یادداشت‌های اسد علیمحمدی                                   My Danish Blog 

بوی بد

Tuesday, March 1, 2005

 

آیت الله احمد جنتی امام جمعه در خطبه های نماز فرمودند که امروز از مجلس: "بوهايی به مشام می ‌خورد"

در نماز جـــــــمعه گفته جـنـتی

چند کلوم دارم حرف مـنـــــطقی

بوی بد آمــد زمجلس در مـشام

بوی گُه میده بــرادر وقت شام

این وکیلان، آش گندم خورده اند؟

آبـروی ملتی را بــــــــــــرده اند

باد بـد ِول میکنند بی اختــــیــار

مقعـد شان را ببندید با خیــــــار

گرنگردد این عمل چون کارساز

من به مجلس میبرم یک قفلساز

قفل بر کون وکیلان مـی زنـــیم

چفت و بست فرد اعلا می زنـیم

تا نیاید بـوی بـد دیـگر به گوش

تا دماغش را نگیرد جرج بوش

آخ که این مجلس چقدر بدبوشده

جنتی از گند آن مدهـــوش شــده

خود چنین بذری برامان کاشتــی

وقت محصول، گوزوُچس برداشتی

حال اگر شکوه کنی دیگر ریاست

از اسد بشنو کلامی، حرف راست

بیست واندی گُه زدی بر کشـوری

بوی بد خود میدهی نی دیــگری



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:00 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 14




جفـنگ

Wednesday, March 2, 2005

 

نمیدانم دور از جان شما انگار زده بسرمان، پیش مرتضوی هم نبودیم که تصادفی چیزی به چیزمان بخورد یا برعکس، همینطوری از مغزمان شعر که چه عرض کنیم جفنگ بیرون میاد. بیلی معتقده بعلت برف چند روزه و کمبود آفتاب است و پیشنهاد میکند نامه ای به دالکه بنویسم تا دعایی، زخم چشمی، چیزی برایمان ارسال کند تا بخودمان سنجاق کنیم. بهرحال دوستانی که در امورات دعا و جادو وجمبل سرشته دارند مارا از نظرات خودشان بی نصیب نگذارند. فعلا این جفنگ امروز را بخوانید تا وقتی که حالمان بهتر شود.



ابطحی وبلاگ نویسِ برتراست
گه شترمرغ، گه شبیه کفتراست
سیدِ خندان رئیس جمهور ما ست
چونکه میخندد شبیه عنتراســـــت
آلیا خانم وکیل مد پرست نق نقو
در کریدورهای مجلس منتراســت
عشرت شایق دلش در بنداعدام زنان
پیش روحانی همیشه بمب و موشک ابتراست
هرکه گوید حرف حق زنجیرودربندش کنند
قاضی القضات ایران از یزیدهم بدتراست
حضرت خرازی اندرکشوربیگانه ها
درتعجب!رایس میسه یاکه شایدمستراست
شیخ و واعظ در صف غارتــــــــگری
بچه هامان وقت تحصیل بی مدادودفتر است
مجلس هفتم؟ اسد دیگر خموش
چون رئیسش از وکیلان خرتراست

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:31 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 16




آموزش موسیقی از طریق اینترنت

Friday, March 4, 2005

 

1)خبر خوبی دارم برای علاقه مندانی که دوست دارند نواختن ساز تار و یا سه تار را بیاموزند و امکان دسترسی به استاد را ندارند، بویژه آنها که در خارج از کشورزندگی میکنند. سایت "موسیقی هنری ایران" که به همت رضا کلانتری در سال 2000 راه اندازی شد برای نخستین بار دست به شیوه آموزش از طریق اینترنت زده است.

چگونگی آموزش به نقل از این سایت:

در اين روش استاد به وسيله امكاناتي كه اين وب سايت و اينترنت در اختيارش قرار مي دهد، با شاگرد ارتباط خواهد داشت.
اختصاص يك پست الكترونيكي براي استاد و شاگرد
استفاده از اينترنت پر سرعت
استفاده از (وب كم) Web cam و... براي داشتن ارتباط تصويري و صوتي و...
كتاب هاي آموزشي به همراه اجراي آن ها بر روي سي دي يا كاست
دفترچه جداگانه توضيحات براي كتاب هاي آموزشي و...
اختصاص يك ساعت در هفته براي آموزش آنلاين و يك جزوه آموزشي در هر هفته براي آموزش دروس
و...
امكان ايجاد ارتباط با اساتيد موسيقي ايران در كلاس هاي آنلاين
لازم به ذكر است كه شهريه كلاس هاي اين دوره به دليل استفاده از امكاناتي كه هزينه در بر مي گيرند كمي بيشتر از كلاس هاي عادي است.

من نمیدانم این شیوه تا چه حدودی میتواند کاربرد داشته باشد، برای امتحان تصمیم دارم این روش را با یکی از هنرجویانم آزمایش کنم. برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر اینجا را کلیک کنید.


2) شاید یکی از بهترین وبلاگها "خوابگرد" سید رضا شکراللهی است. من که خواننده ثابت این وبلاگ هستم و روزی که بدلایل شخصی رضا آنجا را تعطیل کرد بینهایت متاسف شدم و در یاداشتی با نام "غم نان" نوشتم، شکراللهی وبلاگ زیبا و پر محتوایش "خوابگرد" را بر اساس همان داستان قدیمی «اگر غم نان بگذارد» تعطیل کرد.....

خوشبختانه او برگشت و این آمدن من و شاید اکثر خوانندگانش را خوشحال کرد. دیروز که وبلاگش را میخواندم از خوانندگانش گله کرد بود که چرا کمتر نظر میدهند:

"صريحا می‌گويم که من در وبلاگم به نظرات خوانندگانم احتياج دارم. با نظرات آن‌هاست که احساس زنده‌بودن می‌کنم، پخته می‌شوم، آبديده می‌شوم، آگاه‌تر می‌شوم، کاستی‌ها را جبران می‌کنم، احساس هويت می‌کنم، ايده می‌گيرم، عصبانی می‌شوم، خوشحال می‌شوم، اميدوار می‌شوم، نااميد می‌شوم، لبخند می‌زنم، اخم می‌کنم، و زندگی می‌کنم. چرا زندگی را از آدم‌های ابلهی مثل من که وبلاگ برای‌شان جدی‌ست، دريغ می‌کنيد؟"

من با او در این مورد موافقم و نمیدانم چرا فکر میکنم بدون نظر خوانندگان وبلاگ به خرابه ای میماند که کمتر کسی از آنجا عبور میکند، هر چند میدانی خیلیها وبلاگت را میخوانند.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:44 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 17




آخرین نسل گلادیاتورها

Monday, March 7, 2005

 

خبر کوتاه است " حال جسمانی استاد "جلیل شهناز"،شناسنامه تار ایران ، بار دیگر رو به وخامت گذاشت.
به گزارش خبرنگار سینا، وضعیت جسمانی استاد "جلیل شهناز" که مدت هاست به علت بیماری قلبی و اعصاب در بستر بیماری قرار دارد، بار دیگر رو به وخامت گذاشت و وی به علت بروز بیماری کلیه مجبور به مراجعه به بیمارستان و انجام سونوگرافی از کلیه هایش شد.گفتنی است ناراحتی قلبی و اعصاب او نیز بار دیگر رو به وخامت گذاشته است."

یکی از ویژه گیهای موسیقی ایرانی بداهه نوازی است، اگر چه بداهه نوازی مختص به شرق و موسیقی ایرانی نیست و در موسیقی غربی نیز هنرمندانی بوده اند که در لحظه دست به آفرینش زنده اند اما بداهه نوازی در موسیقی ایرانی با غرب تفاوتهایی دارد و آن آزادی بیشتر نوازنده ایرانی در خلق ملودیهای متنوع است و در عین حال مقید به رعایت تم و چهارچوبی که در موسیقی کلاسیک غربی است نمی باشد.

بدون تردید استاد جلیل شهناز یکی از باذوق ترین و کم نظیر ترین بداهه نواز قرن اخیر موسیقی ایرانی است.استاد علی تجویدی در مورد ایشان می نویسد: "باید اعتراف کنیم که استاد جلیل شهناز از معدود نوازندگانی است که واجد شرایط لازم برای بداهه نوازی می باشند. ساز جلیل شهناز از جلال و شکوه خاصی برخورداراست که شنونده را به تکریم و تعظیم وادار می کند. این استاد گرانمایه صاحب سبک خاصی است که بسیاری از هنرجویان تار تحت تاثیر نوازندگی او قرار دارند. ملودیهای زیبا و ارزشمندی که در بداهه پردازی خلق میکند، هر شنونده ی صاحب ذوقی را تحت تاثیر قرار میدهد. لطافت و ظرافت را با قدرت و قوت به هم آمیخته که قلم از توصیف آن عاجز است."

استاد جلیل شهناز در سال 1300 در اصفهان در میان خانواده ای اهل موسیقی بدنیا آمد. جد او "فتحعلی خان" از نوازندگان در بار ناصری بوده و پدرش "شعبان خان" نیز سنتور مینواخته. استاد موسیقی را از همان دوران کودکی نزد پدر و برادرهایش آموخت بطوریکه در شانزده سالگی نوازنده قابلی بود. کار حرفه یی خود را در اصفهان آغاز کرد و سرانجام در سال 1336 به تهران آمده ودر ارکستر زنده یاد حسین یاحقی رسما همکاری خود را با رادیو ایران آغاز نمود. شهناز با اکثر اساتید موسیقی زمان خود همکاری داشته و حاصل این همکاریها تکنوازیهای بسیاری است که چه در برنامه گلها و چه در سایر برنامه ها، هرگز فراموش نمیشوند.

آرزو میکنم این گلادیاتور پیر موسیقی ایرانی هر چه زودتر سلامتیش را باز یابد.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:11 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 9




بیلی و من هشتم مارس روز جهانی زن را به تمام زنان جهان بویژه وبلاگ نویسان خانم تبریک میگوییم.

Tuesday, March 8, 2005

 


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:42 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 7




پیغمبر جدید

Wednesday, March 9, 2005

 

میگویند خداوند 124000 پیغمبر را برای ارشاد بشر فرستاده راستش من کاری به راست یا دروغ بودن آن ندارم تنها میخواهم به تمام خداپرستان جهان مژده بدهم که به لیست پیغمبران مبعوث یک تن دیگر را اضافه کنید.

هفته نامه پرتو خطاب به هاشمى رفسنجانى نوشته است: «ولى فقيه را خدا تعيين كرده بنابراين جنابعالى چگونه به خود اجازه مى دهيد كه بفرماييد ولى فقيه را خدا تعيين نكرده و كسى كه مى خواهد سرنوشت مردم را در اختيار بگيرد به اجازه مردم احتياج دارد.»

فکر نکنید ما این حرفها را از خودمان در میاوریم خودتان بروید اینجا و بخوانید. بهرحال ما وظیفه خودمان و آقا بیلی میدانیم که به تمام یکتا پرستان جهان بویژه امت مسلمان، ظهور یکصد و بیست چهار هزار و یکمین پیغمبر خدا را تبریک گفته و امید عاجل داریم حضرتش بتواند با یک یا چند بمب اتمی ناقابل شر امپریالیسم جهانخوار آمریکا و نوکر دست نشانده اش اسرائیل را از سر مستضعفین جهان بویژه چشم بادامیهای چینی و ژاپونی کم کند.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:02 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 12




خبرنگاران بی تربیت

Thursday, March 10, 2005

 

عشرت خانم شایق دومین نماینده محبوب ما بعداز خانم فاطمه آلیا از دست خبرنگاران فضول شاکی و خواستار محدودیت خبرنگاران در مجلس شده اند. شایق خانم از دست چند چیز خبرنگاران ناراحتند:

ـ یکی اینکه شأن و منزلت مجلس را رعایت نمیکنند. ( یعنی بلانسبت هر جا دلشان میخواهد جیش میکنند )

ـ دوم قصد تخریب مجلس را دارند. ( با کلنگ افتاده اند به جان دیوارهای مجلس )

ـ سوم در فعالیت هایشان صادق نیستند. ( چون نمایندگان همه صادقند و باقر نیستند )

ـ چهارم اینکه خبرنگاران در نزدیک کمدهای نمایندگان مستقر میشوند (به نظر ما اینکار واقعن بی معناست)

ـ پنجم این خبرنگاران یک روز به بهانه حجاب و یکروز به بهانه پیدا کردن مدارک مهم نمایندگان جنجال میافرینند. ( پس این نمایندگان بیچاره مدارکشون کجا قایم کنند )

ـ ششم خبرنگاران در همه جای مجلس حضور دارند. ( شایق خانم در مستراح مجلس هم از دست خبرنگاران در امان نیست )

ـ هفتم توسط خبرنگاران پروژه تخریب مجلس از داخل و خارج تعقیب میشود.( یعنی از بیرون هم با کلنگ افتادن به جان در و دیوار مجلس )

ـ هشتم ...

خیلی دلم برای عشرت خانم سوخت واقعن که این خبرنگاران شورش را در آورده اند، من نمیدانم این کارها چه معنایی دارد، راستی مگر این مجلس هفتم انتخابی بوده که احتیاج به خبرنگار داشته باشد... نه ... خودمانیم، مگر مردم اینها را انتخاب کرده اند که پاسخگو باشند، البته واضح و مبرهن است هر مو قع عشقشان کشید به رهبر گزارش میدهند، خوب حالا شما خبرنگاران کاسه داغ تر از آش شده اید که مرتب نماینده محبوب و انتصابی ما را نیشگون میگرید، الهی دستتان بشکند. پیشنهاد بیلی و من به ایشان این است که هر چه سریع تر با همیاری و همکاری خانم آلیا لایحه ممنوعیت ورود خبرنگاران به صحن مقدس مجلس اصولگرای هفتم را (دو فوریتی ) به هیات رئیسه تقدیم کنند تا چشم خبرنگاران کور شود و دیگر از این غلطها نکنند.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:12 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 15




امیرعباس مظلوم

Friday, March 11, 2005

 

نویسنده: مسعود کدخدائی، دانمارک


در میان کتابهای فارسی منتشر شده در دهه اخیر، شاید کمتر کتابی پیدا شود که به اندازهً "معمای هویدا" در بارهً آن نقد و نظر ارائه شده باشد.

چیزی که در این میان توجه را برمی انگیزد، بیشتر از آن که مربوط به "چرایی" این همه نوشته باشد، به "چگونگی" این نوشته ها ربط دارد. بیشتر این نقد و نظرها به جای بررسی خود کتاب به بررسی و تشریح زندگی آقای میلانی می پردازند. برای نمونه می توان به دوتا از نقدهایی که در آرش شماره هشتاد و یک و هشتاد و دوکه هر دو شماره در یک جلد منتشر شده اند اشاره کرد که آقایان بهروز امین و روزبه فراهانی هر دو بیشتر به خود آقای میلانی پرداخته اند و برای مثال از فردگرایی و مائوئیست بودن و دگردیسی او می گویند. در اینجا من تنها با خود اثر کار دارم که اثری است متکی به سندهای بسیار که از پی زحمت های شش ساله نویسنده، اینک پی در پی به چاپ می رسد.


نقطه قوت کتاب این است که رمان گونه، با احساس و پرکشش نوشته شده واحساس خواننده را نسبت به قهرمان داستان برمی انگیزد. اما این نقطه قوت که آن را چنین محبوب و پر خواننده کرده است، شایدهم زمان نقطه ضعف آن هم باشد.

در این کتاب آقای میلانی که در جایگاه دانای کل نشسته تا عمق خلوت هویدا نیز می رود و پیوسته در هر موردی که پیش می آید به اظهار نظر می پردازد و این به چشم کسی که کتاب را به عنوان یک اثر تحقیقی در دست گرفته چنان می نماید که نویسنده هر لحظه چون مزاحمی بی پروا قد راست می کند و تعیین می کند که او چگونه بیندیشد.

با این که این اثر تحقیقی است اما طرف گیریهای آقای میلانی، در آخر از امیرعباس چنان عباسی می سازد که گویی همان عباس مظلوم روضه هاست که باید برایش گریست.

اگر به همان چند جمله آغاز کتاب خوب توجه کنیم نویسنده ای را می بینیم که در حال فضاسازی است و از همان ابتدا مشخص می کند که طرفدار قهرمان داستان است.

به جمله های آغاز داستان توجه کنید:

"همه عمر، کتاب مأمن و مأوایش بود، گریزگاهی فارغ از مشغله های زندگی روزمره. در روزگار آزادی، تاریخ نقشه ای بود که به مددش آب های پرمخاطره ی آن چه را که "جهان بیزانسی"ی سیاست ایران نامیده بود، در می نوردید. اما در بند، به خصوص از روزی که زندانی انقلاب اسلامی شده بود، گذشته چراغ راه آینده اش می نمود."

چنین آغازی برای چیست؟ آیا چنین آغازی در پی آن نیست که در من خواننده نسبت به کسی که در باره اش سخن خواهد رفت یعنی قهرمان داستان و در اینجا امیر عباس هویدا، احساسی از هم دردی پدید آورد؟


البته پس از کلمه" بیزانسی"، شماره ای ما را به مرجع کتاب رجوع می دهد و در آنجا می بینیم که با نقل قولی از کتاب پرویز راجی به نام "خدمتگزار تخت طاووس" مواجه هستیم. اما من که آن کتاب را در دسترس نداشتم، نتوانستم بفهمم که که تنها کلمه "بیزانسی" از آن برگرفته شده است یا همهً جمله.

در جمله های بعدی از فرار شاه و خاندان سلطنتی از ایران می گوید و می افزاید:

"در عین این که بسیاری از مایملک شخصی خویش، از جمله سگ سلطنتی را، با هواپیما به همراه بردند، اما هویدا را که به مدت سیزده سال نخست وزیر معتمد شاه بود، در ایران واگذاشتند."

پس هنوز در صفحه نخست هستیم که می بینیم نویسنده خط و مرزش را نسبت به شاه و خانواده سلطنتی هم روشن می کند. در چند سطر بعدی نفرتش را به اعضای ساواک هم نشان می دهد و سرانجام همین بخش نخستین را با جمله ای از هویدا در هنگامی که در زندان انقلاب اسلامی است به پایان می رساند. هویدا در جواب خبرنگار فرانسوی که به جای تهیه گزارش گویا به بازجویی از او پرداخته است می گوید:

"به نظرم قربانی بهتر است سکوت اختیار کند." و با همین جمله پایانی بخش نخست، دیگر شکی بر جای نمی ماند که با درامی روبرو هستیم که قهرمانی مظلوم و بدفرجام به نام هویدا دارد.

بدون شک "معمای هویدا" کتابی است پرارزش، قابل اعتماد و خواندنی که همچون یک رمان پر کشش، به خوبی داستانی را بازگویی می کند. کتاب نقطه های قوت فراوانی دارد، از جمله می خواهم بگویم که برای شناختن شاه به طور حتم باید این کتاب را خواند. اما در مقام یک کار تحقیقی، اظهار نظرها و جبهه گیریهای گاه و بی گاه آقای میلانی- بدون در نظر گرفتن این که با او مخالف باشیم یا موافق- بسیار مزاحم است و با این همه سند و مدرکی که ایشان به دست داده اند، شاید بهتر بود که اجازه می دادند تا خوانندگان، خود از خلال همین سند و مدرکها به قضاوت در مورد ساواک، شاه و دیگر موضوعها بپردازند.

البته اگر کتاب به این روش پرداخته نمی شد، شاید به کتابی تحقیقی و خشک بدل می شد که تنها عده ای خاص آن را می خواندند. پس برای همین است که می گویم چیزی که نقطه قوت این کتاب است، هم زمان نقطه ضعف آن هم هست.

اگر به "معمای هویدا" همچون کاری تحقیقی بنگریم به جاهایی می رسیم که احساسات بر منطق پیشی می گیرد، و اگر به آن همچون یک رمان تاریخی نگاه کنیم، با پانویس ها و مدرکهای فروان و پشت سرهمی روبرو می شویم که لطف سرگرم شدن را از ما می گیرد. پس در هر دو مورد یعنی چه کار را تحقیقی ببینیم و چه رمان، اظهارنظرهای راوی بسیار مزاحم و گاهی آزار دهنده هستند و باز هم در هر دو صورت با کاری غیرحرفه ای روبرو هستیم.

منطور از کار حرفه ای چیست؟

کار حرفه ای مشمول قاعده، قانون و استانداردهایی است که در جهان غرب می توان به مدرسه و دانشگاه رفت و آن ها را آموخت. یعنی خیلی ساده آدم به کلاس ویژهً هر رشته ای که بخواهد می رود و در هر زمینه ای که بخواهد آخرین قاعده ها، قانون ها، استانداردها و روشهای کاری را که از زمان باستان تا کنون کشف و تجربه شده و در ماده های درسی آن مدرسه وارد گردیده و در اختیار استادانش قرار گرفته، آموزش می بیند. حال این که شخص چقدر استعداد، پشتکار و یا ذوق لازم برای انجام آن کار داشته باشد، بحث دیگری است. اما می شود حرفه را آموخت.

بگذارید کمی روشنتر بگویم. شما یک رمان تاریخی یا اثر تحقیقی، یک نقد و یا معرفی کتاب را که یک اروپایی نوشته است، کاملأ به طور اتفاقی به دست گرفته و بخوانید. هرچند که نویسنده بی ذوق هم باشد و هر چه هم که با نطر او مخالف باشیم، باز می توان دید که اصل ها و قاعده هایی را رعایت کرده که باعث می شود اثر را دارای استخوانبندی و قاعده مند ببینیم. یعنی می فهمیم که سر و کارمان با چیست و به قول معروف با چه کسی طرف هستیم، یعنی در یک کلام می فهمیم که با یک آدم و با یک کار حرفه ای مواجهیم.

در کار حرفه ای علاوه بر رعایت قاعده های کار، احساسات زیر کنترل در می آیند و بی حساب به کار گرفته نمی شوند و مزاحم کار نمی گردند و شاید این مهمترین ویژگی یک کار حرفه ای باشد. و درست این همان چیزی است که کمتر در نوشته های ایرانی به چشم می خورد.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:56 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 17




شب نشینی پالتاکی

Sunday, March 13, 2005

 

دیشب برای اولین بار به همراه بیلی رفتیم به جلسه وبلاگ نویسان در پالتاک. دو سه روز قبل سیستم پالتاک را نصب کردم و خدا پدر "آشپرباشی" را بیامرزد که از طریق یاهو مسنجر کلی راهنمایی فرمودند و قرار شد که ایشان عصر شنبه دستمان را بگیرد ببرد آنجا. کمی به ساعت شش مانده بود، جناب آشپز باشی پیغام داد که فلانی چون من از گردانندگان جلسه ام زودتر میروم تو خودت سعی کن بیا، گفتم، چشم! ولی از شما چه پنهان هول ورمان داشت، گفتیم نکند گم بشویم و هزار فکر ناجور و منفی. بهرحال قبل از شروع جلسه دست آقا بیلی را گرفتیم و راه افتادیم، گفتیم احتیاط بد نیست، یه کمی زودتر رفتن ضرر ندارد هم با حوصله راه را پیدامیکنیم هم چاره کار را. آقا چشمتان روز بد نبیند اشتباهن روی اتاقی کلیک کردیم که فکر میکردیم اتاق وبلاگ نویسان باید باشد دیدیم از بلندگو قرآن پخش میشودو تا چشمشان به ما افتاد قرآن خوانی قطع شد و عربی با صدای نکره گفت: " السلام علیکم یا البیلی والمن". چون آی دی بنده "بیلی و من" است و طرف شروع کرد به حرف زدن که ما فقط "المیکرفن" را فهمیدیم و حدس زدیم که طرف میکرفن را برای سخنرانی به ما داده است. خودمان را پاک باخته بودیم که ای دادو بیداد چکار کنیم. با ترس و لرز شروع کردم سوره حمد را خواندن، آقا چنان خوشحال شدندکه از ما خواستند "الادامه"... ما هم از ترسمان که بلایی سرمان نیاورند یکدور نماز را خواندیم پاک یادم رفته بود که توی دنیای مجازی هستم و همش می ترسیدم جماعت دستگیرم کنند و ببرند خدمت جناب سعید مرتضوی. ناگهان بیلی شروع کرد به واق واق کردن چون تا حالا عربی بلغور کردن ما را نشنیده بود بخیالش که ما چیزیمان شده یا زده بسرمان. تنها کاری که از دستم ساخته بود کامپیوتر را بکل خاموش کردیم، انگار از زندان ابوغریب در رفته باشیم خیس عرق شده بودیم و نفس نفس میزدیم. کمی بعد که حالمان بهتر شد دستگاه لعنتی را روشن کردیم و بسم الله گویان وارد پالتاک شدیم و اینبار مستقیم آمدیم به اتاق بلاگ ایران، همینکه صدای علیرضا تمدن را شنیدیم و چشممان افتاد به بعضی از نامهای آشنا بویژه عبدالقادرخان بلوچ که اگر کور هم بودی می توانستی بخوانی، خیالمان آسوده شد که آدرس را درست آمدیم. نفس راحتی کشیدیم و چون تازه وارد بودیم دستمان را بالا گرفتیم و رفتیم پشت میکرفن. خواهش کوچک و پیش پا افتاده ای کردم از دوستان سخنران که قبل از وارد شدن به موضوع خودشان را معرفی کنند مثلن بگویند من حسنعلی بقال نویسنده وبلاگ سوپرمارکت هستم، دریغ که دوستان توجه ای به خواهش ما نکردند شاید اصلن نشنیدند یا حواسشان نبود چون توی صفحه مرتب با هم چت میکردند. حتا من فکر میکنم اگر وبلاگ نویسی چند بار هم صحبت کند به احترام آدمهایی که ممکن است تازه وارد اتاق شده باشند باز هم خودش را معرفی کند چندان اشکالی ندارد. بعضیها هم به جای معرفی می گفتند که همه بنده رو میشناسید! دروغ چرا! نه بیلی، آقا و یا خانم را میشناخت ونه من. در مدت سه ساعتی که میخ مباحث شده بودیم ما تنها صدای علیرضا تمدن، مجید زهری، آشپزباشی، خورشید خانم و چند نفر دیگر را شنیدیم بقیه اشکالات فنی داشتند و پوست اعصاب ما ساییده شد. حسین درخشان هم بود و چون عجله داشت و میخواست برود چلوکبابی بدون نوبت رفت پشت میکرفن و قسم و قرآن که ایشان طرفدار داریوش نیستند و حتا یک نوار هم از این خواننده محبوب ندارند ما هم هاج و واج مانده بودیم که اخلاق وبلاگ نویسی چه ربطی به داریوش دارد. بهر حال جلسه خوبی بود و ما دستکم صدای برخی از بلاگر ها را شنیدیم اما در باره آینده این جلسات نظراتی دارم که بعدا و در فرصتهای دیگر مینویسم.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:22 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 1 | Comment 31




توجه جهان به وبلاگ نویسان ایرانی

Tuesday, March 15, 2005

 

دیروز ایمیلی داشتم از یک دانشجوی دانمارکی به نام Brian S. Christiansen که در رشته روزنامه نگاری تحصیل میکند، برای احتیاط، هم به زبان دانمارکی نوشته بود و هم انگلیسی.

نخست ترجمه ایمیل:

"اسد عزیز

من دانشجوی رشته روزنامه نگاری در دانمارک هستم و این روزها روی نوشتن مقاله ای در باره بلاگرهای ایرانی و مشکلاتشان در ایران کار میکنم. در این مدت سعی کرده ام با تنی چند از وبلاگ نویسان، در داخل ایران تماس بگیرم (از طریق ایمیل ) که متاسفانه تا امروز پاسخی از آنها دریافت نکرده ام. اخیرا متوجه شدم که تو یک وبلاگ به زبان فارسی داری و در دانمارک زندگی میکنی از اینرو پرسشهایی دارم که با تو درمیان میگذارم و امیدوارم به آنها پاسخ بدهی.

پرسشها:

ـ بیشتر بلاگرهای ایرانی در باره وضعیت سیاسی ایران می نویسند، آیا تو بیشتر در مورد مسائل شخصی ات مینویسی یا به سیاست میپردازی؟

ـ تعداد بلاگرهای ایرانی نسبت به کشورهای دیگر خیلی زیادند علت چیست و چه هدفی را دنبال میکنند؟

ـ نظرت در مورد وضعیت بلاگرهایی که در ایران زندگی میکنند چیست؟ آیا میتوانند آزادانه هر آنچه که دلشان میخواهد بنویسند؟ آیا انتقاد کردن از سیستم میتواند برایشان خطر آفرین باشد؟

ـ بلاگرهای ایرانی دیگری را هم میشناسی که در دانمارک زندگی کنند؟

امیدوارم به من کمک کنی"

پس از خواندن ایمیل، بلافاصله و بطور مفصل به پرسشهای این دانشجوی دانمارکی پاسخ دادم و از طرفی بسیار خوشحال شدم که امروز وبلاگ نویسان ایرانی دارند در حیات سیاسی و فرهنگی ایران به وزنه ای تبدیل میشوند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت و این همه مرهون تلاش همه بلاگرهاست که بدون از دست دادن هویت فردی در اعتراضات دسته جمعی به نقض حقوق بشر و دستگیری فعالان سیاسی، روزنانه نگاران، وبلاگ نویسان و افشای ددمنشی حکومت مذهبی، صدای ملت ایران را به گوش جهانیان رسانده اند. به گمان من، با توجه به سانسور دولتی، جلوگیری از گردش آزاد اطلاع رسانی در ایران و گسترش روزافزون اینترنت، نقش و جایگاه وبلاگها و تاثیر آن در حیات سیاسی و فرهنگی ایران بیشتر از این خواهد شد، کارمان را جدی تر بگیریم، بهار در راه است.

بعد از تحریر

امشب این جناب خبرنگار به من زنگ زد و گفت خیلی علاقه مند است با چند تن از بلاگرهای ایرانی که در ایران هستند گفتگو کند، اگر دوستان تمایل دارند لطف کرده و با من تماس بگیرند، ایمیل شما را من به ایشان میدهم و پرسشها از طریق ایمیل و به زبان انگلیسی برایتان ارسال میشود البته اگر مشکل زبان بود، دوستان میتوانند به فارسی هم پاسخ دهند و من آنرا به دانمارکی ترجمه میکنم. در گفتگویی که با هم داشتیم از این همه اطلاعاتش در مورد وبلاگهای فارسی تعجب کردم، حتا اسامی بلاگرهای دستگیر شده را هم میدانست و اضافه کرد تاکنون رسانه های گروهی دانمارک از این پدیده غافل مانده اند و من میخواهم تلاش کنم بلاگرهای ایرانی و کار پر ارزش و استثنایی آنها را به جوامع کشورهای اسکاندیناوی معرفی کنم.

تماس با من :assada@gmail.com



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 03:41 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 25




ایران در سالی که گذشت

Thursday, March 17, 2005

 

فروردین ماه

یکم فروردین سال 1383 خانواده های زندانیان سیاسی پشت دیوار اوین سال نو را آغاز کردند. سوم فروردین، ناصر زرافشان از زندان پیام نوروزی به همیهنان که خود در زندان بزرگ جمهوری اسلامی اسیرند می فرستد. چهارم فروردین، فاطمه حقیقت جو بعلت ممنوع الخروجی از سفر به انگلستان باز میماند. خانواده سعید ماسوری از قوه قضائیه میپرسد اگر حکم اعدام فرزندشان لغو شده است چرا آنرا به وی ابلاغ نمیکنند؟. پنجم فروردین، عباس عبدی برای مدت کوتاهی از زندان به مرخصی میاید. ششم فروردین، انصافعلی هدایت نامه سرگشاده ای از زندان تبریز به مردم ایران مینویسد. دهم فروردین، چنگیز بخت آور، معلم و فعال ملي آذربايجاني، به 30 ماه حبس تعزیری محکوم میگردد. دوازدهم فروردین، محمد ابراهيمى به اتهام اقدام عليه امنيّت کشور و ارتداد و الحاد به دوازده سال و ده ماه حبس قطعی محکوم میشود. چهاردهم فروردین سعید مدنی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی محاکمه و عباس کاکاوند روزنامه نگار به شکایت روزنامه رسالت به دادسرا احضار میشود. شانزدهم فروردین احضار محمد مجدزاده‌ي قائم مقامي،دانشجوي دانشگاه بوعلي سينا به دادگاه. هفدهم فروردین احضار پيمان عارف، دانشجوي دانشگاه تهران و تعدادی از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه مشهد به دادگاه. هیجدهم فروردین دادگاه انصافعلی هدایت برگزار شد. بیست و دوم فروردین محمد قائم مقامی به سه سال حبس تعزیری محکوم میشود. بیست و چهارم فروردین تقدير رييس قوه‌ي قضاييه از سعيد مرتضوي به عنوان مدير نمونه‌ي كشور. بیست و پنجم فروردین، نامه اعتراضيه 11 تن از فعالان ملي- مذهبي هم پرونده آقايان رحماني- صابر- عليجاني به روساي سه قوه نسبت به ادامه بازداشت و عدم آزادي آنان. بیست و ششم، چهار سال حبس قطعی آقاجری مورد عفو قرار میگیرد. بیست و هفتم، انصافعلی هدایت به 18 ماه حبس محکوم میشود. بیست ونهم، محمد سلامتی 12 اردیبهشت محاکمه میشود. سی ام، یک دانشجوی دانشگاه بوعلی همدان به سه سال و دبیر سابق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه رفسنجان به شش ماه زندان محکوم میشوند. سی ویکم، سیامک پورزند در زندان در حالت مرگ قرار میگیرد.

پی نوشت: این کارنامه یکماهه حکومت جمهوری اسلامی است در سال گذشته، به یازده ماه دیگر هم که نگاه کنی چیزی است کم و بیش در همین حد، تازه من تنها به این شق قضیه نگاه کردم، اگر آمار تلفات ترافیک، زلزله، سیل، برف، قربانیان قتلهای زنجیره ای، مرگ و میر کودکان، اعدام صدهها تن توسط حکومت، مرگ کارتون خوابها، قتلهای ناموسی، مرگ در اثر اعتیاد و... اضافه کنی به این نتیجه میرسی که ایرانیان سال پر نکبتی را پشت سر گذاشته اند.

و آقای آیت الله مشگینی ادعا میکند که جمهوری اسلامی بهترین حکومت جهان است، شرمتان باد...

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 02:48 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 6




نسلهای بدهکار

Friday, March 18, 2005

 

نامه سی و پنجم وبلاگ "نامه های ایرونی" را که پاسخی ست به کامنت "بی بی باران"، بلند بلند برای "بیلی" خواندم. می گوید انگار نسل های گذشته همیشه ی خدا بدهکارند. می گویم به کی؟ گفت: به نسل بعدی. شما هم بروید این بدهکاری را بپردازید و تمامش کنید دیگه. خوب، اگه اوضاع مالی ناجوره، قسط بندیش کنید تا نه سیخ بسوزه نه کباب. می گویم: بیلی جان! تا آنجا که من میدونم به کسی بدهکار نیستم. سری می جنباند و می گوید؛ پس اینا چرا طلبکارند؟ می گویم؛ آخه تاریخ را از روی "پنجاه و سه نفر" علوی می خوانند! لابد برای خواندن بیولوژی هم می روند سراغ "چشمهایش"! می گوید؛ حالا از نسل شما که گذشت ولی برای پیشگیری از این طلبکاری تاریخی پیشنهادی برای نسل امروز دارم.می گویم خوب؟

می گوید؛ اولش این که اصلن ازدواج نکنند!

دومش این که اگر کردند، بچه دار نشوند. این خودش جلوگیری از تولید طلبکار است. چون بچه ها عادت دارند هر "صدای مشکوکی" را می اندازند گردن پدر و مادر.

سومندش اگر دیدید نمی تونید بعد از ازدواج جلوی خودتون رو بگیرید، برای این که بعدها هم حرفی پشت سرتون نباشه، پیش از ازدواج خودتون را از بیخ "ختنه" کنید. اون وقت دیگه مجبور نیستید از کسی عذر خواهی کنید.

می گویم بیلی جان؛ اون وقت دیگه کی حاضره با آدم اخته ازدواج کنه؟ نگاه متفکرانه ای به من کرد و گفت؛ چطور سگ و اسب و ... را برای جلوگیری از دردسرها بعدی تون، اخته می کنید اما وقتی نوبت به خودتون می رسه، اخم هاتون میره تو هم؟

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:25 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 14




عید همگی بود مبارک

Saturday, March 19, 2005

 

من: سال نو را به تمام هممیهنان، خانواده و دوستان عزیزم تبریک میگویم و برایتان شادی و نشاط همیشگی آرزو دارم.

بیلی: منم سال نو را به همه، بویژه همکاران وبلاگ نویس و تمام سگهای ایرانی تبریک میگم. خواهشی هم از دوستان وبلاگ نویس که در ایران زندگی میکنند دارم. حالا که این شبها بخور بخوره، سگهای خیابونی را فراموش نکیند و نگذارید بی شام بمانند. به بچه هاتون بگید این سگهای فلک زده رو با سنگ نزنند، بهشون یاد بدید به حیونات و طبیعت احترام بذارن، باورکنید بچه هایی که با این حس تربیت و بزرگ شوند لطیف و حساس میشن و دست به خشونت نمی زنند.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:47 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 15




تولد

Sunday, March 20, 2005

 

امروز تولد ماست، به حساب شناسنامه، راست و دروغش به گردن آنهایی که مرا در چنین روزی به ثبت رسانده اند. در شناسنامه ام نوشته شده به خط خوش، تار یخ تولد: یکم فروردین هزار و سیصدو... نه باقیش بماند، خودتان از روی عکسها حدس بزنید...

و این هم آخرین عکسم، همین دو هفته پیش...


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:00 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 1 | Comment 36




عیدی

Sunday, March 20, 2005

 

زیباترین و بهترین عیدی امسالم، کامنت کوتاه دیشب "آرش سیگارچی" بود!

سلام ... مرسی اسد جان ....

Posted by Arash Sigarchi at March 20, 2005 01:05 AM

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:29 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 11




گفتگو با عبدالقادر بلوچ

Wednesday, March 23, 2005

 


پیش درآمد

همین‌که مدت‌هاست خواننده وبلاگی هستی، دلت می‌خواهد یا از سر کنجکاوی یا نوعی حق و یا هر چه شما نامش را می‌گذارید نویسنده‌ی پشت این و یا آن مطلب زیبایی را که می‌خوانی بشناسی، دلت می‌خواهد دریابی «او» کیست! من خود چنین حسی دارم، شما را نمی‌دانم. بیش از نود درصد وبلاگشهرما به مجلس رقص بالماسکه می‌ماند، همه می‌رقصند اما با نقاب... رقص تمام می‌شود، همه از در بیرون می‌روند بی‌آنکه نقابی برداشته شود و تو مات می‌مانی که تنها رقصیده‌ای!

شاید شما با چنین نگاهی موافق نباشید، شاید عده ای بگویند" طرف مامور جمهوری اسلامی است و میخواهد کاری کند تا ما دستی دستی خودمان را لو بدهیم" و شاید بگویید " خود آن طرف آب در جزیره امنیت نشسته از ما چه انتظار ابلهانه ای دارد" نه... برای من چندان اهمیت ندارد... حتا اگر این فکرم را مسخره کنید و حتا اگر لبخندی بزنید و بگویید "ولش کن آدم ساده ایست."

به نظر من وبلاگ نویسی کاری است در حوزه فرهنگ و کسانی که جدی دل به نوشتن در این دنیای مجازی سپرده اند را کم و بیش تولید کنندگان فرهنگ میدانم. این همه بگفتم تا بگویم مدتهاست به این فکر بودم چگونه به نویسندگان وبلاگهایی که مرتب میخوانم نزدیکتر شوم و چاره را در آن یافتم، که به شکلی ترتیب گفتگو با آنها را بدهم پس نشستم و گفتم برای تنی چند از آنها ایمیلی بفرستم و موضوع را مطرح کنم و پیشنهاد گفتگوی آن لاین. بدون حق تقدمی! برای عبدالقادر بلوچ نوشتم، در حال نوشتن دومین ایمیل بودم که پاسخی از بلوچ دریافت کردم، او ضمن تایید! قول گفتگو را هم داده بود. از ادامه ایمیل به دیگران منصرف شدم، گفتم حال که این نقد است دریابم تا کم کم به سراغ دیگران بروم و قول و قرارمان را با بلوچ عزیز گذاشتیم و این هم حاصل گفتگوی سه ساعته بیلی و من با عبدالقادر بلوچ نویسنده وبلاگی به همین نام بصورت آن لاین و بدون دستکاری، بی کم و کاست. در آینده بسراغ دیگران هم خواهم رفت و شاید چه میدانم سنتی شد. بدون شک هر کار تازه ای ضعفهایی هم دارد، و این دیگر بستگی به تو خواننده گرام دارد تا با طرح نظرات، پیشنهادات و انتقادات مرا یاری دهی تا بیشتر بیاموزم.

عبدالقادر بلوچ


از اینکه دعوتم را برای گفتگو پذیرفتی و برایم وقت گذاشتی سپاسگزارم.

تمنا میکنم.


چه مدتی است وبلاگ می‌نویسی و چه شد به این فکر افتادی؟

باید دوسالی باشد. تصادفی بود. مثل تولدمان و احتمالن مرگ!


چرا تصادفی؟

دنبال مطلبی می‌گشتم. سر از وبلاگ "بامداد زندی" در آوردم. خوشم آمد. دنبالش را گرفتم و کمی بعد خودم وارد وبلاگشهر شدم.


راه اندازی وبلاگ و کارهای فنی و از این قبیل را خودت انجام دادی؟ به همین آدرس فعلی؟

تا حدودی! و این نخستین آدرس است. حالا یکی از بچه‌های خوب که ترجیح می‌دهد نامی از او نبرم وب مستر است و زحمت را او می‌کشد.


بهر حال من از طریق وبلاگت با طنز نوشته‌هایت آشنا شدم. پیش از این آیا فعالیت‌های فرهنگی به جز این حوزه مجازی هم داشته‌ای؟

بله در خارج از کشورافتخار همکاری با هادی خرسندی را داشتم و ده سالی هم با "حسن زرهی" و "هادی ابراهیمی" در "شهروند"ونکوور و ترونتو همکار بودم و از مهربانی آنها بهره بردم. ستون "ایماءها و اشاره ها"، "حکایتهای عبدالقادرابن بلوچ"و "طنز بلوچ" و... مینوشتم. در حال حاضر در نشریه "فرهنگ" همکاری و ستون طنزی دارم. هفته ای یکبارهم مطلبی برای "اطلاعات دات نت" میفرستم.


با همین نام، عبدالقادر بلوچ می‌نویسی یا نام‌های دیگر؟

نه! همین یک نام هم از سرمان اضافه است.


آیا عبدالقادر بلوچ نامی مستعار است؟

نه! خیلی هم حقیقی است. همه همین فکر را می‌کنند.


تو خونه چی صدات می‌زنند؟

قادر!


خب قادرجان حالا کمی از خودت بگو، یک معرفی کوتاه و اینکه چطور دل به نوشتن دادی؟

من متولد۱۳۳۴ هستم و در شهرستان "خاش" به دنیا آمدم. از مدرسه عالی مدیریت وابسته به دانشگاه کرمان، لیسانس امور اداری و بازرگانی گرفتم و دیپلم شبکه ارتباطات کامپیوتراز سی‌دی‌آی کالج ونکوور دارم. نوشتن رو با مشق نوشتن برای همکلاسی‌ها شروع کردم و با نوشتن انشا در مقابل دریافت پول و بعدها داستان‌های پولی پلیسی عشقی که قهرمان این داستان‌ها همکلاسی‌های پولدار و دوست دخترشان بود ادامه دادم. نوشتن مطلب برای برنامه رادیو جوانان کرمان و پاسخ به نامه‌های شنودگان برنامه "بلو چی" رادیو زاهدان که البته نویسنده نامه‌ها هم خودم بودم! از بقیه فعالیت‌هایم بوده.


بدون تعارف طنز نوشته‌هایت را دوست دارم. بیشتر سیاسی می‌نویسی و کمتر به زندگی می‌پردازی ، مثلا زندگی در خارج از کشور، رفتار اجتماعی ایرانی‌ها در کانادا، مشکلات روزمره و... چرا این همه سیاسی نویسی؟

زمان در حال گذر است و باید به آن پرداخت. من در داستان‌هایم به آن مسایل پرداخته‌ام، روزانه نویسی به نظر من با موضوعات روز سر وکار دارد و هر مسئله‌ای که در آنروز مهم است. فعلا این روزها مسئله مردم سیاست است. روزها و ماجراهای سیاسی روز، زود می‌روند اما اثرات‌شان تا دیرگاه می‌ماند برای همین باید بدون فوت وقت به آنها پرداخت و ثبت‌شان کرد.


از داستان‌ها و کتاب‌هایت گفتی تا کنون چیزی به چاپ رسانده‌ای؟ کجا؟ ایران؟ کانادا؟

یک مجموعه داستان داشتم که بنا بود جزو انتشارات دانشگاه بلوچستان منتشر شود که در انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها تصفیه شد، آن‌موقع سرپرست خوابگاه‌های دانشجویی دانشگاه بلو چستان بودم، انقلاب فرهنگی خودم را که تصفیه کرد هیچ! کتابم را هم پس ندادند و در نتیجه تصفیه شد. در خارج تا حالا دو مجموعه داستان چاپ کرده‌ام که هر دو طنز هستند یکی به نام "فرمایش و غیره" و دیگری "یک وجب از تاریکی" که در هر دو به زندگی در مهاجرت پرداخته‌ام و در حال حاضر هم دارم روی گزیده‌ای از طنزها و مجموعه داستانی به نام «فریادها» کار می‌کنم. «شترهایی که در افق پرواز می‌کنند» داستان بلندی است که در آن سعی دارم به افغانستان و مهاجرانش بپردازم.


نام آن مجموعه داستانی که شامل تصفیه انقلاب فرهنگی شد چه بود؟

«داستان‌های من» کارهایی بود که مثلا در «کاریکاتور» آنزمان چاپ شده بود یا داستان‌هایی که در دوران دانشجویی اینجا و آنجا نوشته بودم و مورد استقبال قرار گرفته بود.


تو بیشتر کوتاه می‌نویسی و من این شیوه را دوست دارم و حوصله خواندن مطالب دراز را ندارم مگر خیلی مفید باشدو یا شاید بخاطر تنبلی من است اما نشسته‌ام و حساب کرده‌ام اگر هر وبلاگ نویسی 27 سطر بنویسد و تو در روز بیست تا از این وبلاگ‌ها را بخوانی مثل این می‌ماند هر روز یک کتاب ۵۴۰ صفحه‌ای را خوانده باشی، آیا کوتاه نویسی تو آگاهانه است و اصلا نظرت در مورد درازگویی در دنیای وبلاگ‌ها چیست؟

من کلا کوتاه می‌نویسم حتا در داستان‌ها هم بشدت این اصل را رعایت می‌کنم ، ما در عصری زندگی می‌کنیم که مردم از طرفی وقت ندارند و از طرفی با تنوع اطلاعات مواجه‌اند، خواننده امروز از نویسنده با سواد تر است احتیاج به توضیح فراوان ندارد. اشاره کنی می‌فهمد. اگر کسی حرفی برای گفتن دارد باید راهی برای کوتاه گفتنش هم بیابد.


باتو موافقم اما انگار گفتگوی یک لر با یک بلوچ دارد به درازا می‌کشد، فکر می‌کنی کسی حوصله خواندنش را دارد؟

گفتگو را مردم از روی کنجکاوی می‌خوانند، بویژه گفتگوی یک لر با یک بلوچ را.


گفتی که با هادی خرسندی همکاری داشته‌ای، من خرسندی را یکی از بهترین طنزنویسان صدساله اخیر می‌دانم، بویژه برخی از اشعارش واقعا شاهکار است، تو که بیشتر به او نزدیک بوده‌ای می‌خواهم نظرت را در موردش بدانم یک چیز جالب هم بگویم من از طریق وبلاگ خرسندی ترا یافتم.

بگذار حرفم را اصلاح کنم من سال‌هاست از هادی می‌آموزم. کمترین مطلب را من به «صغرآقا» داده‌ام و بیشترین دستمزد را هادی به‌من پرداخته، مطالبی که من برای هادی می‌فرستادم وقتی چاپ‌شان می‌کرد من هم با ولع می‌خواندم‌شان! چون لعاب طنزش را زیاد کرده بود. متاسفانه هادی ازآن کسانی است که تعریف‌های درست و حسابی از او بعد مرگش شروع خواهد شد. از لحاظ افتادگی و معرفت باید با هادی خرسندی همنشین و همسفربشوی تا بدانی که چه انسان نازنینی است. هادی بزرگترین هنرش طنز نیست، بی باند و بی مافیا زیستن است. هیچ حلقه‌ای را به گوشش نکرده و جزو هیچ دسته‌ای هم نیست از دیو و دد ملوله و انسانش آرزوست. هادی تنهاخور نیست و کوچکترین استعدادی در کسی ببیند بی دریغ تشویق می‌کند. من هم بلوچم و هم ایرانی از لحاظ غرور می‌شود به توان دو اما با افتخار می‌گم هادی استاد من بوده و من خوشحالم که شاگردیش را کرده‌ام.


و اما برویم سراغ ابراهیم نبوی، راستش من نوشته های او را وقتی که در ایران بود بیشتر می پسندیدم تا این چیزهایی که امروز مینویسد، تو چی فکر میکنی؟

ابراهیم نبوی بدون شک استاد مسلم طنز است. چنان کارهای قوی داستانی دارد که انسان در خلوت خود هم به احترامش بلند میشود. من کارهای نبوی را تا سرحد ممکن میخوانم. به نظر من نبوی در حال حاظر یک دوران بحران را میگذراند. بعضی از نوشته هایش را باید ندیده گرفت. داستان های ماندنی فراوانی که از او یک ستاره بسازد نوشته.


من امروز دو تا ابراهیم نبوی می‌بینم یکی آنکه در ایران بود و یکی که در خارج است نمی‌دانم تو هم متوجه چنین تفاوتی شده‌ای؟

بله ما همه این بالاو پایین شدنها را داریم اما کسی که زیر ذره بین افکار عمومی باشد همین میشود. شهرت بدیش این است که مردم ترا آن قهرمانی که میخواهند میسازند. و تو آنی هستی که هستی.


من از نبوی انتظار قهرمان شدن ندارم دلم می‌خواهد نویسنده بماند و همچنان طنز بنویسد او بشدت پرخاشگر و عصبی است فکر می‌کنی چرا؟

من فکر می کنم به خاطر این که او داخل یک پرانتز کار می کند. پرانتزی که با ایدئولوژی باز می شود و با تقسیم بندی خودی و غیر خودی بسته می شود. پرانتزی که او را در بحران می برد. در داستانها یا نوشته هایی که حضور این پرانتز کم رنگ است او اوج می گیرد و کسی نمی تواند تحسینش نکند. اما در نوشته هایی که این پرانتز حضوری پر رنگتر می یابد او چنان سقوط می کند که آدم رویش را آنطرف می کند که نبیند. اگر خودش را از این پرانتز نرهاند مشقهای تمیزی را که نوشته خودش خط خواهد زد.


برگردیم به وبلاگشهر، بچه‌هایی هستند که علاقه دارند طنز بنویسند، نظر تو در مورد کارهای‌شان چیست؟

اکثر بچه‌هایی که وبلاگ می‌نویسند به طنز نظری دارند و همین نوشته آنها را شیرین می‌کند البته خیلی‌ها هم طنز را با جوک و فکاهی اشتباه می‌گیرند.


مشخصه‌های یک طنز خوب در وبلاگ چیست؟

کوتاه بودن. ساده بودن و زیبایی ساختار.


خوب حالا چطور شد بفکر راه اندازی رادیو بیفتی؟

باز هم تصادفی. همانطور که تو به فکر مصاحبه با وبلاگشهری‌ها افتادی!


فکر نمی‌کنی اینکار وقت گیر ترا از کار اصلی‌ات باز می‌دارد؟

چرا تاثیر می‌گذارد شاید ادامه ندادم، در وبلاگشهر هیچ چیز همیشگی نیست.


بهرحال کارت جالب و در عین حال خیلی حرفه‌ای‌ست، چرا از دیگران برای همکاری دعوت نمی‌کنی تا بشود این رادیو را به کاری دستجمعی تبدیل کرد؟

من مدیر خوبی نیستم اما کارگر خوبی هستم. راه اندازی کارهای جمعی مدیریت می‌خواهد.


از این کارت که کارستان است ما که لذت می‌بریم.

سپاسگزارم از همه کسانی که تشویقم کردند.


امروزه متاسفانه شاهد صف‌بندی‌های غیر ضروری در وبلاگشهر هستیم. آیا فکر می‌کنی این یک پدیده اجتناب ناپذیر است؟ یا مثل خیلی از کارهای ما ایرانیان که استاد ویران کردن هستیم؟

نه این امری است عادی. وبلاگشهر، شهری است مثل شهر‌های دیگر. هر جا جمعیتی هست ماجرایی هم هست. علی الخصوص که آن جمعیت ماجراجو هم باشند! ملاحظه می‌فرمایید، رادیو دار شده. خبرگزاری دارد. تو بخش مصاحبه راه انداخته‌ای، پس فردا شهرداری و...


بطور کلی نظرت در باره پدید وبلاگ نویسی ایرانی‌ها چیست؟ آینده این موج را چگونه می‌بینی؟

بدون شک وبلاگ خواهد ماند و تحول پیدا خواهد کرد. ما وبلاگ را در ایران هم امروز و هم برای فردا لازم داریم.


قادر جان در روز چند ساعت پشت این مانیتور لعنتی می‌نشینی؟

دستکم سه ساعت روزانه، در تعطیلات گاهی به پنج ساعت هم می‌رسد.


انگار بیلی هم سوالی دارد، نامرد در همه کارهای من دخالت می‌کند؟

بفرما جناب بیلی!


بیلی: عمو آقا قادر جان سلام، می‌خواستم بپرسم شما سگ هم دارید؟

سلام بیلی جان، نه من یک خرگوش دارم به نام امیلی که تمام سیم‌ها را جویده.


بیلی: چه بد! حیف شد که سگ نداری! سلام منو به امیلی برسون دختره یا پسر؟

حتما. امیلی دختره جناب بیلی.


بیلی: عمو قادر من مخلص شما و امیلی هستم.

تمنا می‌کنم بیلی جان، من و امیلی هم مخلص سرکار هستیم.


قادر جان حرف زیاد است و هنوز کلی سوال دارم و دلم می‌خواهد همین‌طور ادامه بدهم. حتما در آینده گفتگوی جمع و جورتری با تو خواهم داشت، مثلا در باره طنز. از اینکه صبورانه و با حوصله به پرسش‌هایم پاسخ دادی و وقتت را چند ساعتی با من به هدر دادی باز هم ممنونم و برایت آرزوی موفقیت و شادی و تندرستی دارم.

خواهش می‌کنم و خوشحالم که اولین نفر این طرح تو بودم. به نظرم ایده‌ی خوبی است و موفق خواهد شد.








::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:56 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 4 | Comment 47




گفتگو با ف. م. سخن (بخش نخست)

Saturday, March 26, 2005

 

پیش در آمد

گفتگو با ف.م.سخن که وبلاگی هم به همین نام دارد، دومین گفتگوی من است از سری مصاحبه‌هایم با اهالی وبلاگشهر، بدون شک خیلیها با مقالات و بویژه طنز نوشته‌های سخن که بیشتر در گویا نیوز منتشر می‌شود آشنا هستند، اما من بعنوان یک بلاگر با او به گفتگو نشستم. قرار و ساعت مصاحبه را با هم از قبل گذاشته بودیم ولی بدلیلی این گفتگو زودتر انجام گرفت و هیچکدام آمادگی نداشتیم. سخن به من گفت: «لطفش در همین است که بداهه باشد» که شد. به خاطر طولانی شدن مصاحبه و پرهیز از خسته کردن خوانندگان این گفتگو در چند بخش منتشر می‌شود. 

بخش نخست گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن



عکس را سخن برایم فرستاد و آخرین کتابی که میخواند


سخن عزیز از اين‌که با اين گفتگو موافقت کردی و برایش وقت گذاشتی ممنونم.

استدعا می‌کنم.

 

نمی‌دانم اصلا دوست داری کمی از خودت بگويی، يک معرفی کوتاه؟

دلم می‌خواهد اين کار را بکنم، ولي متاسفانه نمی‌توانم. علت آن هم گرفتاری‌هايی است که اين معرفی می‌تواند به وجود بياورد. نمونه‌ی آرش سيگارچي را در پيش رو داريم. يک اشتباه و جا به جا شدن مصاحبه در راديو فردا باعث شد تا ايشان گرفتار شود. شما هم اگر دوست داری که من همچنان بنويسم، بايد کمی تحمل کنی تا بعد از بهتر شدن اوضاع کشور - يعنی زمانی که آدم را به خاطر نوشتن به زندان نيندازند - خودم را معرفی کنم.

 

متولد چه سالی هستی؟

اگر نيمه خالی ليوان را نگاه کنيم بايد بگويم دارم به پنجاه سالگي نزديک می‌شوم. اگر به نيمه پر نگاه کنيم بايد بگويم در دهه‌ی چهل زندگی هستم.

 

با نوشته‌های شما از طريق گويا آشنا شدم و بعدها فهميدم وبلاگ هم داري چطور شد به فکر راه اندازی وبلاگ افتادی؟

من در ابتدا فقط خواننده‌ی وب سايت‌ها و وبلاگ‌ها بودم و اصلا قصد نداشتم وارد اين عرصه شوم. بيشتر دوست داشتم تا بيننده‌ی بازی باشم تا بازيگر ولی بعد از اهدای جايزه‌ی صلح نوبل به سرکار خانم عبادی، بسيار هيجان زده شدم و احساس کردم خون تازه‌ای در رگ‌های من جريان پيدا کرده است؛ از حالت بی‌اعتنايی خارج شدم و با جرقه‌ای که آقای داريوش سجادی زد و امکانی که آقای فرشاد بيان، برايم به وجود آورد وارد ميدان شدم. بعد از نوشتن چند مقاله وبلاگ هم به راه افتاد.

 

چه مدتی می‌شود که وبلاگ می‌نویسی؟

يک سال و خرده‌ای است.

 

از نوشته‌هايت بويژه طنزهایت می‌شود فهميد که سالهاست می‌نويسي، اگر ممکن است در اينباره بيشتر بگويی؟

بهتر است بگويی که سال‌هاست می‌خوانم. سی سالی می‌شود که شبانه روز می‌خوانم. از خواندن مهم تر به هر گوشه‌ای که در زندگی بتوانی تصور کنی سرک کشيده‌ام. سال‌ها نوشتن مهم نيست؛ با نوشتن کسی نويسنده نمی‌شود. با لمس زندگي است که يکی از ارکان نويسندگی - بخصوص از نوع طنزش - فراهم می‌شود. براي آگاهی‌ات آن چه که تا کنون از من به عنوان کتاب منتشر شده، مطلقا با طنز و سياست کاری ندارد و جنبه‌ی تخصصی دارد.

 

چطور شد که به طنز روی آوردی؟

روی آوردن به چيزی، توصيفی است که کمی مکانيکی است. يک چيزی بايد در جوهره‌ی شخص باشد تا کارش موفقيت آميز باشد. طنز هم، نمی‌گويم در ذات من است و يا جوهر وجود من است، ولی يک جزء مهم از زندگي مرا تشکيل می‌دهد. من همه چيزهايی را که به عنوان طنز می‌نويسم ابتدا به صورت تصوير می‌بينم. مثال برايت می‌زنم: همين طنز آخر که لباس رزم پوشيدن رهبر است، با خواندن خبر، ابتدا رهبر، جلوی چشمم با کلاه خود و نيزه و لباس جنگی ظاهر شد! بعد او را بر فراز قلعه ديدم که دوربين انداخته و به دوردست نگاه می‌کند و دنبال دشمن می‌گردد. اينها را مثل اين که در بيداری ببينم همين‌طوری زنده و واقعی بود. بعد شعر فردوسی به ذهنم آمد و بعد اين نوشته خلق شد. کل آن هم در عرض يکی دو ساعت نوشته شد.

 

منظورم از روی آوردن اين نبود که پرسشی مکانيکي کرده باشم ، چون ديدم گفتي کتابهايی که تاکنون منتشر کرده‌ای به طنز و سياست کاری ندارد.

خب از اين زاويه باز هم نمی‌توانم اسمش را «روی آوردن» بگذارم. روی آوردن يعنی اين که يک شب تصميم بگيری که از فردا طنز بنويسي. به قول استاد بهاءالدين خرمشاهي که درتوصيف قرآن می‌گويند که متن قرآن حالت حلقوی رو به بالا دارد و خطی نيست، انسان هم پر از پيچيدگی‌هاست و بيچاره کسی که از هزار بعدی که درونش هست فقط به يک بعد می‌چسبد و تا آخر عمر در زندان آن خود را اسير می‌کند.

 

حرفت را قبول دارم نوشتن بويژه طنز کاری يکشبه نيست، هم جوهره آن بايد باشد هم ذوقش.

بله همين طور است.

 

کمی از طنز بعد از انقلاب بگو؟

طنز بعد از انقلاب در حقيقت با «گل آقا» شروع می‌شود. البته ماهنامه طنز و کاريکاتور آقای عليزاده و کتاب‌ها و نوشته‌های ديگران هم هست که اثر گذار است ولی نقطه‌ی عطف در کارهای مرحوم صابری است. بررسی اين مسئله نياز به وقت دارد که فکر می‌کنم در اينجا ضيق است و بايد کوتاه بگوييم و کوتاه بنويسيم.

 

البته می‌توان اين مصاحبه را در دو بخش يا حتا سه بخش منتشر کرد، خوب کمتر چنین فرصتی پیش می‌آید؟

بسيار خب. ولی فکر خواننده را هم بايد بکنيم. بعد از آن چيزهايی که شما و عبدالقادر در تمجيد از ايجاز گفتيد من ديگر رويم نمی‌شود روده درازی کنم! ما واقعا طنرنويس کم داريم آدمهايی که حالا به ذهنم می‌رسد، ايرج پزشکزاد، هادی خرسندی، جواد مجابی و عمران صلاحي. البته ابراهیم نبوی را جزو طنز نویسان بعد از انقلاب می‌دانم. در حقيقت ما طنز پرداز خيلی زياد داريم و بر عکس آن، طنزنويس خيلی کم داريم. علت هم مشخص است: يکی ترس از قلم، که حتا در اهل علم هم وجود دارد، و ديگری نبود امکان انتشار. شما وقتی کاری را می‌نويسي می‌خواهی جايی منتشر شود و خواننده داشته باشد. اگر اين امکان را نداشته باشی بعد از يک مدت نوشتن، از کار ِ دل سرد می‌شوی و  می‌روی دنبال کار گِل. اگر ايرج پزشکزاد، دائی جان ناپلئونش امکان چاپ نمی‌يافت خب طبعا طنزنويسی هم امروز به نام ايرج پزشکزاد وجود نداشت. امثال آقای خرسندی و عمران صلاحی و ابراهيم نبوی هم که با شعر و مطلب طنز به ميدان آمدند به خاطر همين امکان انتشار و مطرح شدن، توانستند کارشان را رشد بدهند و به جايگاهی برسند که امروز رسيده‌اند. خوشبختانه فضای اينترنت و وبلاگ‌ها، امکان جديدی به وجود آورده - که البته دشواری‌های خاص ورود به آن هم کم نيست - ولی خب بهتر از کشوی ميز است.

 

تو بهتر می‌دانی که طنز در ادبيات گذشته مابیسابقه نیست حتا مولانا و حافظ و سعدی به هزل و بذله گويی نظر مثبتی داشته‌اند اما چرا این همه کم، آيا مردم خريدار اين کالا نيستند يا...؟

طنز در ادبيات گذشته محدوده‌ی بسته‌ای داشته و بيشتر برای جلب توجه مخاطب به کار می‌رفته است. مردم عادی - همين امروز هم - حوصله‌ی حرف‌های جدی ندارند و فوری خميازه می‌کشند اما همين که حرفت را با مسائل روز و طنز ترکيب می‌کنی، شنونده حواسش شش دانگ جمع می‌شود. اين تکنيکی است که روحانيت از آن بر بالای منبر استفاده می‌کند و نتيجه خوبی هم می‌گيرد. طنز ِ گذشته هم همين طور است. شما داستان کنيزک و خر مولانا را که می‌خوانی، کتاب را به خاطر تمثيلی که به کار می‌برد زمين نمی‌گذاری ولی او قصدش نشان دادن صحنه‌های به قول وزارت ارشاد مستهجن نيست بلکه می‌خواهد نتيجه‌ای از آن بگيرد که می‌گيرد و خواننده را هم به آن نتيجه می‌رساند. ولی طنز امروز از نوع ديگری است که بيشتر هم به مسائل اجتماعی و سياسی روز آلوده است و اثر ماندگار کمتر خلق می‌شود. اثری که خلعت بقا بپوشد کمتر به چشم می‌خورد و اين جاي تاسف دارد.

 

از عبدالقادر بلوچ نظرش را در مورد هادی خرسندی و کارهايش پرسيده بودم، اینجا هم همان پرسش را از تو می‌کنم؟

نظر عبدالقادر کاملا صائب است. آقاي خرسندی (نمی‌گويم استاد، چون بدشان می‌آيد) يک نقطه‌ی عطف در تاريخ طنز ايران به شمار می‌آيد و قله‌ای است در ميان قله‌های ادب منظوم.

 

چندي پيش پاسخی داده بودی به ابراهيم نبوي، ضمن اينکه می‌خواهم نظرت را در مورد کارهای نبوي بدانم آيا بهتر نبود تو سکوت می‌کردی؟

بيشتر نوشته‌های طنز آقای نبوي را دوست دارم و ايشان را جريان ساز می‌دانم. جريان سازی در بستر ادب فارسي خيلی مهم است و بايد بعدها به آن پرداخته شود. ببين. فکر، زبان را می‌سازد و زبان فکر را. طرفدارهای متالنگيستيک معتقد هستند که زبان بر تفکر تاثير می‌گذارد و زبان ِ کامل، تفکر ِ کامل به وجود می‌آورد. در عرصه ادب هم کلمه فقط وسيله‌ی انتقال پيام و احساس نيست بلکه فکر هم می‌تواند با آن ساخته شود. کاری که امثال آقای نبوی انجام می‌دهند نه به خاطر واکنش لحظه‌ای خواننده، که به خاطر ايجاد فکر نو و زاويه ديد نوست که ارزش دارد. اين به نظر من کاری است مهم، که ايران را از قرون وسطای فعلی به دوران روشنگری و عصر طلايی خواهد رساند. در مورد جواب دادن هم، آری کار بيهوده‌ای بود و بهتر بود چيزی نمی‌نوشتم چون اصلا ارزش بحث و مجادله نداشت. کارهای مهم‌تری هست که می‌توان وقت عزيز را صرف آن کرد.

 

سخن تعريف تو از طنز چيست؟

تعريف خاصی ندارم. تعريف کردن به درد کتاب‌های دانشگاه می‌خورد و کتاب‌های دانشگاه هم به درد نمره گرفتن و مدرک گرفتن. مدرک را هم در واقعيت بايد گذاشت در کوزه و آبش را خورد! تعريف هنر توسط تولستوی، هنرمند نمی‌آفريند. تعريف شعر توسط خواجه نصير طوسی شاعر نمی‌آفريند. دانستن تعداد ابيات غزل به شاعر شدن کسی کمک نمی‌کند. بيان تعريف طنز توسط ف.م.سخن کسی را طنز نويس نمی‌کند. ولی يک چيز می‌توانم بگويم و آن اينکه آن چه ما زندگی می‌ناميم از اول تا آخرش طنز و کمدي است و من جدا به اين ايمان دارم.

 

به اين خاطر پرسيدم چون جوانهايی هستند در همين وبلاگشهر که به طنز علاقه دارند و شايد دوست دارند که بدانند طنز خوب چه مشخصه‌ای دارد؟

بله من هم دقيقا به همين خاطر اين جواب را دادم که جوان‌های عزيز ما بدانند که دنبال مشخصه نباشند و هر چه را که به دلشان می‌نشيند با علاقه بخوانند و هر چه را که فکر می‌کنند بايد بنويسند با علاقه بنويسند که اين از هر توصيه و رهنمود و پند و اندرزی مفيدتر است. يک نکته در مورد خوب و بد: من هم فيلم گنج قارون فردين را با علاقه تماشا می‌کنم و هم عصر جديد چارلی چاپلين را! من اين را جدي می‌گويم و شوخی هم نمی‌کنم...از مهدی مشکی و شلوارک داغ همان قدر بهره‌ی طنز می‌گيرم که از ديکتاتور بزرگ چارلی. چرا؟ چون اين عين زندگی است. بدون حذف و تعديل. من اگر دکتر هستم نمی‌توانم بگويم فقط مريض‌های خوشگل و با کلاس را معالجه می‌کنم. من بايد با هر نوع بدنی و با هر نوع مرضی سر و کار داشته باشم. اين چيزهاست که به نظر من از هر درس دانشگاهی مهم تر است.

 

پديده وبلاگ نويسی در ايران توجه جهانیان را به خودش جلب کرده، تو به اين پديده چگونه نگاه می‌کنی و آينده اين موج را چه می‌بيني؟

دست روی نقطه‌ی حساسی گذاشتی که کمی بايد روی آن صحبت بکنيم. من فکر می‌کنم بهتر است که اين موضوع را به جلسات بعد موکول کنيم...

 

پایان بخش نخست، این گفتگو ادامه دارد...



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:36 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | TrackBack 2 | Comment 19




گفتگو با ف. م. سخن (بخش دوم)

Wednesday, March 30, 2005

 

بخش دوم گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن امروز آماده شد. دوستانی که بخش نخست این مصاحبه را نخوانده اند اینجا را کلیک کنند.

 



 

امیدوارم در بخش سوم خود جناب سخن را ببینیم.


پرسش آخرم در بخش نخست گفتگو این بود که بلاگرهای ايرانی توجه جهانيان را به خودشان جلب کرده‌اند، تو به اين پديده چگونه نگاه می‌کنی و آينده اين موج را چه می‌بينی؟

البته بر روی کلمه‌ی «جهانيان» بايد کمی مکث کنيم. شايد باور نکنی اگر بگويم تا به امروز در اروپا، از تمام کسانی که سر و کاری هم با کامپيوتر و اينترنت داشته‌اند وقتي پرسيده‌ام «نظرتان راجع به وبلاگ چيست»، جواب همگی‌شان اين بوده که «وبلاگ چی هست؟»! ولی اگر شما از اين اشخاص، - حتا آدم‌های بی‌سواد - سئوال کنی که «نظرتان راجع به روزنامه خواندن چيست؟» مطمئنا با شرح و بسط نظرشان را خواهند گفت. خب وقتي در يک کشور پيشرفته و متمدن غربی، آگاهی از اين پديده، به اين اندازه کم باشد، در کشور ما اين آگاهی مسلما کمتر هم خواهد بود. می‌خواهم به اين نتيجه برسم که هر چند اين پديده مهم و ارزشمند است، ولی نبايد در ارزش و تاثير آن مبالغه کرد. اين را بخصوص به کسانی می‌گويم که اين پديده بعد از مدتی برايشان تبديل به همه چيز می‌شود و گمان می‌کنند که «جهانيان» هم به اين پديده مانند آن‌ها نگاه می‌کنند.

 

البته منهم به اين بی‌اطلاعي غربيها از «وبلاگ» برخورد کرده‌ام، ولی بعد از بمباران گوگل، دفاع از زندانيان سياسي و بويژه بلاگرها، «امروز» شدن لوگوی خيلی از وبلاگها به نوعي بلاگرهای ايراني را سر زبانها انداخت؟

بله؛ کاملا صحيح است. منتها اين مسئله سر زبان کسانی افتاد که روزنامه‌ها و مجلات جدی را مطالعه می‌کنند و اينها را شما می‌دانيد که در اقليت هستند. نکاتی که عرض می‌کنم فقط به خاطر اين است که با وبلاگ در چارچوب واقعی خودش برخورد کنيم؛ در غير اين صورت ممکن است بعدها دچار سرخوردگی شويم.

 

بله با تو موافقم. حالا می‌توانم اينطور بپرسم که نظر تو در مورد پديده وبلاگ نويسی ايرانيها چيست، اصولا چرا جوانها به آن این همه روی آوردند و آينده اين موج را چگونه می‌بيني؟

البته اميدوارم گمان نکني اينها که گفتم مته به خشخاش گذاشتن و موی سفيد از ماست کشيدن است؛ اينها بخشی از پاسخ به همان سوال بالای توست، يعنی ما وقتی می‌خواهيم راجع به پديده‌ای صحبت کنيم، ابتدا چارچوبی از آن ترسيم می‌کنيم بعد متناسب با هدفي که داريم به ذکر جزئيات می‌پردازيم. اما در مورد وبلاگ نويسی جوانان ايرانی صحبت بسيار است، و جا دارد که به آن بيشتر بپردازيم. در اصل پرداختن به اين موضوع، بيان بُرِشی از شرايط فکری و فرهنگی جوانان ما در شرايط ايران امروز است. من شخصا، وبلاگ را يک رسانه‌ی مدرن می‌دانم که به شدت در قلب جامعه‌ی سنتي ايران - که جوانان تحصيل کرده‌ی ما عامل تپش آن هستند - جا باز کرده است. بديهی است که اين رسانه‌ی مدرن نمی‌تواند به راحتی جذب بافت سنتی جامعه شود، ولی به دليل ضرورت‌های اجتماعی، و آغاز تغييرات کيفی در فرهنگ کشور ما، خواه ناخواه جای خود را باز می‌کند و به پيش می‌رود. نکته‌ای که جای شگفتی است، سرعت نفوذ اين پديده در ميان قشر جوان و تحصيل کرده‌ی جامعه است که علت دقيقی برای آن نمی‌توان مشخص کرد. اگر اين بحث خسته کننده نمی‌شود، می‌توانم به برخی جزئيات هم اشاره کنم.

 

بله خواهش می‌کنم، و اتفاقا به نظرم موضوع بسيار مهمی است.

سابق بر اين، وقتی «نو»ی ِ فرهنگی، می‌خواست به جنگ «کهنه»ی فرهنگی برود، چيزی توليد می‌کرد به نام شعر نو؛ يا در عرصه‌ی داستان، از «امير ارسلان نامدار» فاصله می‌گرفت و می‌شد داستان کوتاهی مثل «سه قطره خون». «حسين کرد شبستری» را به «دون ژوان کرج» تبديل کردن و «زندگي نادرشاه» را با «تخت ابونصر» جايگزين کردن البته کار آسانی نبود. از آن مشکل‌تر نويسنده‌ی «بوف کور» شدن بود. در تمام اين احوال، شاعر و نويسنده می‌‌خواست خودش باشد؛ می‌خواست خودش را عرضه کند، اما جامعه سنتي ايران درست بر عکس اين را می‌خواست. جامعه سنتی می‌خواست تا شاعر و نويسنده به هنجارهای جا افتاده‌اش کاری نداشته باشند. اصلا ابراز ِ «خود»، گناه بود، - و هنوز هم گناه هست-. به عنوان معترضه عرض کنم، همين که آقای ابطحي، به عنوان يک روحانی، - که علی‌القاعده بايد حافظ فرهنگ سنتی جامعه باشد - در وب نوشت اش می‌گويد، بگذاريد در اين جا «خودم باشم»، يک انقلاب است، اما اين انقلاب چون با تفنگ و مسلسل و خون و خونريزی همراه نيست، به چشم خيلی‌ها نمی‌آيد. از بحث خارج نشوم... پس تنها وسيله‌ای که در گذشته می‌شد با آن ابراز «نو شدن» فرهنگی کرد، شعر و داستان بود، آن هم بر صفحات محدود کتاب و مجله. البته عرصه‌ی سياست و نقد سياسی را در اين جا ذکر نمی‌کنم چون بحث خيلی گسترده می‌شود. اما امروز، وسيله‌ای برای اين ابراز «نو» شدن و نوگرايی در اختيار ما قرار گرفته به نام اينترنت و وبلاگ فارسی. بايد اين را در همين جا مشخص کنيم، و به شدت هم بر آن تاکيد کنيم، که اين اينترنت و وبلاگ، فقط ابزار است؛ وسيله است؛ چیزی است مثل صفحات سفید کتاب و مجله؛ هدف نيست؛ محتوا نيست. محتوا را ما داخل آن می‌ريزيم، برای دست يافتن به هدفي مشخص. اين يک طرف قضيه است. طرف ديگری هم هست که شايد بيشتر به بحث جامعه شناسی مربوط شود، و آن اين که وبلاگ، به لحاظ ماهيتی که دارد، به يک خصلت سرکوفته‌ی بشری اجازه ابراز وجود می‌دهد و آن آنارشی است. البته به قول استاد عزت الله فولادوند، معادل قرار دادن هرج و مرج طلبی در برابر آنارشيسم اشتباه است و آن چه در بطن اين کلمه نهفته است، «بی‌حکمرانی» يا «بی‌فرمانی» است. طرفدار آنارشی کسی است که مخالف با حکومت و فرمانروايی است. چون وبلاگشهر يک اجتماع مجازی است، لذا می‌توانيم اين تعريف را بر اين اجتماع تسری بدهيم و بگوييم اين جا، جايی است که حکومتی بر آن حاکم نيست و حکمرانی بر آن حکم نمی‌راند و همه ما در آن آزاد هستيم که هر چه می‌خواهيم بگوييم و بکنيم. اين يک خصلت ذاتی بشر است؛ خصلتی که با ژن حيواني ما پيوند خورده و مختص باکونین و پرودون نيست. ببين. به شدت نگران هستم که اين بحث برای خوانندگان خسته کننده بشود. اگر به من باشد، می‌خواهم ساعت‌ها در اين باره حرف بزنم، ولي گمان می‌کنم به همين اندازه بس باشد.

 

خوب منهم در اين مورد حرفهايی دارم که می‌ترسم به پلميک تبديل شود و از کيفيت مصاحبه خارج شوم لذا سوال بعدی را مطرح ميکنم. من نيز وبلاگ را مثل تو يک رسانه مدرن می‌دانم. در چند مقاله به زبان دانمارکی که در باره وبلاگ بود همين تعريف از وبلاگ شده بود. اما انگار ما ايرانيها عادت داريم همه چيز را پيچيده کنيم مثلا همين اصطلاح «دنياي مجازی» که مرتب در مورد وبلاگها بکار برده می‌شود تا چه حد می‌تواند درست باشد؟ نظر تو چيست؟

اين موضوع را اگر اشتباه نکنم در وبلاگ سايه آبی هم به بحث گذاشته‌اند. شما نيز در اين باره مسائلي را مطرح کرده‌ای. در گوشه و کنار هم به آن اشاره می‌شود. يک مثال خوبی که يک نفر از خواننده‌های «سايه آبی» زده، فروشگاه مجازی است، که هر چند لفظ مجازی به آن اطلاق می‌شود، ولی فعل و انفعال واقعی در آن صورت می‌گيرد! اينها به تعريف کلمات بر می‌گردد و برداشت ما از اين تعاريف. تعريف هم تا آنجايی مهم است که در عمل، اثرگذار باشد، در غير اين صورت گمراه کننده و موجب اتلاف وقت است که بايد از آن پرهيز کرد.

 

سخن، هم نسلان ما به وبلاگ نوعی نگاه با «وسواس» دارند، حتا آنها که حرفی برای گفتن دارند علاقه‌ای به وارد شدن به اين دنيا را ندارند چرا؟ ايام عيد با دوست فرهيخته‌ای که در لندن است تلفنی گپ می‌زديم . حرف وبلاگ پيش آمد و من تشويقش می‌کردم که وبلاگی درست کند. دلايلی می‌آورد که پايه‌های منطقی نداشت اخر دست بخنده گفت راستش من «مدرن سنتی هستم»؟

اين مسئله چندان عجيب نيست. نمی‌توان انتظار داشت که مردم - حتا مردم فرهنگی و اهل قلم - از هر وسيله و رسانه‌ای بخواهند يا بتوانند استفاده کنند. روحيه و خواست باطنی شخص هم مطرح است. من خودم دقيقا به همين لحاظ هرگز نتوانسته‌ام مطالب «وب لاگی» به معنای واقعی کلمه بنويسم. اگر چه قلم در دستم به راحتي می‌گردد و هيچ محدوديتی از نظر «فرآيند نوشتن» و «ثبت انديشه» در خودم نمی‌بينم. منتها آن کلمات و جملات وبلاگی اصلا از ذهن شخصی به نام ف.م.سخن بيرون نمی‌آيد و هر قدر هم تلاش کند، قطعا به نتيجه‌ای نمی‌رسد. بنابراين نبايد از دوست تان توقع داشته باشيد که از اين وسيله مثل شما استفاده کند.

 

من نمی‌دانم منظورت از مطالب «وبلاگی» چيست؟ اگر توضيح بيشتري بدهی ممنون می‌شوم ولی وبلاگهايی هست که من با اشتياق می‌خوانم مثل خوابگرد هم وبلاگ است و هم مطالبش خواندنی.

خوابگرد بيشتر شبيه به يک مجله‌ی ادبي تک نفره است تا يک وبلاگ. مطالب وبلاگی را می‌شود مثلا در وب لاگ حسين درخشان جست و جو کرد...

پایان بخش دوم، این گفتگو ادامه دارد...

 

 


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:01 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 16




گفتگو با ف. م. سخن (بخش سوم)

Thursday, March 31, 2005

 

بخش پایانی گفتگوی بیلی و من با ف.م.سخن. دوستانی که بخش نخست و دوم گفتگو را نخوانده‌اند، اینجا و اینجا را کلیک کنند.

 

این هم سومین عکسی که سخن برایم فرستاد.

 

من هردو یعنی خوابگرد و سردبير خودم را وبلاگ ميدانم. چرا که هردو در يک صفحه نوشته می‌شوند، لينکستان دارند، به مطالب و نوشته‌های ديگران لينک می‌دهند و مهمتر از همه بخش اظهار نظر. خب بلاگر آزاد است هر چه دلش می‌خواهد بنويسد يکی از خودش و زندگی روزانه‌اش می‌نويسد، ديگران ممکن است به ادبيات و هنر يا سياست و مسائل اجتماعی بپردازند يا اصلا يک وبلاگ کاملا تخصصی باشد و اين بستگی به بلاگر دارد تو انگار نظر دیگری داری؟

شما درست می‌فرماييد. يکی دو ماه پيش من مطلبی نوشتم زير عنوان «وب لاگ، صفحه کاغذ الکترونيکی» - يا چيزی شبيه به اين - و در آن قيد کردم که وبلاگ يک صفحه‌ی الکترونيکی است که می‌توان در آن هر چيزی نوشت. فرقش هم با صفحه‌ی کاغذ معمولی و کتاب و روزنامه در اين است که به محض فشار دادن يک کليد، متن را می‌توان از شمال تا جنوب، و از شرق تا غرب کره‌ی زمين خواند. حالا می‌گوييم متن، می‌توان به جای آن عکس يا صدا هم گذاشت؛ فرقی نمی‌کند. اما در مورد مطالب «وبلاگی» يا «وبلاگانه»ها، چيزی در ذهن دارم که اگر حوصله‌تان سر نمی‌رود، توضيح بدهم.

 

بفرماييد، خواهش میکنم.

به نظر من - که يک نظر شخصی است البته - مطلب وبلاگی مطلبی است که اگر آن را در جايی غير از وبلاگ منتشر کنيد، چيزی کم داشته باشد، و يا اصلا خارج از وبلاگ قابل انتشار نباشد. مثال روشنی که مي توانم بزنم، وب نوشت‌های آقای ابطحی است که اخيرا به صورت کتاب بيرون آمده و بسيار خواندنی و جالب است. آقای ابطحی اسم کتاب را «برای دلم» گذاشته که اسم با مسمايی هم هست و لباس طبع بر وب نوشته‌هايش پوشانده. من اين کتاب را که ورق می‌زدم، مشخصه‌هايی در آن می‌ديدم که در هيچ کتاب خاطرات ديگري نيست. مثلا فکر کردم اگر ايشان اين نوشته‌ها را به جای وبلاگ مثلا در ستونی از روزنامه‌ی اطلاعات - مثل ستون «گل آقا» يا آقای مهاجرانی- منتشر می‌کرد آيا شدنی بود؟ پاسخم به اين سئوال منفی است، به خاطر همان مشخصه‌هايی که در اين نوشته‌ها هست و آنها را «وب لاگی» می‌کند. حال محدوده‌ی نوشته‌های آقای ابطحی سياسی است يا لااقل خواننده بيشتر انتظار خواندن مطالب سياسی - يا به عبارت دقيق تر درون حکومتی - از ايشان دارد. اما در نوشته‌های کسی مثل حسين درخشان، ما با چيزهايی رو به رو می‌شويم که کاملا غير منتظره است و از تمام ظرفيت‌های وسيله‌ای به نام وبلاگ استفاده می‌کند. بعضی وقتها از سياست می‌نويسد، بعضی وقتها از سفر می‌نويسد، بعضی وقتها از احساس درونی‌اش می‌نويسد، بعضی وقتها خوشحالی‌ اش را با کلمات شاد و طنز منعکس می‌کند، بعضی وقتها فحش می‌دهد و عصبانيت‌اش را آشکار می‌کند، بعضی وقتها تيتر جدی می‌زند، بعضی وقتها اصلا تيتر نمی‌زند. عکس و صدا و لينک و آگهی و هر چيزی که شما تصورش را بکنيد ايشان ترکيب می‌کند و در اين «صفحه الکترونيکی» می‌گذارد. خط و جهت ِ شکلی ِ خاصی ندارد هر چند به شدت مقيد به برخی قواعد و قوانين و چارچوب‌ها هست. مثلا شکسته نمی‌نويسد و يا به نظر گذارها اجازه تخطی از چارچوب‌های تعيين شده‌اش نمی‌دهد. اينها کار حسين درخشان را کاملا «وبلاگی‌» می‌کند. خلاصه اين که وبلاگ نوشتن با خاطره نوشتن يا مقاله نوشتن فرق دارد هر چند در وبلاگ می‌توان خاطرات يا مقالات هم نوشت؛ ولی آن خاطرات نويسی نهايتا چيزی خواهد شد شبيه به خاطرات آقای بنی‌صدر - وقتی که رئيس جمهور بود-، در روزنامه‌ی «انقلاب اسلامی»، که هر روز خاطرات سياسی‌اش را ثبت و نشر می‌کرد.

 

خب اين بستگی دارد به سليقه، دانش فنی (کامپيوتر)، سن وسال، تحصیلات، نوع تربیت، محیط و خیلی چیزهای دیگر یک بلاگر، يعني در واقع همان فرديت. در عين حال بايد توجه کرد آقای ابطحی با اينکه می‌خواهد خودش باشد، خط قرمزهای نظام را هم رعايت می‌کند و آن آزادی که مثلا آقای حسين درخشان دارد ايشان ندارند؟

کاملا صحيح است. نمی‌توان و نبايد انتظار داشت که آقای ابطحی يا آقای مزروعی يا آقای معين مثل آقای درخشان بنويسند! در عالم وبلاگ‌ها، قرار است هر کس خودش باشد! و همين فرديت وبلاگ‌هاست که ما برای رشد فرهنگی و سياسی خودمان به شدت به آن نياز داريم. آقای ابطحی، سياستمدار شجاعي است که از خط قرمزهايی به مراتب مهم تر از خط قرمزهای نظام عبور کرده است که براي درک اهميت کار ايشان البته به زمان نياز داريم.

 

مثلا من تصميم دارم اين گفتگوها را بعدها بصورت کتاب منتشر کنم و البته اين فکر و پيشنهاد آقای عبدالقادر بلو چ بود تا اگر احیانا امروزيان و آيندگان خواستند در باره وبلاگ شهر تحقيقي کنند دست کم چيز مکتوبي داشته باشند حالا اگر روزی اين گفتگوها کتاب شد، تکلیفش چه می‌شود؟

خب اين گفتگوها می‌توانست در جای ديگری غير از وبلاگ هم درج شود. اگر کشور آزادی داشتيم شايد می‌شد آن را در مجله يا روزنامه‌ای هم منتشر کرد و بعد مجموعه‌اش را به صورت کتاب در آورد. حال که چنين امکانی نيست، از وسيله‌ای به نام وبلاگ برای انتشار اين مصاحبه استفاده می‌شود تا بعدها به صورت کتاب در آيد. شايد در کشورهای غربی، ناشناخته بودن پديده‌ی وبلاگ در ميان مردم عادی، دقيقا به خاطر کارکرد آزاد مطبوعات و تنوع و کثرت آنهاست که نياز به چيزی به نام وبلاگ - به عنوان رسانه‌ی جای گزين - از ميان می‌برد و از بُرد و اهميت آن می‌کاهد.

 

سخن جان با اينکه دلم می‌خواهد در اين مورد بيشتر حرف بزنيم می‌ترسم اين گفتگو بخش چهارمی را هم پيدا کند اين است که با اجازه می‌روم سراغ پرسش بعدی.

بله. نگذاريم کار به بخش چهارم بکشد! خوانندگان قطعا تا اينجايش هم کسل شده‌اند. نبايد از فضای وبلاگ سوءاستفاده کنيم!

 

در بخش نخست گفتگويمان اشاره کردی که فضاي اينتر نت و وبلاگها امکان جديدی را بوجود آورده‌اند که البته دشواريهای خاص ورود به آن هم کم نيست می‌تواني اين دشواريها را نام ببری؟

ببين. تا اينجا، صحبت‌های ما همه‌اش جنبه‌ی انتزاعی و تجريدی داشته و به دليل فشردگی بحث، وارد مصداق‌ها هم نشده‌ايم. از تمثيل هم سعی می‌کنم کمتر استفاده کنم چون اين مثال زدن‌ها هر چند از يک طرف کار را راحت می‌کند، اما از طرف ديگر به قول زنده ياد طبري باعث سوءتعبير و اشکال می‌شود. اما در اينجا چاره‌ای جز مثال زدن نداريم. اگر با کمی اغماض وبلاگ را به باغ تشبيه کنيم می‌توانيم بگوييم که هر کسی که کمی سواد کامپيوتر و اينترنت داشته باشد می‌تواند به راحتی يک باغ با گلها و گياههای رنگارنگ درست کند و در عرض يکی دو ساعت آن را در معرض ديد «جهانيان» قرار دهد. اما مشکل بزرگ اينجاست که بتوانی کس يا کسانی را به داخل اين باغ بياوری تا گلهای قشنگی را که کاشته‌ای به آنها نشان دهی. گلهايی که خودت فکر می‌کنی خيلی قشنگ است و خيلی برای کاشتن‌شان زحمت کشيده‌ای. ولی نشان دادن‌شان به اين و آن کار راحتی نيست. بعضی وقتها هم، گل به آن قشنگی و خوش بويي که باغبان فکر می‌کند نيست! در بعضی باغ‌ها هم باغبان تعمدا جز گیاه‌های خطرناک و گوشتخوار چیزی نمی‌کارد و در این گونه باغ‌ها جز بوی تعفن چیزی به مشام نمی‌رسد! اين نکته را هم فراموش نکنيم که يک موش مخرب هست به نام مرتضوی که به بهانه‌ی از بین بردن گیاهان گوشتخوار و بوی تعفن، می‌خواهد ريشه‌ی تمام گلها و گياهها را بزند و گاه به خود باغبان هم حمله ور مي‌شود!

 

سخن، قالب وبلاگت را خودت درست کرده‌ای؟

قالب وبلاگم را با زحمت و کپی کردن از اين جا و آن جا و کمک گرفتن از اين و آن، «خودم» درست کرده‌ام! يک نوع کُلاژ ِ زشت و ابتدايی که صدای خيلی‌ها را در آورده است!

 

چرا به وبلاگهای ديگران لينک نمی‌دهی؟

اگر منظورت آن گوشه‌ی سمت راست است، اين کار را در آينده خواهم کرد، هر چند به خاطر کم حافظگی ممکن است برخی از قلم بيفتد و باعث حرف و حديث شود! اما هر مطلب خواندنی که ببينم، بلافاصله، در همان صفحه‌ی اصلی به آن لينک می‌دهم.

 

منظورم داشتن لينکستان بود؟

لينکستان حرفه‌ای برايم مشکل است، چون فعلا نمی‌توانم به قالب دست بزنم، ولی به صورت انفرادی حتما لينک را در صفحه‌ی اصلي می‌گذارم.

 

چند ساعت در روز پشت مانيتور می‌نشيني هم براي وبگردی و هم نوشتن؟

بستگی به اين دارد که کجا باشم. در سفر و حضر وضع فرق می‌کند. برای وبگردی به طور عادی يکی دو ساعت، البته برای خواندن مطالب خوب هر چقدر وقت لازم باشد می‌گذارم. بعضی وقتها هم پرينت می‌گيرم و هر جا باشم مطلب را می‌خوانم. برای نوشتن هم، اگر در جايی ثابت نباشم، در نوت بوکم می‌نويسم و از هر جا که دم دستم باشد، پست می‌کنم. مدت‌هاست که قلم و کاغذ را کنار گذاشته‌ام هر چند بوی جوهر و کاغذ را خيلي دوست دارم. نوشتن با ماشين تحرير دستی را هم خيلي دوست دارم.

 

 خيلي دلم می‌خواست وارد مسائل روز ايران هم بشویم اما چون هدف بيشتر وبلاگ و وبلاگ نويسی است از آن می‌گذریم. بيلی هم سوالي دارد؟

بيلي جان بفرماييد.

بيلی: جناب آقای ف. م. سخن جان سلام، خوشحالم که در مصاحبه با بابام اشاره به ژن حيوانی کردی. معلوم می‌شه ما با آدما یه چيزای مشترکی هم داريم. خب شما سگ داريد؟

بله دارم! يک سگ دارم که خيلی خيلی دوستش دارم. با او مفهوم زندگی را فهميده‌ام.

 

بيلی: پس بايد يه بخش چهارمی هم به من اختصاص بدی، عبدالقادرخان فقط يه خرگوش ماده داشت که تو حوزه من نیست ولی از شما خیلی سوال دارم. اول بگو دختره یا پسره؟

پسر است.

 

بیلی: چه بد شد با اينحال چون سگ داری می‌تونیم با هم دوست بشیم چه نژاديه؟

نژادش يادم نيست!!!؟ اما سگ من يک سگ خيلی خيلی خاص است!

 

بیلی: مثل من کوچيکه يا بزرگه؟

کوچيکه و چند صفحه بيشتر نيست!!! لابد تعجب کردی اين ديگه چه جور سگيه؟ نه بيلی؟

 

بیلی: آره خیلی هم تعجب کردم که این دیگه چه جور سگيه که چند صفحه بیشتر نیست؟

اسمش پات «سگ ولگرد»ه. البته ولگرد ِ ولگرد هم نيست، و حيوونکي صاحبش رو گم کرده. صاحب اصلي‌اش رو خيلی دوست دارم. صاحب اصلی اين سگ، آقای صادق هدايت، متمدن‌ترين و انسان‌ترين نويسنده‌ای است که من تا به حال شناختم. او معتقد بود از ملتی که لذيذترين غذاشون دل و جگر حيواناته، و بزرگ‌ترين تفريح شون، آتش زدن موش و دم گربه و زدن هم نوع‌های تو با سنگه، نمی‌شه انتظار زيادی برای متمدن شدن داشت. ايشون اين قدر تو اين دنيا چيزهای زشت و عذاب‌آور ديد، اين قدر از آزار ديدن هم نوع‌های خودش و هم نوع‌های تو رنج برد که عاقبت خودش رو کشت. نمی‌تونست اين همه زشتی‌رو ببينه واسه همين به زندگی خودش پايان داد. آره بيلی جون. به بابا اسد بگو داستان «پات» رو برات بخونه و زندگی صادق هدايت رو برات تعريف کنه تا ببيني اين نويسنده‌ی بزرگ کی بود و چه کرد.

بيلي: از بابام می‌پرسم، اگه این کتابو داشت ازش می‌خوام شبها اونو برام بخونه و از صاحبش برام حرف بزنه. ممنونم سخن.

خواهش مي کنم بيلي جون.

 

سخن جان انگار بايد کم کم از هم خداحافظي کنيم، تازه به تو عادت کرده بودم. اما کاريش نمی‌شود کرد «گويي مرا براي وداع آفريده‌اند» به خاطر وقتی که به من دادی و این همه صبورانه تحملم کردی بينهايت سپاسگزارم.

من هم از تو به خاطر زحمتی که برای اين گفتگوها می‌کشي تشکر می‌کنم و اميدوارم در اين کار موفق باشی.

 

جمعه نوزدهم فروردین با مسعود بُرجیان نویسنده وبلاگ "پیام ایرانیان" گفتگو خواهم داشت، اگر دوستان پرسشی دارند می توانند در بخش نظر خواهی بنویسند یا با assada@gmail.com تماس بگیرند.



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 10:27 :::   مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

Link  | Comment 8






Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.
 
 


آگهی


 

دوستان






لوگو



 


 


 
 
آرشیو


آخرين نوشته‌ها:
گفتگو با ف. م. سخن (بخش سوم)
گفتگو با ف. م. سخن (بخش دوم)
گفتگو با ف. م. سخن (بخش نخست)
گفتگو با عبدالقادر بلوچ
عیدی
تولد
عید همگی بود مبارک
نسلهای بدهکار
ایران در سالی که گذشت
توجه جهان به وبلاگ نویسان ایرانی
...
ادامه عناوين را در اينجا ببينيد


آرشيو ماهانه:
March 2010 (1)
November 2009 (2)
September 2009 (1)
August 2009 (3)
July 2009 (8)
June 2009 (9)
May 2009 (6)
April 2009 (2)
March 2009 (8)
February 2009 (3)
January 2009 (3)
November 2008 (3)
September 2008 (2)
August 2008 (2)
July 2008 (7)
June 2008 (1)
May 2008 (2)
April 2008 (6)
March 2008 (5)
February 2008 (4)
January 2008 (2)
December 2007 (2)
November 2007 (7)
October 2007 (3)
September 2007 (1)
August 2007 (1)
July 2007 (4)
May 2007 (1)
March 2007 (1)
January 2007 (7)
December 2006 (6)
November 2006 (1)
October 2006 (3)
September 2006 (8)
August 2006 (9)
July 2006 (3)
June 2006 (3)
May 2006 (10)
April 2006 (5)
March 2006 (9)
February 2006 (13)
January 2006 (15)
December 2005 (9)
November 2005 (10)
October 2005 (3)
September 2005 (4)
August 2005 (11)
July 2005 (7)
June 2005 (16)
May 2005 (4)
April 2005 (5)
March 2005 (19)
February 2005 (14)
January 2005 (15)

 
جستجو


کلمه مورد نظر را در کادر زير نوشته و روی دکمه جستجو کليک کنيد:

 
فید

Atom Index
RSS 2.0
RSD
 
کپی رایت


<تمام حقوق اين وبلاگ براساس پروانه‌ی Creative Common متعلق به اسدالله عليمحمدی است.