My Danish Blog

« January 2005    صفحه اصلی    May 2008 »

چی بودیم، چی شدیم

Wednesday, February 2, 2005

به مناسبت دهه زجر و ضجر و عَنقِلاب بیست و دوم بهمن.

قبل از عنقلاب:

دلار را هفت تومان می خریدیم، می رفتیم پان امریکن یه بلیط رفت و برگشت می خریدیم برای فرانکفورت بدون ویزا سوار می شدیم، دوهفته فرانکفورت.

دست دوست دخترمان را می گرفتیم، می رفتیم چاتا نوگا دوتا بستنی حال می کردیم جلوی جماعت لب می گرفتیم و یکی نبود بگه هالو خرت به چند من.

پوشش ملت آزاد بود، هم چادری داشتیم هم بی حجاب.

رباخواری کاری بود شنیع، چیزی مثل جاکشی.

سر برج بعد از دادن کرایه خانه و قسط ها، می رفتیم کاباره میامی، داریوش برایمان می خواند و آخر شب مست و پاتیل می آمدیم خانه، از پست های بازرسی هم خبری نبود.

تلویزیون البته دولتی بود اما شوی میخک نقره ای فریدون فرخزاد هم بود با خواننده و ساز وضرب و سریال دائی جان ناپلئون.

از رادیو، برنامه جاویدان، گلها پخش می شد. احمد عبادی برایت سه تار می زد، ابوالحسن صبا ویلون، حسین تهرانی تمبک، جلیل شهناز تار، یا بنان میخواند یا دلکش و یا مرضیه.

هر جنسی که در اروپا و آمریکا به بازار می آمد اصل آن را روز بعدش می شد تو بازار ایران خرید.

یه شاه داشتیم که همه کاره بود با یک نخست وزیر بله قربان گو و یک مجلس فرمایشی.

یک سری وزارتخانه داشتیم با یک مجلس سنا.

یک وزارت اطلاعات داشتیم، یک ارتش، یک شهربانی و یک ژاندارمری

یک زندان اوین داشتیم برای زندانیان سیاسی.

اول دو سه تا حزب فرمایشی بود، ایران نوین، حزب مردم، پان ایرانیست، بعد شد یک حزب "رستاخیز".

تا آنجا که ما به خاطر داریم، مهمترین قتل زنجیره ای که خیلی سر و صدا کرد، جنایت اصغر قاتل از اهالی بروجرد بود.


بعداز عنقلاب

دلار را باید هزار تومان خرید، هیچ جا هم نمیشه رفت، چون بهمان ویزا نمی دهند.

دست دوست دخترمان را که نمی توانیم بگیرم هیچی! وقتی هم باهاش قرار می گذاریم قلبمان مثل کون گنجشگ می زند که مبادا برادران و خواهران ناموس پرست بیایند و دستگیرمان کنند

پوشش ملت نه تنها آزاد نیست بلکه حجاب اجباری است.

رباخواری امروز شغلی است شریف و پر درآمد.

سر برج باید همه حقوقمان را بدهیم به این و آن، کاباره تو سرش بخوره باید تا ماه بعدی سماق بمکیم.

هرجنسی که در اروپا و آمریکا به بازار میاد بعد از چند سال بدل تایلندی و چینی و کره ای آن وارد ایران می شود، آنهم به قیمت خون امام حسین.

تلویزیون باز هم دولتی است و از آن شوها خبری نیست تازه موسیقی هم که پخش می شود خجالت می کشند شکل ساز را نشان دهند.

از رادیو سرودهای انقلابی می شنوی و نوحه، گاهی هم که دلشان می سوزد آهنگی پخش می کنند که به درد عمه شان میخورد.

یک وزارت اطلاعات رسمی داریم، و چندین وزارت اطلاعات موازی، افقی و عمودی. وزارت اطلاعات موازی قوه قضائیه، وزارت اطلاعات بیت رهبری، وزارت اطلاعات مساجد، وزارت اطلاعات سپاه، وزارت اطلاعات بسیج بیست میلیونی یک ارتش، یک سپاه، یک بسیج ، یک شهربانی، یک کمیته، یک ژاندارمری و یک جهاد سازندگی...

همان زندان اوین را داریم باضافه ده ها زندان مخفی بی نام و نشان ویژه زندانیان سیاسی.

شاه نداریم بجاش یک رهبر داریم که همه کاره است و بارگاهش باندازه چندین دربار سلطنتی بودجه دارد، با یک رئیس جمهور بله قربان گو و یک مجلس فرمایشی.

امروز همان وزارتخانه ها را داریم باضافه: شورای نگهبان، مجلس خبرگان رهبری، مجلس تشخیص مصلحت نظام، شورای ملی امنیت، شورای انقلاب فرهنگی، شورای سیاست گذاری نظام و ده بیست تا مجلس و شورا برای روز مبادا.

امروز علاوه بر چندتا حزب یه مشت جبهه فرمایشی هم داریم و زمزمه تشکیل یک حزب فراگیر، چیزی شبیه حزب رستاخیز با پسوند اسلامی هم شنیده می شود.

حالا سه نوع قتل زنجیره ای داریم: دولتی، انتفاعی و غیر انتفایی.

بعدالتحریر

می دانم این لیست می تواند دراز تر شود، ما چیزی فعلا به عقلمان نمی رسد، دوستان خواننده می توانند در کامنتدونی به این لیست اضافه کنند و قول می دهیم پیشنهادات رسیده را با ذکر نام اضافه کنیم تا شاید این سیاهه برای اولاد اولادمان بماند در تاریخ، که اجدادشان چه بودند و چه شدند.


و اما یک خواهش بی ربط اگر دوست دارید بروید اینجا و با امضایتان مخالفت خود را با حمله احتمالی آمریکا به ایران ثبت کنید این امضا نشانه آن است که شما جنگ را به هر صورتش نفی می کنید.

پیشنهادات دوستان اینجا اضافه می شود

قبل ار عنقلاب

گیله مرد: ملت در خانه نماز می خواندند و بیرون عرق می خوردند.

سیخونک: عمو يادت نره که اگه همون پهلوی علیه سلام اونقده ایجاد خفقان نمیکرد، مردم فکر نمیکردن که میتونن از آخوند و مذهب انتظار بهبودی و بهروزی داشته باشن. عمو یادت نره همون موقع نسبت فقر و ثروت تو جامعه چه‌جوری بود. خلاصه بر زیر بنای دیکتاتوری و بیسوادی و ضعف حکومت پیشین بود که حکومت جدید پا گرفت. راس راسی بعضی وقتا مردم سیخونک لازم دارن!

فریاد بی صدا: اون زمان كسي كه سينه ميزد و نماز ميخوند براي دل خودش ميخوند و خداي قلب خودش

آواره: این آواره قبل از عن قلاب توی خیابون مینی ژوپ می دید و شلوار لی چسبان.

رنگین کمان عشق: قبل از عنقلاب هروئين گرمي بود و ترياك كيلويي

بعد از عنقلاب

گیله مرد: ملت در خانه عرق می خورند و بیرون نماز می خوانند

لاله: قبل از انقلاب را نمي دانم ولي بعد از انقلاب هرسال ستاد مبارزه با مواد مخدر هزارها تن ترياك و گراس و هرويين را آتش مي زند و هزاران معتاد كه معلوم نيست با اين همه تدابير چطور معتاد شده اند دور آن جمع شده و از هواي پاك آن اشتشااااااااق مي كنند.

یرقان: راستش ما قبل از انقلاب نبوديم ولي اگر اينطور كه شما ميفرماييد و اگر بلانسبت اينقدر ملت ....تشريف داشتند كه مملكت گل و بلبل را اينجوريش كردند ....حقشان است.ولي خودمانيم ها........(حرفهاي خودماني باشد بعدآ)

فریاد بی صدا: امروز هر كي نماز ميخونه و سينه ميزنه براي تظاهر ميكنه و بگه كه يا ايها الناس من مسلمونم !

آواره: این آواره بعد از عن قلاب توی خیابون فقط پنگوئن می بیند.

شادونه: بعد از عنقلاب مدرسه ها از هم جدا شده ولی نمی دونم چرا آمار ایدز از این راه داره بالا می ره.

رنگین کمان عشق: بعد از عنقلاب هروئني كيلوئي شد و ترياك تني و بانضمام پيشرفت انواع و اقسام قرص ها و موارد افيوني.

علياحضرتا! گذشته ها نگذشته! مقاله ف.م.سخن را به خانم فرح پهلوی اینجا بخوانید


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 37

تولدت مبارک

Sunday, February 6, 2005

امروز یکشنبه ششم فوریه تولد بیلی ست. دو ساله شد. به حساب سن آدمیزاد بیست سال. آقا بیلی تولدت مبارک. خوب بزودی وارد بحران بیست سالگی میشود. وزنش همچنان دو کیلو و شش صد گرم است و جثه اش حالا شده به اندازه نصف یک گربه معمولی. مدتهاست که متوجه تغییر در رفتارش شده ام. کمتر زیر بار میرود و به نوعی می گوید منهم در این خانه تصمیمم میگرم. گاهأ دلخوریش را هم از وضع موجود اعلام می کند. خلاصه این روزها باید خیلی حواسم جمع باشد. همین سه شنبه هم انتخابات مجلس شورای اسلامی دانمارک است و باید بعنوان یک شهروند متمدن به یکی از چند ده تا حزب موجود رای بدهیم . بیلی را هم میبریم. یکی از عادتهای جدیدش این شده که مرتب میخواهد برود بیرون. معمولا چهار بار در روزبیرون میرود و تا امروز هم شکایتی نداشته است، اما این روزها میرود این اتاق و آن اتاق جورابم را پیدا می کند و میاورد یعنی "فلانی بریم گشتی بزنیم"، بعبارتی گشت خارج از برنامه. مقاومت که میکنم پاچه شلوارم را میگیرد و اینورو آنور میکشد و صداهای عجیب غریبی مثل غرش شیر و پلنگ های آفریقا از خودش در میاورد، که مثلا ما را بترساند. بیرون هم که میرویم کلی درد سر داریم، رد شاش یک سگ ماده را میگیرد و بنده را له له کنان دنبال خودش میکشاند، دروغ چرا میدواند تا کجا؟ تا در خانه خانم سگه. پدر سگ همانجا هم میخ میشود و واق واق که بله من آقا بیلیم، خانم سگه بیا بیرون. بنده را هم مجبور می کند چندتا بد و بیراه به نافش ببندم و از پیرزنی که تا کمر از پنجره خم شده تا ناسلامتی کاشف بعمل آورد که این واق واق متعلق به کدام یک از سگهای همسایه بوده است معذرت بخواهم. چیزی در این مایه. تازگی هم با ما شوخی میکند و سربسرمان میگذاردو از اینکه کمتردر وبلاگ از او حرف میزنم شاکیست و اصرار دارد که همین امروز به وبلاگ آقا خره لینک بدهم. چیزهای دیگری هم هست که از طرف بیلی اجازه ندارم اینجا برملا کنم. باز هم آقا بیلی تولدت مبارک!


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 18

انتخابات پارلمان دانمارک

Monday, February 7, 2005

فردا سه شنبه هشتم فوریه انتخابات پارلمان دانمارک برگزار میشود، تمام احزاب و افراد مستقل فعالانه برای راهیابی به پارلمان تلاش میکنند. انتخابات یکروز است و انتخاب کنندگان باید 179 نماینده را بفرستند به پارلمان. شب روز انتخابات تا آخرشب رایها شمرده و مرتب در دو کانال اصلی تلویزیون بصورت زنده نشان داده میشود. آخر شب که با چشمهای نیمه بسته میروی بخوابی میدانی، فردا دولت را چه کسانی تشکیل میدهند. من به حزب "رادیکال چپ" رای می دهم، این حزب در دولت سوسیال دموکرات قبلی چند وزیر در کابینه داشت. نسبت به خارجیان سیاست مثبت و انسانی دارد وبیشتر یک حزب هومانیست است. تا همین دویست سال پیش در دانمارک پادشاه سایه خدا و قدرت مطلقه بود. اگر چه در بیشتر کشورها مردم با انقلابات خونین خواسته های خود را به حکومت های مستبد تحمیل کردند اما در دانمارک پادشاه" فردریک هفتم" خواسته مردم را برای دخالت در سرنوشتشان بدون خونریزی با امضای قانون اساسی در پنجم جون 1849 به رسمیت شناخت و بدین ترتیب اولین قانون اساسی دموکراتیک دانمارک نوشته شد و مردم توانستند برای اولین بار در انتخابات پارلمان شرکت کنند. البته این قانون اساسی محدویت هایی هم داشت مثلا تنها مردهای از 30 سال به بالا حق رای داشتند و زنان و مردم فقیر از این حق محروم بودند . در سال 1915 با تغییراتی که در قانون اساسی داده شد این موانع برداشته و تمام دانمارکیها از حق شرکت در انتخابات بهره مند شدند و سن قانونی رای دهندگان 18سال شد. در انتخابات 1918 از 140 نماینده راهیافته به پارلمان 4 نفرشان زن بودند یعنی 2،6% و در آخرین انتخابات سال 2001 از 179 نفر این رقم به 68 نماینده رسید که میشود 38،9% به نظر میرسد روز سه شنبه به این تعداد افزوده شود. معمولا هیچ حزبی اکثریت مطلق آرا را بدست نمیاورد و حزبی که بیشترین رای را آورده است مجبور میشود با احزاب کوچکتر برای تشکیل دولت ائتلاف کند و اینطوری احزاب کوچک اقلیت تمام یا بخشی از برنامه هایشان را که در مبارزات انتخاباتی قول داده بودند به دولت تحمیل میکنند. دولت فعلی که تکلیفش روز سه شنبه معلوم میشود از ائتلاف حزب "چپ" که بیشترین آرا را در انتخابات 2001 کسب کرد با حزب کنسرواتیو و حزب ضد خارجی "حزب مردم دانمارک" تشکیل شده است. حزب چپ با شعار "توقف مالیات" توانست سوسیال دموکراتها را پشت سر بگذارد و حکومت هشت ساله آنها را ازچنگشان بیرون بکشد. بر اساس نظر سنجی هایی که شده به نظر میرسد حزب "چپ" برای بار دوم پیروز این انتخابات خواهد شد. در پایان اگر حوصله داشتید سری به سایت پارلمان دانمارک و جمهوری اسلامی ایران بزنید و خودتان تفاوت سلیقه را ببینید.

سایت پارلمان ایران سایت پارلمان دانمارک


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 02:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 6

نامه سرگشاده به نسل امروز

Monday, February 7, 2005

برای خواندن نامه سرگشاده ام به نسل امروز در گویا اینجا را کلیک کنید.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 03:02 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 11

نامه سرگشاده به نسل امروز به مناسبت انقلاب 57

Tuesday, February 8, 2005

برخی از دوستان از طریق ایمیل و پیام نوشته بودند به دلیل فیلترینگ سایت خبرنامه گویا نتوانسته اند نامه سرگشاده به نسل امروز را بخوانند، لذا آن را اینجا هم می آورم.


دوستان جوان!

این نامه را زمانی به شما می نویسم که جمهوری اسلامی بیست و ششمین سالگرد انقلاب را با "دهه ی فجر" جشن می گیرد و هم چنان در رسانه های عمومی به تحریف تاریخ مشغول است. این نامه را به شما می نویسم که چند سالی قبل یا بعداز انقلاب به دنیا آمده اید. خوب می دانم که حقوق انسانی، اجتماعی و سیاسی شما به صورتی سیستماتیک پایمال می شود. هرگاه به آزادی هایی جوانان در بسیاری نقاط دنیا فکر می کنم، بر زندگی پر رنجتان افسوس می خورم. می دانم این پرسش آزار دهنده را بارها از خود و دیگران کرده اید که چرا پدرانتان انقلاب کردند. اما هرگز پرسیده اید که آیا پدران شما یا نسل من برای حکومتی مذهبی، ستمگر و بنیادگرا انقلاب کرد تا این گونه به سرکوب آزادی های سیاسی و اجتماعی بپردازد؟ این پرسش از دیدگاه من بعنوان فردی که در انقلاب نقش فعالی داشته، پاسخ هایی روشن و کوتاه دارد.

چرا انقلاب کردیم؟

دوستان جوان! شاه دیکتاتور بود و مانند همه ی دیکتاتورهای تاریخ، در مرزهای زیر سلطه ی او کسی حق اندیشیدن آزاد و سخن گفتن آزاد را نداشت. بعد از کودتای ٢٨ مرداد و تثبیت قدرت شاه، تعرض به آزادی های نیم بند سیاسی باز هم بیشتر شد. مطبوعات مستقل و نیمه مستقل یا بکل تعطیل و یا هر چه بیشتر محدود شدند. کار به جایی رسید که شاه چند حزب وابسته و فرمایشی را هم منحل و حزب "فراگیر رستاخیز" را به ملت تحمیل کرد و بیشرمانه اعلام داشت هرکس دوست ندارد گذرنامه بگیرد و از کشور برود. گویی او مالک ایران و ایرانیان رعیت او بودند. مشاهده ی چنین بیدادگری نسل ما را به مخالفت با دستگاه ظالمانه شاه وادار کرد. از شما می پرسم؛ اگر شاهد چنین تجاوزاتی به حقوق شهروندان بودید دست روی دست می گذاشتید و تماشا می کردید؟ خود را یکبار هم شده در آن موقعیت بگذارید. دلیل مخالفت نسل ما نه تنها به خاطر محدودیت های اجتماعی که به خاطر تعرض شاه و دستگاه دیکتاتوری به آزادی های سیاسی و اجتماعی بود. به علت شکاف عمیق طبقاتی در جامعه ی ایران که روز به روز بیشتر و بیشتر می شد و اختلاف میان ثروتمندان و بی چیزان آنچنان عظیم و گسترده شد که به تضادهای شدید و غیر قابل حلی منجر شده بود. اهل اندیشه و قلم پیوسته تحت فشار بودند. و بسیاری از آنان هم چون زنده یاد احمد شاملو بارها دستگیر و شکنجه شدند. آزادی خواهان مدام تحت تعقیب و آزار "ساواک" بودند. بساط شکنجه در زندانها برقرار بود. قانون اساسی به اندازه یک دستمال کاغذی ارزش نداشت. در مجلس فرمایشی شورای ملی هیچ قانونی بدون اجازه و امضای مستقیم شاه به تصویب نمی رسید. نمایندگان به تأیید شاه به مجلس راه می یافتند و انتخابات نمایشی مسخره بود، چرا که از پیش روشن بود چه نامی از صندوق آرا بیرون می آید. اگر بخواهم به این سیاهه بیافزایم داستان درازی خواهد شد…

اگر شما به جای ما بودید چه می کردید؟ من از خانواده ای متوسط بودم و زندگی ام بهر صورت می چرخید. مخالفت من با عملکرد دستگاه سرکوب شاه بود و نه به دلیل فقر! هیجده نوزده ساله بودم که دستگیر و زندانی شدم. به سلابه کشیده شدم. این خود نشانه ی حساسیت رژیم شاه نسبت به هرگونه اعتراض و فعالیت علیه ستمشاهی بود. من آگاهانه در جنبش انقلابی مردم شرکت کردم و تا سرنگونی شاه یک لحظه آرام نبودم. امروز گروهی معتقدند که وقتی شاه رسمآ از ملت عذر خواست، می بایست یکبار دیگر به او شانس می دادیم، یا از بختیار حمایت می کردیم. اما همین افراد در آنزمان به چنین پیشنهادی می خندیدند. این را هم بگویم که شعار ما در روزهای انقلاب "آزادی، استقلال، جمهوری" بود. این آقای خمینی بود که در آستانه ی رفراندم اعلام کرد: "جمهوری اسلامی؛ نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم!" و گفت "من به جمهوری اسلامی رای می دهم". بر اساس آماری که منتشر کردند ٩٨ درصد مردم واجد شرایط به جمهوری اسلامی "آری" گفتند. گیرم آن یکی دو در صد باقی مانده هم بعلت بیماری یا سفر نبوده بلکه از سر آگاهی به جمهوری اسلامی رای نداده اند. با این همه چه چیزی را ثابت می کند؟ پس اینها چه کسانی بودند که "آری" گفتند؟ بی شک مردم قففاز و امارات نبودند. آیا شما تصمیم دارید این ٩٨ درصد را به دریاچه ی قم بریزید؟ یا می خواهید تا ابد آنها را مسوول بدانید که چرا انقلاب کردند؟ آقای خمینی بارها و بارها در مصاحبه های مطبوعاتی در تبین جمهوری اسلامی گفت: "بهترین دموکراسی جهان را پیاده می کنیم و حتی مارکسیست ها حق فعالیت دارند". بنابراین آری گفتن به جمهوری اسلامی هم آنچنان چشم بسته نبود. زمانی از پدرم پرسیدم چرا در ٢٨ مرداد مصدق را تنها گذاشتید؟ خوب بخاطر دارم که گفت"توله سگ! اگر مصدق میماند ایران تجزیه می شد". من هنوز هم بانظر او موافق نیستم ولی او واقعأ به این مساله اعتقاد داشت. هدف من تطهیر گذشته نیست اما انتقاد همراه کینه و عناد مشکلی را حل نخواهد کرد. می شود از نسل شما هم پرسید در حالی که جمهوری اسلامی در چشم جهان پشیزی ارزش نداشت، چرا با دادن رای به خاتمی به جمهوری اسلامی اعتبار جهانی بخشیدید؟ شما که از آخوندها شکایت دارید چگونه حاضر شدید باز هم یک آخوند را انتخاب کنید که امروز اینقدر سرخورده باشید؟ برای من استدلال "کاچی بعض هیچی ست" یا "انتخاب بین بد و بدتر" قابل پذیرش نیست. با این همه تصور من این است که شما در آن موقعیت چنین تشخیص دادید و در مقابل پرسش من پاسخگو نیستید.

در پایان میخواهم واقعیت دردناکی را با شما مطرح کنم. هنگامی که انقلاب پیروز شد جناح مذهبی نسل من که به بچه مسلمان و مکتبی معروفند و ما آنها را "فالانژ" می نامیدیم، در تثبیت حکومت کنونی نقش حساس و کلیدی داشت که البته دلایل اجتماعی و اقتصادی هم دخیل بودند ( مجاهدین انقلاب اسلامی، مشارکتی ها و....). جناح مذهبی نسل من بیست و شش سال است در رژیم جمهوری اسلامی حضور دارد، در تصفیه و سرکوب جناح های دیگر، از جمله دگراندیشان، (غیر مذهبی ها، کم مذهبی ها، چپ ها و نیروهای مستقل) نقش فعالی داشته اند. بوسیله همین بچه مسلمانها بود که هزاران انسان شریف و کاردان بیرحمانه از مشاغل حساس و غیر حساس برکنار شدند، علیرغم علاقه به میهن تبعید اجباری را پذیرفتند و کوچ کردند. بخشی برای همیشه خانه نشین شدند و بخش دیگری به زندان های دراز مدت گرفتار آمدند و بسیاری حتی بدون محاکمه و بی هیچ دلیل محکمه پسندی اعدام شدند. همان ها در تمامی این سالها در رده های بالای حکومتی جا خوش کردند و می خواستند برای ملت مسلمان ایران بهشت بسازند. نمونه ی این بهشت را امروز مشاهده می کنیم. به تنها یک نمونه از آنها نگاه کنید: این مشاغل آقای عطاءالله مهاجرانی ست که چندسالی هم از بنده کوچکترند. اینها را از سایت خودشان نقل می کنم:

• نماینده دوری اول مجلس شورای اسلامی (1363-1359)
ú عضو هیات رئیسه دائمی و موقتی
ú رئیس کمیسیون بازرگانی
ú نائب رئیس کمیسیون امور خارجه
ú مسئول اخبار و اطلاعات در کمیسیون دفاع
• رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در پاکستان ( 1364-1363 )
• معاون نخست وزیر در امور حقوقی و پارلمانی ( 1368-1364 )
• معاون رئیس جمهور در امور حقوقی و پارلمانی ( 1376-1368 )
• رئیس کمیته حمایت از انقلاب فلسطین ( 1372- 1369 )
• معاون فرهنگی-اجتماعی مرکز تحقیقات استراتژیک ( 1372-1370 )
• عضو هیات امناء موسسه فارابی ( 1372-1368 )
• عضو هیات امناء خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ( 1372-1368 )
• عضو هیات امناء دانشگاههای جنوب ( از سال 71 تا کنون )
• عضو هیات علمی مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی ( از سال 72 تا کنون )
• عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس ( از سال 69 تا کنون )
• وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ( 1376-1379 )
• سخنگوی دولت ( 1376-1379 )
• مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها ( 1382-1379 )

و ضعیت اشتغال بقیه ی بچه مسلمانهای مکتبی در جمهوری اسلامی هم چیزی بیش و کم در حد آقای مهاجرانی است. نسل دگراندیش ما که با شور و عشق در انقلاب شرکت داشت از همان فردای انقلاب به حاشیه فرستاده شد و نقشی در آنچه شما امروز می بینید نداشته است.


6 فوریه 2005


اسدالله علیمحمدی


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 17

انتخابات تاریخی

Wednesday, February 9, 2005

انتخابات پارلمان دانمارک تمام شد. همانطور که پیش بینی میشد، نخست وزیر و دولت فعلی یک دوره چهار ساله دیگر در قدرت میمانند. مفسرین سیاسی انتخابات این دوره را به دودلیل تاریخی! نامیدند. اول اینکه حزب "چپ" برای اولین بار در صدساله ی اخیر توانست دو دوره پیاپی دولت را تشکیل بدهد و دلیل دیگر شکست افتضاح آمیز سوسیال دموکراتها از زمان جنگ جهانی دوم تا به امروز بود. شب گذشته رهبر سوسیال دموکراتها در نطق کوتاهی که در جمع هوادران و اعضای حزب ایراد کرد، تمام مسئولیت شکست در انتخابات را بعهده گرفت و اعلام کرد از مسئولیت رهبری حزب کناره گیری میکند و جایش را به نسل جوان و پر انرژی حزب میدهد. بنظر میرسد انتخاب رهبری جدید با جنگ قدرتی که حدود پانزده سال است سوسیال دموکراتها را فلج کرده است، به سادگی و بدون تصفیه پیش نخواهد رفت چرا که دو جناح سوسیال دموکراتها با دو خط فکری متفاوت تا کنون نتوانسته اند با هم کنار بیایند و برنامه ای منسجم ارائه دهند. این اختلاف بر سر مشی و پرنسیب های سوسیال دموکراسی است که جناحی با شعار بازگشت به ریشه های قدیمی و نزدیکی به حقوق بگیران، بویژه کارگران، جناح رقیب را متهم به راست روی و نزدیکی برنامه و سیاست شان به احزاب محافظه کار میداند. برخی از کارشناسان سیاسی بر این عقیده اند که احزاب سوسیال دموکرات اروپا هم در آینده نزدیک به سرنوشت سوسیال دموکراتهای دانمارک دچار خواهند شد و میگویند که رای دهندگان اینروز ها تفاوت اساسی و محسوسی را بین برنامه و سیاستهای سوسیال دموکراتها با احزاب راست و محافظه کار نمی بینند. از شگفتیهای انتخابات این دوره، بالا رفتن آرای "چپ رادیکال" (حزبی که من به آن رای دادم ) بود. انتخاب کنندگان 9،2% آرای خود را بنفع رادیکالها به صندوق ریختند و هفت کرسی به نه کرسی سابق این حزب افزوده شد و امروز "چپ رادیکال" با 16 نماینده پنجمین حزب بزرگ دانمارک است. "حزب دموکرات مسیحی" با از دست دادن چهار نماینده بازنده بزرگ این انتخابات بود.

پی نوشت: این گزارش را به سبک خبرنگاران بی بی سی نوشتم. ساعت چهار و نیم باید مسابقه ایران و بحرین را که از تلویزیون آلمان مستقیم پخش میکند ببینم و ساعت هشت شب، دانمارک و یونان.

جدول نمودار انتخابات سال 2005 دانمارک

نام احزاب

تعداد آرا

تعداد نمایندگان

درصد

وضعیت نسبت به سال2001

A. Socialdemokraterne

سوسیال دمکراتها

868.259

47

25,9 %

- 5

نماینده

B. Det Radikale Venstre چپ رادیکال

307.205

16

9,2 %

+ 7

C. Det Konservative Folkeparti

حزب کنسرواتیو مردم

345.343

19

10,3 %

+ 3

D. Centrum-demokraterne

دموکراتهای میانه

33.643

0

1,0 %

F. Socialistisk Folkeparti

حزب سوسیالیست مردم

201.225

11

6,0 %

- 1

K. Kristendemokraterne

حزب دموکرات مسیحی

57.845

0

1,7 %

- 4

M. Minoritetspartiet

حزب اقلیت

8.886

0

0,3 %

O. Dansk Folkeparti

حزب مردم دانمارک

444.398

24

13,2 %

+ 2

V. Venstre چپ

974.944

52

29,0 %

- 4

Ø. Enhedslisten لیست اتحاد

113.982

6

3,4 %

+ 2




::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 16

نظر شما چیست؟

Friday, February 11, 2005

مشکل خط فارسی را در این دنیای مجازی هم وبلاگ نویسان میدانند و هم آنهایی که به جای قلم و کاغذ از ورد استفاده میکنند تاکنون خیلیها به این موضوع پرداخته اند و بنده از تکرار آن خودداری کرده و به راه حلی که بنظرم میرسد میپردازم، دستکم تا زمانی که فکری بحال این کمبودها بشود. معمولا در اکثر کشورها دولتها با سرمایه گذاری و تشکیل هیاتهای صاحب نظر مشکلات خط و زبانشان را در اینترنت حل میکنند، اما متاسفانه جمهوری اسلامی توان و سرمایه اش را در راه مسدود کردن و خریدن تکنولوژی راههای فیلترینگ سایتها و وبلاگها بکار میبرد و نباید از این امامزاده انتظار معجزه داشت. پیشنهاد من برای نوشتن:

بجای فعل حال می روی، می گویی نوشت میروی، میگویی.

بجای فعل گذشته، می رفتم، می گفتم نوشت میرفتم، میگفتم.

در حالت جمع بجای دیدنی ها نوشت دیدنیها

در جمله های پرسشی یه جای چه می خوانی؟ نوشت چه میخوانی؟

در اسم و صفتهای مرکب مثلا بجای گل رخ نوشت گلرخ.

البته این پیشنهاد تازگی ندارد و من در سایت شهروند هم دیده ام که از چنین شیوه ای استفاده میکنند. حسن این کار در این است که به نوشتن سرعت میبخشد و در عین حال متن بر صفحه مانیتور زیباتر خودش را نشان میدهد. دیده ام که هادی خرسندی هم سالهاست بجای مثلا و احتمالا مینویسد مثلن و احتمالن. خیلی دوست دارم نظرتان و پیشنهادات دیگر را در این زمینه بدانم.

برای خواندن پاسخ داريوش آشوری به پرسش درباره فارسی نويسی در اينترنت اینجا را کلیک کنید


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 25

دانمارک هم عروس شد

Monday, February 14, 2005


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 20

بیلی و تجربه های برفی

Wednesday, February 16, 2005

نخستین تجربه برفی بیلی برایم جالب بود. وقتی بیرون رفتیم با شگفتی به برف که همه جا را پوشانده بود نگاه کرد، یک نگاهی هم به ما انداخت که فلانی این چیز سفید چیه؟ بعد کنجکاو و با احتیاط روی برف راه افتاد، راه رفتنش خیلی خنده دار بود که نمیتوان شرحش داد. دو قدم برمیداشت، می ایستاد، نگاهی به من و نگاهی به برف میکرد، بعد کشف کرد عجب حالی دارد راه رفتن و دویدن روی این فرش مخملی سفید. شد عین بچه ها که دیوانه ی برفند، ول کن نبود و گر چه میلرزید، خیال خانه آمدن را نداشت، انگار تنها او بود که جهان برفی را کشف کرده است.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 11:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 17

تبعیدی

Friday, February 18, 2005

وقتی بلوط


تداعی جنگل نیست،
سلاله ام در عبور کاهلا نه ی تاریخ
خون و خنجر را مرور می کند
و من که صبورترین مرد تبارم بودم
تبعیدی همیشگی این جهان شدم.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 16

تبریک به روباه

Monday, February 21, 2005

پس از 5 سال مبارزه پارلمانی همراه با جنجال وسيع اجتماعی سرانجام تونی بلر به قول خود جامه عمل پوشاند و پارلمان تحت اکثريت حزب کارگر به منع شکار روباه با سگ صورت قانونی داد. بی بی سی

راستش ما سگها از اولش هم با شکار روباه مخالف بودیم، به این دلیل ساده که اصلا گوشتش قابل خوردن نیست. خود این انگلیسیهای استخوان کج نادرست برخی از برادران و خواهران ما را برای شکار روباه تربیت کردند و مدت دویست سال است که این عمل غیر انسانی و غیر سگی را انجام میدهندو حالا هم در اثر فشار سازمانهای طرفدار روباه مجبور شدند آنرا غیر قانونی کنند. بنده این را نوشتم تا خدمتتان عرض کنم ما سگها در جنایات بشر نقشی نداریم و نداشته ایم و تعجب که بشر وحشیگری را به ما منسوب میکند حال آنکه به نظر من و تمام جانوران بری و بحری از انسان وحشی تر خداوند موجودی نیافریده است، مثلا شما کدام حیوانی را دیده اید که در روز مخصوصی از سال با قمه بزند به فرق سرش و خودش را تکه پاره کند؟ در پایان این روز خجسته را به تمام روباه های انگلیسی تبریک عرض میکنم.

با احترامات سگی، بیــــــــــلـی


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 16

آرش سیگارچی و مجتبی سمیعی نژاد را آزاد کنید

Tuesday, February 22, 2005


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:02 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 6

حرفهای بی ربط

Thursday, February 24, 2005

ملاحسنی به خبرنگار ایسنا گفته است:" من تا كنون 165 جنگ انجام داده‌ام و 16 بار در زمان طاغوت جنگ مسلحانه كرده‌ام كه در ايران نمونه ندارد."

ــ این حرف آدم را یاد دائی جان ناپلئون میاندازد و جنگهای کازرون و ممسنی. نمیدانم چرا فکر میکنم ملا حسنی یک مش قاسم هم دارد.

آرش سيگارچي به 14 سال حبس محكوم شد، ايسنا

ــ بی تربیتی نباشد آدم دلش میخواهد بریند به ریش رئیس قوه قضائیه این مملکت که تا دیروز برای جمعی از وبلاگ نویسان اشک تمساح میریخت.

آصفى: دليلى ندارد آمريکا وارد مذاکرات ايران و سه کشور اروپايى شود، ايرنا

ــ موش تو سوراخ نمیرفت یه جارو هم می بست به دمبش.

پاپ جان پل دوم، رئیس تشکیلات کلیسای کاتولیک در واتیکان به علت عود بیماری آنفلوآنزا مجددا به بیمارستان منتقل شد. پاپ 84 ساله سه هفته پیش به مدت ده روز در بیمارستان بستری بود. رادیو فردا

ــ باور میکنید آخوند آخونده حالا چه پاپ باشد چه آیت الله هاشمی رفسنجانی، تا تو قبر سرازیر نشوند دست از قدرت خانم برنمیدارند، مثلا همین جناب پاپ نه میمیرد، نه خودش را بازنشسته میکند و نه استعفا میدهد.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 05:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 22

دویدیم و دویدیم

Sunday, February 27, 2005

این شعر را دوستم "سیخونک" برای درج در وبلاگ فرستاده با هم میخوانیم.

دویدیم و دویدیم
طول تاریخو دویدیم
به پهلوی رسیدم
ساواکیها رو دیدیم
ناخن کِشارو دیدیم
پا شکنا، دَس شِکنا رو دیدیم
ایرانی کبیرو
اسیر دیوها دیدیم

دویدیم و دویدیم
نفتارو بردن دیدیم
جاش بادکنک خریدیم
نفتو دادیم بادکنک
شادان زدیم به تنبک
خوشحال و شاد و خندان
با فکر نبودیم چندان

دویدیم و دویدیم
طول تاریخو دویدیم
به انقلاب رسیدیم
انقلابش سفید بود
سفید و سرسری بود
رفتنش یه وری بود
دَسِش زدیم نیفته
نگو که توش پَتی بود
به ضرب دست خالی
چپه شد و ولو شد
نپرس دیگه چظور شد

دویدیم و دویدیم
گفتیم یالا بیایید
انقلابو بپایید!

دستش زدیم هپو شد
هپلی هپی هپو شد
چپه شد و چپو شد
بعدش یه هو چطور شد؟

بعدش یه هو دویدیم
دویدیم و دویدیم
به جمهوری رسیدیم
کاشکی نمی‌رسیدیم!
به انقلاب رسیدیم
سبزو سفید رو دیده
حالا به سیاه رسیدیم
انقلاب سیاهو
به جون و دل خریدیم
این همه که دویدیم
به ریش و عبا رسیدیم

دوباره باز دویدیم
دویدیم و دویدیم
طول تاریخو دویدیم
اما به جون مردا
اما به جون زنها
هرچه که ما دویدیم،
طول تاریخو دویدیم،
این دفعه اما جانا
پس پسکی دویدیم
طول تاریخو دویدیم،
به قعر اون رسیدیم



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 07:02 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 17


Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.