میخواست. جامعه سنتی میخواست تا شاعر و نويسنده به هنجارهای جا افتادهاش کاری نداشته باشند. اصلا ابراز ِ «خود»، گناه بود، - و هنوز هم گناه هست-. به عنوان معترضه عرض کنم، همين که آقای ابطحي، به عنوان يک روحانی، - که علیالقاعده بايد حافظ فرهنگ سنتی جامعه باشد - در وب نوشت اش میگويد، بگذاريد در اين جا «خودم باشم»، يک انقلاب است، اما اين انقلاب چون با تفنگ و مسلسل و خون و خونريزی همراه نيست، به چشم خيلیها نمیآيد. از بحث خارج نشوم... پس تنها وسيلهای که در گذشته میشد با آن ابراز «نو شدن» فرهنگی کرد، شعر و داستان بود، آن هم بر صفحات محدود کتاب و مجله. البته عرصهی سياست و نقد سياسی را در اين جا ذکر نمیکنم چون بحث خيلی گسترده میشود. اما امروز، وسيلهای برای اين ابراز «نو» شدن و نوگرايی در اختيار ما قرار گرفته به نام اينترنت و وبلاگ فارسی. بايد اين را در همين جا مشخص کنيم، و به شدت هم بر آن تاکيد کنيم، که اين اينترنت و وبلاگ، فقط ابزار است؛ وسيله است؛ چیزی است مثل صفحات سفید کتاب و مجله؛ هدف نيست؛ محتوا نيست. محتوا را ما داخل آن میريزيم، برای دست يافتن به هدفي مشخص. اين يک طرف قضيه است. طرف ديگری هم هست که شايد بيشتر به بحث جامعه شناسی مربوط شود، و آن اين که وبلاگ، به لحاظ ماهيتی که دارد، به يک خصلت سرکوفتهی بشری اجازه ابراز وجود میدهد و آن آنارشی است. البته به قول استاد عزت الله فولادوند، معادل قرار دادن هرج و مرج طلبی در برابر آنارشيسم اشتباه است و آن چه در بطن اين کلمه نهفته است، «بیحکمرانی» يا «بیفرمانی» است. طرفدار آنارشی کسی است که مخالف با حکومت و فرمانروايی است. چون وبلاگشهر يک اجتماع مجازی است، لذا میتوانيم اين تعريف را بر اين اجتماع تسری بدهيم و بگوييم اين جا، جايی است که حکومتی بر آن حاکم نيست و حکمرانی بر آن حکم نمیراند و همه ما در آن آزاد هستيم که هر چه میخواهيم بگوييم و بکنيم. اين يک خصلت ذاتی بشر است؛ خصلتی که با ژن حيواني ما پيوند خورده و مختص باکونین و پرودون نيست. ببين. به شدت نگران هستم که اين بحث برای خوانندگان خسته کننده بشود. اگر به من باشد، میخواهم ساعتها در اين باره حرف بزنم، ولي گمان میکنم به همين اندازه بس باشد.
خوب منهم در اين مورد حرفهايی دارم که میترسم به پلميک تبديل شود و از کيفيت مصاحبه خارج شوم لذا سوال بعدی را مطرح ميکنم. من نيز وبلاگ را مثل تو يک رسانه مدرن میدانم. در چند مقاله به زبان دانمارکی که در باره وبلاگ بود همين تعريف از وبلاگ شده بود. اما انگار ما ايرانيها عادت داريم همه چيز را پيچيده کنيم مثلا همين اصطلاح «دنياي مجازی» که مرتب در مورد وبلاگها بکار برده میشود تا چه حد میتواند درست باشد؟ نظر تو چيست؟
اين موضوع را اگر اشتباه نکنم در وبلاگ سايه آبی هم به بحث گذاشتهاند. شما نيز در اين باره مسائلي را مطرح کردهای. در گوشه و کنار هم به آن اشاره میشود. يک مثال خوبی که يک نفر از خوانندههای «سايه آبی» زده، فروشگاه مجازی است، که هر چند لفظ مجازی به آن اطلاق میشود، ولی فعل و انفعال واقعی در آن صورت میگيرد! اينها به تعريف کلمات بر میگردد و برداشت ما از اين تعاريف. تعريف هم تا آنجايی مهم است که در عمل، اثرگذار باشد، در غير اين صورت گمراه کننده و موجب اتلاف وقت است که بايد از آن پرهيز کرد.
سخن، هم نسلان ما به وبلاگ نوعی نگاه با «وسواس» دارند، حتا آنها که حرفی برای گفتن دارند علاقهای به وارد شدن به اين دنيا را ندارند چرا؟ ايام عيد با دوست فرهيختهای که در لندن است تلفنی گپ میزديم . حرف وبلاگ پيش آمد و من تشويقش میکردم که وبلاگی درست کند. دلايلی میآورد که پايههای منطقی نداشت اخر دست بخنده گفت راستش من «مدرن سنتی هستم»؟
اين مسئله چندان عجيب نيست. نمیتوان انتظار داشت که مردم - حتا مردم فرهنگی و اهل قلم - از هر وسيله و رسانهای بخواهند يا بتوانند استفاده کنند. روحيه و خواست باطنی شخص هم مطرح است. من خودم دقيقا به همين لحاظ هرگز نتوانستهام مطالب «وب لاگی» به معنای واقعی کلمه بنويسم. اگر چه قلم در دستم به راحتي میگردد و هيچ محدوديتی از نظر «فرآيند نوشتن» و «ثبت انديشه» در خودم نمیبينم. منتها آن کلمات و جملات وبلاگی اصلا از ذهن شخصی به نام ف.م.سخن بيرون نمیآيد و هر قدر هم تلاش کند، قطعا به نتيجهای نمیرسد. بنابراين نبايد از دوست تان توقع داشته باشيد که از اين وسيله مثل شما استفاده کند.
من نمیدانم منظورت از مطالب «وبلاگی» چيست؟ اگر توضيح بيشتري بدهی ممنون میشوم ولی وبلاگهايی هست که من با اشتياق میخوانم مثل خوابگرد هم وبلاگ است و هم مطالبش خواندنی.
خوابگرد بيشتر شبيه به يک مجلهی ادبي تک نفره است تا يک وبلاگ. مطالب وبلاگی را میشود مثلا در وب لاگ حسين درخشان جست و جو کرد...
پایان بخش دوم، این گفتگو ادامه دارد...