پیش در آمد
گفتگو با ف.م.سخن که وبلاگی هم به همین نام دارد، دومین گفتگوی من است از سری مصاحبههایم با اهالی وبلاگشهر، بدون شک خیلیها با مقالات و بویژه طنز نوشتههای سخن که بیشتر در گویا نیوز منتشر میشود آشنا هستند، اما من بعنوان یک بلاگر با او به گفتگو نشستم. قرار و ساعت مصاحبه را با هم از قبل گذاشته بودیم ولی بدلیلی این گفتگو زودتر انجام گرفت و هیچکدام آمادگی نداشتیم. سخن به من گفت: «لطفش در همین است که بداهه باشد» که شد. به خاطر طولانی شدن مصاحبه و پرهیز از خسته کردن خوانندگان این گفتگو در چند بخش منتشر میشود.
بخش نخست گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن

عکس را سخن برایم فرستاد و آخرین کتابی که میخواند
سخن عزیز از اينکه با اين گفتگو موافقت کردی و برایش وقت گذاشتی ممنونم.
استدعا میکنم.
نمیدانم اصلا دوست داری کمی از خودت بگويی، يک معرفی کوتاه؟
دلم میخواهد اين کار را بکنم، ولي متاسفانه نمیتوانم. علت آن هم گرفتاریهايی است که اين معرفی میتواند به وجود بياورد. نمونهی آرش سيگارچي را در پيش رو داريم. يک اشتباه و جا به جا شدن مصاحبه در راديو فردا باعث شد تا ايشان گرفتار شود. شما هم اگر دوست داری که من همچنان بنويسم، بايد کمی تحمل کنی تا بعد از بهتر شدن اوضاع کشور - يعنی زمانی که آدم را به خاطر نوشتن به زندان نيندازند - خودم را معرفی کنم.
متولد چه سالی هستی؟
اگر نيمه خالی ليوان را نگاه کنيم بايد بگويم دارم به پنجاه سالگي نزديک میشوم. اگر به نيمه پر نگاه کنيم بايد بگويم در دههی چهل زندگی هستم.
با نوشتههای شما از طريق گويا آشنا شدم و بعدها فهميدم وبلاگ هم داري چطور شد به فکر راه اندازی وبلاگ افتادی؟
من در ابتدا فقط خوانندهی وب سايتها و وبلاگها بودم و اصلا قصد نداشتم وارد اين عرصه شوم. بيشتر دوست داشتم تا بينندهی بازی باشم تا بازيگر ولی بعد از اهدای جايزهی صلح نوبل به سرکار خانم عبادی، بسيار هيجان زده شدم و احساس کردم خون تازهای در رگهای من جريان پيدا کرده است؛ از حالت بیاعتنايی خارج شدم و با جرقهای که آقای داريوش سجادی زد و امکانی که آقای فرشاد بيان، برايم به وجود آورد وارد ميدان شدم. بعد از نوشتن چند مقاله وبلاگ هم به راه افتاد.
چه مدتی میشود که وبلاگ مینویسی؟
يک سال و خردهای است.
از نوشتههايت بويژه طنزهایت میشود فهميد که سالهاست مینويسي، اگر ممکن است در اينباره بيشتر بگويی؟
بهتر است بگويی که سالهاست میخوانم. سی سالی میشود که شبانه روز میخوانم. از خواندن مهم تر به هر گوشهای که در زندگی بتوانی تصور کنی سرک کشيدهام. سالها نوشتن مهم نيست؛ با نوشتن کسی نويسنده نمیشود. با لمس زندگي است که يکی از ارکان نويسندگی - بخصوص از نوع طنزش - فراهم میشود. براي آگاهیات آن چه که تا کنون از من به عنوان کتاب منتشر شده، مطلقا با طنز و سياست کاری ندارد و جنبهی تخصصی دارد.
چطور شد که به طنز روی آوردی؟
روی آوردن به چيزی، توصيفی است که کمی مکانيکی است. يک چيزی بايد در جوهرهی شخص باشد تا کارش موفقيت آميز باشد. طنز هم، نمیگويم در ذات من است و يا جوهر وجود من است، ولی يک جزء مهم از زندگي مرا تشکيل میدهد. من همه چيزهايی را که به عنوان طنز مینويسم ابتدا به صورت تصوير میبينم. مثال برايت میزنم: همين طنز آخر که لباس رزم پوشيدن رهبر است، با خواندن خبر، ابتدا رهبر، جلوی چشمم با کلاه خود و نيزه و لباس جنگی ظاهر شد! بعد او را بر فراز قلعه ديدم که دوربين انداخته و به دوردست نگاه میکند و دنبال دشمن میگردد. اينها را مثل اين که در بيداری ببينم همينطوری زنده و واقعی بود. بعد شعر فردوسی به ذهنم آمد و بعد اين نوشته خلق شد. کل آن هم در عرض يکی دو ساعت نوشته شد.
منظورم از روی آوردن اين نبود که پرسشی مکانيکي کرده باشم ، چون ديدم گفتي کتابهايی که تاکنون منتشر کردهای به طنز و سياست کاری ندارد.
خب از اين زاويه باز هم نمیتوانم اسمش را «روی آوردن» بگذارم. روی آوردن يعنی اين که يک شب تصميم بگيری که از فردا طنز بنويسي. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي که درتوصيف قرآن میگويند که متن قرآن حالت حلقوی رو به بالا دارد و خطی نيست، انسان هم پر از پيچيدگیهاست و بيچاره کسی که از هزار بعدی که درونش هست فقط به يک بعد میچسبد و تا آخر عمر در زندان آن خود را اسير میکند.
حرفت را قبول دارم نوشتن بويژه طنز کاری يکشبه نيست، هم جوهره آن بايد باشد هم ذوقش.
بله همين طور است.
کمی از طنز بعد از انقلاب بگو؟
طنز بعد از انقلاب در حقيقت با «گل آقا» شروع میشود. البته ماهنامه طنز و کاريکاتور آقای عليزاده و کتابها و نوشتههای ديگران هم هست که اثر گذار است ولی نقطهی عطف در کارهای مرحوم صابری است. بررسی اين مسئله نياز به وقت دارد که فکر میکنم در اينجا ضيق است و بايد کوتاه بگوييم و کوتاه بنويسيم.
البته میتوان اين مصاحبه را در دو بخش يا حتا سه بخش منتشر کرد، خوب کمتر چنین فرصتی پیش میآید؟
بسيار خب. ولی فکر خواننده را هم بايد بکنيم. بعد از آن چيزهايی که شما و عبدالقادر در تمجيد از ايجاز گفتيد من ديگر رويم نمیشود روده درازی کنم! ما واقعا طنرنويس کم داريم آدمهايی که حالا به ذهنم میرسد، ايرج پزشکزاد، هادی خرسندی، جواد مجابی و عمران صلاحي. البته ابراهیم نبوی را جزو طنز نویسان بعد از انقلاب میدانم. در حقيقت ما طنز پرداز خيلی زياد داريم و بر عکس آن، طنزنويس خيلی کم داريم. علت هم مشخص است: يکی ترس از قلم، که حتا در اهل علم هم وجود دارد، و ديگری نبود امکان انتشار. شما وقتی کاری را مینويسي میخواهی جايی منتشر شود و خواننده داشته باشد. اگر اين امکان را نداشته باشی بعد از يک مدت نوشتن، از کار ِ دل سرد میشوی و میروی دنبال کار گِل. اگر ايرج پزشکزاد، دائی جان ناپلئونش امکان چاپ نمیيافت خب طبعا طنزنويسی هم امروز به نام ايرج پزشکزاد وجود نداشت. امثال آقای خرسندی و عمران صلاحی و ابراهيم نبوی هم که با شعر و مطلب طنز به ميدان آمدند به خاطر همين امکان انتشار و مطرح شدن، توانستند کارشان را رشد بدهند و به جايگاهی برسند که امروز رسيدهاند. خوشبختانه فضای اينترنت و وبلاگها، امکان جديدی به وجود آورده - که البته دشواریهای خاص ورود به آن هم کم نيست - ولی خب بهتر از کشوی ميز است.
تو بهتر میدانی که طنز در ادبيات گذشته مابیسابقه نیست حتا مولانا و حافظ و سعدی به هزل و بذله گويی نظر مثبتی داشتهاند اما چرا این همه کم، آيا مردم خريدار اين کالا نيستند يا...؟
طنز در ادبيات گذشته محدودهی بستهای داشته و بيشتر برای جلب توجه مخاطب به کار میرفته است. مردم عادی - همين امروز هم - حوصلهی حرفهای جدی ندارند و فوری خميازه میکشند اما همين که حرفت را با مسائل روز و طنز ترکيب میکنی، شنونده حواسش شش دانگ جمع میشود. اين تکنيکی است که روحانيت از آن بر بالای منبر استفاده میکند و نتيجه خوبی هم میگيرد. طنز ِ گذشته هم همين طور است. شما داستان کنيزک و خر مولانا را که میخوانی، کتاب را به خاطر تمثيلی که به کار میبرد زمين نمیگذاری ولی او قصدش نشان دادن صحنههای به قول وزارت ارشاد مستهجن نيست بلکه میخواهد نتيجهای از آن بگيرد که میگيرد و خواننده را هم به آن نتيجه میرساند. ولی طنز امروز از نوع ديگری است که بيشتر هم به مسائل اجتماعی و سياسی روز آلوده است و اثر ماندگار کمتر خلق میشود. اثری که خلعت بقا بپوشد کمتر به چشم میخورد و اين جاي تاسف دارد.
از عبدالقادر بلوچ نظرش را در مورد هادی خرسندی و کارهايش پرسيده بودم، اینجا هم همان پرسش را از تو میکنم؟
نظر عبدالقادر کاملا صائب است. آقاي خرسندی (نمیگويم استاد، چون بدشان میآيد) يک نقطهی عطف در تاريخ طنز ايران به شمار میآيد و قلهای است در ميان قلههای ادب منظوم.
چندي پيش پاسخی داده بودی به ابراهيم نبوي، ضمن اينکه میخواهم نظرت را در مورد کارهای نبوي بدانم آيا بهتر نبود تو سکوت میکردی؟
بيشتر نوشتههای طنز آقای نبوي را دوست دارم و ايشان را جريان ساز میدانم. جريان سازی در بستر ادب فارسي خيلی مهم است و بايد بعدها به آن پرداخته شود. ببين. فکر، زبان را میسازد و زبان فکر را. طرفدارهای متالنگيستيک معتقد هستند که زبان بر تفکر تاثير میگذارد و زبان ِ کامل، تفکر ِ کامل به وجود میآورد. در عرصه ادب هم کلمه فقط وسيلهی انتقال پيام و احساس نيست بلکه فکر هم میتواند با آن ساخته شود. کاری که امثال آقای نبوی انجام میدهند نه به خاطر واکنش لحظهای خواننده، که به خاطر ايجاد فکر نو و زاويه ديد نوست که ارزش دارد. اين به نظر من کاری است مهم، که ايران را از قرون وسطای فعلی به دوران روشنگری و عصر طلايی خواهد رساند. در مورد جواب دادن هم، آری کار بيهودهای بود و بهتر بود چيزی نمینوشتم چون اصلا ارزش بحث و مجادله نداشت. کارهای مهمتری هست که میتوان وقت عزيز را صرف آن کرد.
سخن تعريف تو از طنز چيست؟
تعريف خاصی ندارم. تعريف کردن به درد کتابهای دانشگاه میخورد و کتابهای دانشگاه هم به درد نمره گرفتن و مدرک گرفتن. مدرک را هم در واقعيت بايد گذاشت در کوزه و آبش را خورد! تعريف هنر توسط تولستوی، هنرمند نمیآفريند. تعريف شعر توسط خواجه نصير طوسی شاعر نمیآفريند. دانستن تعداد ابيات غزل به شاعر شدن کسی کمک نمیکند. بيان تعريف طنز توسط ف.م.سخن کسی را طنز نويس نمیکند. ولی يک چيز میتوانم بگويم و آن اينکه آن چه ما زندگی میناميم از اول تا آخرش طنز و کمدي است و من جدا به اين ايمان دارم.
به اين خاطر پرسيدم چون جوانهايی هستند در همين وبلاگشهر که به طنز علاقه دارند و شايد دوست دارند که بدانند طنز خوب چه مشخصهای دارد؟
بله من هم دقيقا به همين خاطر اين جواب را دادم که جوانهای عزيز ما بدانند که دنبال مشخصه نباشند و هر چه را که به دلشان مینشيند با علاقه بخوانند و هر چه را که فکر میکنند بايد بنويسند با علاقه بنويسند که اين از هر توصيه و رهنمود و پند و اندرزی مفيدتر است. يک نکته در مورد خوب و بد: من هم فيلم گنج قارون فردين را با علاقه تماشا میکنم و هم عصر جديد چارلی چاپلين را! من اين را جدي میگويم و شوخی هم نمیکنم...از مهدی مشکی و شلوارک داغ همان قدر بهرهی طنز میگيرم که از ديکتاتور بزرگ چارلی. چرا؟ چون اين عين زندگی است. بدون حذف و تعديل. من اگر دکتر هستم نمیتوانم بگويم فقط مريضهای خوشگل و با کلاس را معالجه میکنم. من بايد با هر نوع بدنی و با هر نوع مرضی سر و کار داشته باشم. اين چيزهاست که به نظر من از هر درس دانشگاهی مهم تر است.
پديده وبلاگ نويسی در ايران توجه جهانیان را به خودش جلب کرده، تو به اين پديده چگونه نگاه میکنی و آينده اين موج را چه میبيني؟
دست روی نقطهی حساسی گذاشتی که کمی بايد روی آن صحبت بکنيم. من فکر میکنم بهتر است که اين موضوع را به جلسات بعد موکول کنيم...
پایان بخش نخست، این گفتگو ادامه دارد...