این نوشته را به مناسبت شش ماهگی وبلاگ علی آماده کرده بودم که بعد از "قدرت خانم" به روزش کنم که خورد به بستن وبلاگ ما، با پوزش میخوانیدش با کمی تأخیر.
وقتی وبلاگ علی در بیست وهشتم ژوئن وارد شبکه عنکبوت شد، من در معرفی "نامه های ایرونی" نوشتم:" روز شنبه دوست فرهیخته ام علی اُوحدی به جمع وبلاگ نویسان پیوست و این خبر خوشی است برای جوانان وبلاگ نویس که نوشتن را جدی می گیرند، بی تعارف می توانند از تجارب و دانسته هایش استفاده کنند. نام وبلاگش را گذاشته " نامه های ایرونی " و اولین یاداشتش امضا دارد". این را از آن رو گفتیم تا وبلاگ نویسان جوانی که علاقه دارند در آینده قدم در حوزه هنر نویسندگی و امر نوشتن بگذارند از علی بهره ای ببرند و با پرسش های مناسب وبلاگش را به یکی از کلاسهای زنده و شیرین ادبیات بدل کنند. آنهایی که نوشته هایش را سر سری نخوانده اند می دانند که من چه می گویم علی، هنر نوشتن را چه در نامه های معروفش و چه در طنزهای بی نظیر و پراکنده نویسهای نفس گیرش بارها به نمایش در آورده است؟ جوانها استفاده کنید، نسل من از داشتن چنین امکاناتی محروم بود.
در ادامه می آید که: " علی اوحدی به غیر از اینکه در کار تاتر و سینما بوده عکاس و فیلمبردار هم هست، اهل سفر و جهان دیده، شاهنامه خوانیش حرف ندارد و اطلاعاتش در مورد شاهنامه بی نظیر است. فروتن است اما بشدت رکُ که گاه تحملش مشکل میشود و فکر می کنم همه جا کار دستش داده است". و البته این آخری را که گفتم "همه جا کار دستش می دهد" را می توان دید مثلأ خبرنامه گویا به خیلی ها که نوشته هایشان چه از نثر و چه از نظر مایه و محتوا به پایه نامه های ایرونی نمی رسند لینک داده است، می دانم که علی از این بابت ها بی خیال است.. گاهی که چیزی نوشته ام و مانده ام که چگونه سر وته مطلب را بهم بیاورم نوشته را فرستاده ام برای علی، او هم لطف می کند و بدون اینکه ما را توی صف انتظار بگذارد ( شاید به خاطر سن و سالمان که زود خسته می شویم) بدقت مطلبم را میخواند و بسرعت پسش می فرستد با حک و اصلاح و معمولأ چند پیشنهاد... و این همه را با مهربانی و شوق و شوری کودکانه و جدیتی شگفت انگیز ربط و ضبط می کند که آدمی نمی تواند دوستش نداشته باشد. من از خوانندگان ثابت وبلاگ نامه های ایرونی هستم و کامنت هایش را هم میخوانم، گاهی دیده ام برایش می نویسند، " بابا چرا نمیایی به من سر بزنی ما آپدیت کردیم". بهتر نیست برای علی بنویسیم و نظرش را در مورد نوشته جدیدمان بپرسیم ، قول می دهم کامنت علی که از زاویه های مختلف به یک نوشته نگاه می کند برای وبلاگ نویس جوانی که دل به نوشتن داده است سودمند خواهد بود. اتفاقأ نود و نه درصد خوانندگان نامه های ایرونی را جوانان زیر سی سال تشکیل می دهند که خیلیشان دانشجو هستند و از این امکانی که هست رک و راست بگویم بخوبی استفاده نمی کنند. تکرار می کنم نسل من از داشتن چنین امکاناتی محروم بود راستی مگر چندتا امثال علی اوحدی را در جنگل وبلاگستان داریم؟ نوشتهام را با نامهای به پایان میبرم که او پس از پذیرفتن خواهش من برای معرفی کارهایش، در آنموقع برایم فرستاد.
اسد جان
حالا که نشستم عنوان ها را بنویسم معلوم شد که عنوان یکی از کتاب ها به درستی در خاطرم نمانده، کون و پیزی اش را هم ندارم که این وقت شب به زیرزمین بروم و کتاب را از زیر آوارها خاک و کارتن پیدا کنم. (این هم یکی از تجلیات غربت که جای کتاب در انباری ست و انباری هم "چون خرما بر نخیل". بهر رو، اسمش هست "نگاهی به ادبیات معاصر دری" (در مورد ادبیات معاصر افغانستان) یا "فرازهایی از ادبیات معاصر دری" یا چیزی شبیه به این. البته وقتی این کتاب مستطاب در آمد هیچ کس، یعنی هیچ کس هنوز در مورد افغانستان ننوشته بود. کتابی هم دارم که ترجمه ی دو نمایش نامه ی "کلیفورد اودتس" نمایشنامه نویس آمریکایی در دهه های بیست و سی و چهل میلادی ست، با معرفی نویسنده و آثار دیگرش و مطلبی هم در مورد نمایش نامه نویسان چپول در آمریکا و ... یک مجموعه ی داستان کوتاه هم به نام "هزار و دومین شب" دارم که منتخبی ست از قصه هایی که نوشته بوده بودم پیش از نزول اجلالم به شاهنشاهی دانمارک. چندتایی از آن داستان ها در مجلات دوران طاغوت مثل تماشا، نگین، هفت هنر و غیره چاپ شده بوده بود و یکی دوتایش هم یک بار در فصل کتاب لندنی و نامه ی کانون نویسندگان ایران در تبعید چاپیده شده بود که والا خودمان که به چشم خودمان ندیدیم، دیگران گفتند، ما هم باور کردیم. داستان ها و مقالات و مطالبی هم بوده است که یا به فارسی در نشریات برون و درون مرزی در آمده یا به انگلیسی و دانمارکی و سوئدی (زبان های یاجوج و ماجوج) اینجا و آنجا چاپ شده که تازگی ها دارم برخی شان را به فارسی بر می گردانم و چند تایش را در "اخبار روز" و "ایران امروز" و اینها دیده ای و خوانده ای.
همین، کوتاه بیا برادر
وهومن یارت
پانویس : باور کنید این علی گاهی مثل این جوانهای شانزده هفده ساله چنان پر انرژی و شوریده می شود که آدم شاخ در می آورد، همین چند روزی که وبلاگم را بستند، اول توسط علی تلفنی با خبر شدم و بعد این مرد بزرگوار تا می توانسته خبر را در صفحه نظر خواهی وبلاگ ها گذاشته نه بخاطر دفاع از من که دفاع از حق بیان است و روز بعد هم نوشته زیبای حرف تو حرف را ازش می خوانیم.