My Danish Blog

   صفحه اصلی    May 2008 »

قدرت خانم

Sunday, January 2, 2005
چندی پیش قانعی فرد گفتگویی با علیرضا نوری‌زاده خبرنگار آخوندشناس کرده که بنظرم جالب آمد. نوری زاده در این مصاحبه به مطلبی اشاره دارد که می تواند خودش منبع یک تحقیق مفصل باشد (قابل توجه دانشجویان اهل تحقیق ) وی می گوید که:

« ..بگذاريد حقيقت تلخی را باشما درميان بگذارم از آغاز انقلاب منهای شش ماه اول که مرحوم مهندس بازرگان و دوستانش و نيز جبهه ملی و گرو های موسوم به ملی مذهبی ها قدرت اجرایی را دست داشتند ، تا امروز يعنی 25 سال ، مجموعا 700 مدير نيمه کلان کارها را بين خودشان تقسيم کرده اند . برخلاف قاعده معمول در همه جهان ؛ افرادی که عهده دار مسئوليت بوده و هستند اصلا سلسله مراتب و نوع مسئولييت برای انها اهميت ندارد . آقای مهندس ترکان يک روز مدير است و روز ديگر وزير می شود ، بعد به رياست پترو پارس می رود و سپس درمقام معاونت يک وزارتخانه می نشيند و وقتی جائی برايش پيدا نشد به جمع مشاوران ولی فقيه يا رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و يا رئيس قوه قضائيه می پيوندد . مهم اين است که در دايره قدرت حضور داشته باشد»

اگر کمی دقت کنید، متوجه خواهید شد که ایشان چندان هم بی ربط نمی گویند مثلأ همین آقای هاشمی رفسنجانی خودمان را نگاه کنید، از آخرین مقامش که ریاست مجلس بود به مدت هشت سال کردندش رئیس جمهور ( خیلی دلش میخواست دوره ریاست جمهوری در ایران صدسال بود) و بعد یک روز از بیکاریش نگذشته بود به ریاست مجمع تشخیص مصلحت رسید که مقامی پایین تراست. معمولا در غرب وقتی دوره ریاست جمهوری طرف تمام می شود، دیگر نمی رود بشود مثلآ معاون فلان وزیر، سرش را به سخنرانی و احیانأ تدریس سیاست در دانشگاه و خاطره نویسی گرم می کند و معمولا در مسائل مهم به نظرخواهی از او بسنده می کنند ولی در کشور ما برعکس است یعنی اینکه دولتمردان ما تا در قبر سرازیر نشوند دست از میز ریاست بر نمی دارند. فلانی را استیضاح می کنند، از کار بر کنار می شود، روز بعد می شود مشاور رئیس جمهور. همین آقای ابطحی همکار وبلاگ نویسمان خودش استعفا می دهد ولی چه کند که عاشق قدرت خانم است، فرادیش حکم مشاورت رئیس جمهور را می گیرد. خلاصه مملکت ما را بیست و پنج سال است که این 700 نفر می چرخانند، میُ برند ،می دوزند، می خورند، می دزدند و از روهم نمی روند و تا انقلاب مهدی نهضت همینطور ادامه دارد.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 7

وبلاگ ما هم بسته شد

Sunday, January 2, 2005

شنبه 12 دی 1383 ناگهان وبلاگ "اسدالله علیمحمدی" توسط پرشین بلاگیون مسدود شد (یا مرحوم شد یا "خدابیامرز" شد). ئی میلی برای آقایان (و بانوان!) فرستادم که در زیر می خوانید. دلم برای آرشیوم می سوزد که به آن دسترسی ندارم. این هم یک کاربرد تازه برای "شمشیر داموکلس"! و یک معنای تازه ی دموکراسی از نظر علمای پرشین بلاگ.
متن ئی میل به پرشین بلاگ
13 دی 1383
مسئولین و دست اندر کاران پرشین بلاگ
سلام
شما وبلاگ "اسدالله علیمحمدی" را در تاریخ 12 دی 1383 با یک توضیح کلی و نسبتا گنگ، مسدود کرده اید.
امیدوارم آنقدر به قوانین پای بند باشید که لطف کنید و دقیقا توضیح بدهید که من از کدام مفاد قرارداد عدول کرده ام.
از آنجا که آرشیو کاملی از یادداشت هایی که در شش ماه گذشته در وبلاگ گذاشته ام، در دسترسم نیست، خواهش می کنم به هر صورتی که برای شما امکان دارد، ترتیبی بدهید که بتوانم به این یادداشت ها دسترسی داشته باشم.
با احترام
اسدالله علیمحمدی

و این هم آخرین یادداشتم در پرشین بلاگ که ظاهرا باید باعث مسدود شدن وبلاگ شده باشد


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 04:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 21

نامه های یک لر

Monday, January 3, 2005

نامه ششم

دالکه از جان عزیزترم از وقتی که با هم در یاهو مسنجر احوالپرسی می کنیم، مکاتبه ما بن کُل منقطع گردیده، از این بابت عذر خواهم. باری اگر از احوالات اینجانب و بیلی خواسته باشید، بحمدالله سلامتی بر قرار است، ملالی نیست به جز دیدار روی ماهتان. اگر در خاطر مبارک باشد برایتان نوشته بودم که به توصیه ی شما که همیشه به ما پند و اندرز می دادید تا "به جای رفتن به دنبال سیاست و خرید کتاب، پولمان را جمع کنیم و برای خود و اولادمان خانه بخریم تا منت صاحبخانه های استخوان کج را نکشیم". خوب در ایران که بودیم، به حرف شما گوش نکردیم، چوبش را هم خوردیم. در عوض اینجا به یاد شما و این که دل مادر پیرمان را نشکنیم، در غربت خانه ای ساختیم.

گردنم بشکند دالکه جان! نمی دانستم زمین غصبی ست و متعلق به "حاج آقا پرشین بلاگ" است و خوب، خانه ساختن بر زمینی که مال بچه ی یتیم است، بن کُل غیر شرعی ست و نماز ندارد. البته باید عرض کنم که تمام ساخت و ساز و رنگ آمیزی و لوله کشی و برقکاری و لوگو و لینک به همسایه ها توسط خود بنده و دوستان معمارم سعید و جواد انجام گرفته و بحمدالله یک پاپاسی هم به حاج آقا پرشین بلاگ بدهکار نیستیم. با این وجود روز شنبه ی گذشته، در روز عید ارامنه ی دانمارکی طبق اطلاع همسایه ها خانه توسط علویون و فاطمیون ارهاب و انصار و حزب الله مهر و موم می شود. ما هم بی خبر، دور از جان شما که می شنوید، با دوستان ارمنی رفته بودیم دمی به خمره بزنیم، خوب شب عیدشان بود و در عالم در و همسایگی، خوش آیند نبود همراهی نکنیم. دیر وقت شب که آمدیم، ملاحظه کردیم که کلیدمان به قفل نمی خورد. اول خیال کردیم دو گیلاس بیشتر زده ایم، سوراخ را گم کرده ایم. بعد متوجه ی اطلاعیه روی درب منزل شدیم که نوشته بود "به دلیل تخلف از مقررات، تعطیل شد". خدا را شکر می کنم که آینده نگری کرده بودم و روی زمین مطمئن تری بنای خانه ی تازه ای گذاشته بودیم که اگر چه بدلایلی کار ساخت و سازش کمی به طول کشید، اما همین که استاد سعید معمار از بی خانمانی ما باخبر شد، در عرض مدت کمی کلید خانه ی تازه را به دستمان داد و رفع بلا شد. دالکه عزیزم، این معمار سعید وقتی خین جلوی چشم هایش را بگیرد آستین هایش را بالا می زند و به قوه الهی می تواند در یک روز ده تا خانه بسازد.

در اینجا لازم میدانم تشکری هم از تمام همسایگان خوب و مهربانمان بکنیم که خیلی شان هم نا مسلمان و ارمنی هستند، اما بیلی شان می ارزد به خیلی از این مسلمان نما ها. از شبی که ما پشت در ماندیم، کمال محبت را به ما مبذول داشتند و نگذاشتند یک دقیقه غم بی سرپناهی را بخوریم. همسایه هامان "نامه های ایرونی"، "سیپریسک"، ایران طنین" و دوستان و همسایه هایی که با پیغام ها و نامه هاشان بنده را مورد تفقد قرار دادند، از جانب شما و بیلی و خودم کمال تشکر را بنمایم. خوب درست است که خداوند تبارک و تعالی در آستانه ی عید ارامنه زدند کاسه کوزه ی چند میلیون پیروان حضرت "بودار" را چپیل و چپول کردند، اما در عوض به ما یک خانه ی وبلاگی عنایت کردند که روزها زیر سقف خودمان بنشینیم و برای مردمان بدبخت جهان شبیه خودمان، زار بزنیم. ضمنا دالکه جان، برای اطلاع شما عرض کنم که این خانه ی وبلاگی شبیه همان "انکس"هایی ست که بعد از یک سال نصیب مردم زلزله ی زده ی بم شده است. یعنی اگر در آنجا بخاری روشن کنیم، خانه آتش می گیرد. این است که در این شب های سرد زمستان این ولایت، در حالی که جسارتأ مثل خایه ی حلاج می لرزیم، دعاگو هستیم.

زیاده عرضی نیست برای همه مخصوصأ دائی جان براتعلی سگوند و خانواده سلام و دعا دارم. بیلی هم از دور پاچین شما را می بوسد.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 06:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 18

به علی اوحدی

Tuesday, January 4, 2005

این نوشته را به مناسبت شش ماهگی وبلاگ علی آماده کرده بودم که بعد از "قدرت خانم" به روزش کنم که خورد به بستن وبلاگ ما، با پوزش میخوانیدش با کمی تأخیر.


وقتی وبلاگ علی در بیست وهشتم ژوئن وارد شبکه عنکبوت شد، من در معرفی "نامه های ایرونی" نوشتم:" روز شنبه دوست فرهیخته ام علی اُوحدی به جمع وبلاگ نویسان پیوست و این خبر خوشی است برای جوانان وبلاگ نویس که نوشتن را جدی می گیرند، بی تعارف می توانند از تجارب و دانسته هایش استفاده کنند. نام وبلاگش را گذاشته " نامه های ایرونی " و اولین یاداشتش امضا دارد". این را از آن رو گفتیم تا وبلاگ نویسان جوانی که علاقه دارند در آینده قدم در حوزه هنر نویسندگی و امر نوشتن بگذارند از علی بهره ای ببرند و با پرسش های مناسب وبلاگش را به یکی از کلاسهای زنده و شیرین ادبیات بدل کنند. آنهایی که نوشته هایش را سر سری نخوانده اند می دانند که من چه می گویم علی، هنر نوشتن را چه در نامه های معروفش و چه در طنزهای بی نظیر و پراکنده نویسهای نفس گیرش بارها به نمایش در آورده است؟ جوانها استفاده کنید، نسل من از داشتن چنین امکاناتی محروم بود.

در ادامه می آید که: " علی اوحدی به غیر از اینکه در کار تاتر و سینما بوده عکاس و فیلمبردار هم هست، اهل سفر و جهان دیده، شاهنامه خوانیش حرف ندارد و اطلاعاتش در مورد شاهنامه بی نظیر است. فروتن است اما بشدت رکُ که گاه تحملش مشکل میشود و فکر می کنم همه جا کار دستش داده است". و البته این آخری را که گفتم "همه جا کار دستش می دهد" را می توان دید مثلأ خبرنامه گویا به خیلی ها که نوشته هایشان چه از نثر و چه از نظر مایه و محتوا به پایه نامه های ایرونی نمی رسند لینک داده است، می دانم که علی از این بابت ها بی خیال است.. گاهی که چیزی نوشته ام و مانده ام که چگونه سر وته مطلب را بهم بیاورم نوشته را فرستاده ام برای علی، او هم لطف می کند و بدون اینکه ما را توی صف انتظار بگذارد ( شاید به خاطر سن و سالمان که زود خسته می شویم) بدقت مطلبم را میخواند و بسرعت پسش می فرستد با حک و اصلاح و معمولأ چند پیشنهاد... و این همه را با مهربانی و شوق و شوری کودکانه و جدیتی شگفت انگیز ربط و ضبط می کند که آدمی نمی تواند دوستش نداشته باشد. من از خوانندگان ثابت وبلاگ نامه های ایرونی هستم و کامنت هایش را هم میخوانم، گاهی دیده ام برایش می نویسند، " بابا چرا نمیایی به من سر بزنی ما آپدیت کردیم". بهتر نیست برای علی بنویسیم و نظرش را در مورد نوشته جدیدمان بپرسیم ، قول می دهم کامنت علی که از زاویه های مختلف به یک نوشته نگاه می کند برای وبلاگ نویس جوانی که دل به نوشتن داده است سودمند خواهد بود. اتفاقأ نود و نه درصد خوانندگان نامه های ایرونی را جوانان زیر سی سال تشکیل می دهند که خیلیشان دانشجو هستند و از این امکانی که هست رک و راست بگویم بخوبی استفاده نمی کنند. تکرار می کنم نسل من از داشتن چنین امکاناتی محروم بود راستی مگر چندتا امثال علی اوحدی را در جنگل وبلاگستان داریم؟ نوشته‌ام را با نامه‌ای به پایان می‌برم که او پس از پذیرفتن خواهش من برای معرفی کارهایش، در آن‌موقع برایم فرستاد.

اسد جان

حالا که نشستم عنوان ها را بنویسم معلوم شد که عنوان یکی از کتاب ها به درستی در خاطرم نمانده، کون و پیزی اش را هم ندارم که این وقت شب به زیرزمین بروم و کتاب را از زیر آوارها خاک و کارتن پیدا کنم. (این هم یکی از تجلیات غربت که جای کتاب در انباری ست و انباری هم "چون خرما بر نخیل". بهر رو، اسمش هست "نگاهی به ادبیات معاصر دری" (در مورد ادبیات معاصر افغانستان) یا "فرازهایی از ادبیات معاصر دری" یا چیزی شبیه به این. البته وقتی این کتاب مستطاب در آمد هیچ کس، یعنی هیچ کس هنوز در مورد افغانستان ننوشته بود. کتابی هم دارم که ترجمه ی دو نمایش نامه ی "کلیفورد اودتس" نمایشنامه نویس آمریکایی در دهه های بیست و سی و چهل میلادی ست، با معرفی نویسنده و آثار دیگرش و مطلبی هم در مورد نمایش نامه نویسان چپول در آمریکا و ... یک مجموعه ی داستان کوتاه هم به نام "هزار و دومین شب" دارم که منتخبی ست از قصه هایی که نوشته بوده بودم پیش از نزول اجلالم به شاهنشاهی دانمارک. چندتایی از آن داستان ها در مجلات دوران طاغوت مثل تماشا، نگین، هفت هنر و غیره چاپ شده بوده بود و یکی دوتایش هم یک بار در فصل کتاب لندنی و نامه ی کانون نویسندگان ایران در تبعید چاپیده شده بود که والا خودمان که به چشم خودمان ندیدیم، دیگران گفتند، ما هم باور کردیم. داستان ها و مقالات و مطالبی هم بوده است که یا به فارسی در نشریات برون و درون مرزی در آمده یا به انگلیسی و دانمارکی و سوئدی (زبان های یاجوج و ماجوج) اینجا و آنجا چاپ شده که تازگی ها دارم برخی شان را به فارسی بر می گردانم و چند تایش را در "اخبار روز" و "ایران امروز" و اینها دیده ای و خوانده ای.

همین، کوتاه بیا برادر

وهومن یارت


پانویس : باور کنید این علی گاهی مثل این جوانهای شانزده هفده ساله چنان پر انرژی و شوریده می شود که آدم شاخ در می آورد، همین چند روزی که وبلاگم را بستند، اول توسط علی تلفنی با خبر شدم و بعد این مرد بزرگوار تا می توانسته خبر را در صفحه نظر خواهی وبلاگ ها گذاشته نه بخاطر دفاع از من که دفاع از حق بیان است و روز بعد هم نوشته زیبای حرف تو حرف را ازش می خوانیم.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 06:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 17

شصت میلیون متهم

Friday, January 7, 2005

به نظر ما قوه قضاییه جمهوری اسلامی برای شصت میلیون ایرانی پرونده ای آماده دارد و هر آن اراده کند، دوسیه هر که را بخواهد از بایگانی در می آورد و می گذارد روی میز یکی از قاضی هایش.

حتی اینها برای خدا و امام زمان هم پرونده ای از قبل تشکیل داده اند. یعنی اگر روزی زبانم لال خداوندگار ظاهر شود و به اعتراض، به اینها بگوید" آقایان علما! این کارهایی که به نام من در این جهان انجام می دهید مورد تأیید من نیست". باورکنید روز بعد با پیش کشیدن همان پرونده ای که از قبل تدارک دیده اند، به حکم مقام دادستانی خداوندگار جهت توضیح پاره ای مسائل به دادسرای شماره فلان احظار، و از همانجا به اتاق شکنجه که در یکی از زندانهای بی نام و نشان پنهانی است، راهنمایی می شود تا به اشتبا‌هات خود اعتراف کند. در صورت ظهور، امام زمان هم سرنوشتی بهتر از خداوندگار نخواهد داشت. همه این بگفتم تا اشاره ای کنم به دعوای مجلس و مجلس خبرگان و قوه قضاییه که از آن درسی هم گرفتم. اول ببینیم داستان چیست! از طرف آیت الله علی ارومیانی ( ملا حسنی نویس های عزیز این ارومیانی هم انگار دست کمی از طرف ندارد) ، نماینده آذربایجان شرقی در مجلس خبرگان، هیأتی مامور تحقیق و تفحص از قوه قضاییه می شود و خانم عشرت شایق نماینده تندروی منسوب به جناح محافظه کار مجلس هم عضو این هیأت بوده است. به گفته عشرت شایق این هیأت در ضمن ماموریت توسط اداره حفاظت قوه قضاییه بازداشت و از قرارمعلوم دهنشان را سرویس می کنند و یک کشته و یک مجروح هم بجای می گذارند. مجلس و عشرت شایق به این موضوع اعتراض می کنند، قوه قضایی هم طبق معمول موارد اتهام را تکذیب و طلبکار هم می شود و ادعا می کند که آیت الله ارومیانی از تشکیلات غیر قانونی رئیس دفترش که مجهز به ده‌ها قبضه سلاح، دستبند، باتوم و دستگاه شوک الکتريکی بوده، اطلاع داشته است. و عشرت شایق هم متهم می شود که در ربودن، شکنجه و بازجویی غیر قانونی از یک پرستار نقش داشته است و چون قوه قضاییه در حال بررسی و تکمیل پرونده آنها بوده است اینها هم این الم شنگه را راه انداخته اند که جلوی تحقیقات قوه قضاییه را بگیرند. ( خسته شدم، بچه یه چای بیار).نتیجه این که در جمهوری اسلامی موافق و مخالف حالیشان نیست همه پرونده ای برای روز مبادا در قوه قضاییه دارند. و اما درسی که ما گرفتیم، معمولا تا وقتی که مقامات به جان هم نیفتاده اند ایران جزیره آرامش و مدینه فاضله است ولی همینکه پرده ها بالا می رود تازه آدم متوجه گند و گه کاریهای اینها می شود. بهر حال لازم نیست ما خودمان را به زحمت بیاندازیم و بخواهیم کشف کنیم که کدامیک حقیقت را می گویند و حق با کدامشان است. ما می گوییم همه ی طرفهای دعوا حقیقت را می گویند، آیا قکر می کنید آیت الله ارومیانی حکومت خود مختار خودش را ندارد؟ آیا فکر می کنید قوه قضاییه اعضای هیأت تحقیق و تفحص را دستگیر و ترتیبشان را نداده است؟ آیا فکر می کنید به عشرت شایق نمی آید تا دست به آدم ربایی بزند؟ به اعتقاد من، هم عشرت شایق راست می گوید و هم آیت الله ارومیانی و هم قوه قضاییه و این درسی است که ما گرفتیم.

توجه: انگار سعید مرتضوی این مردک بی فرهنگ تصمیم دارد کار وبلاگ ها را یکسره کند، در برخی وبلاگ ها به این موضوع اشاره شده که می خوانید. در صورت صحت چنین مسئله ای مارا بی خبر نگذارید و در بخش کامنت ها حتمأ بنویسید تا بشود خبر را سریع به گوش دیگران هم رساند.

"هجمه" به وبلاگستان فارسی! از ساعتی پیش اغلب آی اس پی های تهران... علی قدیمی

چه خبر شده؟! هيچي! فقط مرتضوي مي‌خواهد پاچه‌گيري كند... الپر

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 02:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 19

نامه سرگشاده به مرتضوی

Monday, January 10, 2005

جمعی از وبلاگ نویسان نامه ای به سعید مرتضوی نوشته اند اگر شما هم موافقید آنرا در وبلاگتان منتشر کنید.

آقای مرتضوی دادستان تهران

اقارير اخير آقايان روزبه مير ابراهيمی و اميد معماريان در جلسه هيات نظارت بر قانون اساسی که تنها بخشی از آن و آن هم به شکل سربسته از طريق مشاور محترم رئيس جمهور جناب آقای ابطحی منتشر شد نشاندهنده تخلف آشکار شما و ارگان زيرمجموعه شما در برخورد با متهمين بود. از آنجايی که اينگونه برخورد ها در زير فشار گذاشتن متهمين و شکنجه آنها به قصد گرفتن اعترافات دروغين در مجموعه دادستانی سابقه ديرين دارد و اين کار مخالف اصول مصرح در قانون اساسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر هست لذا ازديدگاه ما شما در دادگاه افکار عمومی متهم به جنايت عليه بشريت هستيد.
آقای مرتضوی! شما بارها تبحر خود را در تهديد افراد به بازداشت و شکنجه واعدام به قصد اعتراف گيری از آنها يا وادار نمودنشان به سکوت اثبات کرده ايد. با کمال تاسف شواهد حاکی از احتمال تکرار اين رويه در مورد روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان،فرشته قاضی و سيد محمدعلی ابطحی است.
آقای مرتضوی! ما نويسندگان اين نامه هر چند که در بسياری از اصول دارای عقايد و آرای متفاوتی هستيم ولی در جايی که بحث دفاع از شرافت و حرمت انسان هاست همه هم رای و هم صدا به‌پاخاسته و سکوت نخواهيم کرد.
آقای مرتضوی! می دانيم که از قدرت و گستردگی نفوذ اينترنت در بين جوانان به خوبی آگاهيد که اگر جز اين بود اکنون شاهد فيلترينگ گسترده و بی سابقه آن نبوديم. پس به شما هشدار می دهيم که در صورت هر گونه تعرض به روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان، فرشته قاضی، سيد محمدعلی ابطحی و يا خانواده های شان، در يک اقدام هماهنگ وگسترده اعمال کاملا غيرقانونى و مستبدانه شمارا با روش های مختلف به گوش جهانيان خواهيم رساند.


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 9

عدالت

Tuesday, January 11, 2005

هر روز خدا که اخبار ایران را پیگیری می کنی، می خوانی که عده ای به دادسرای کارکنان دولت احضار شده اند و معمولا مدعی العموم یا شاکی هم، همیشه خدا بسیج مقاومت مثلا ابرقو یا یکی از امامان جماعت پلدختر، ممسنی، سلفچکان و یا نیروهای انتظامی و یا چند تا طلبه جوان ذوب شده در ولایت جور و جهل حجره های تاریک قم و مشهد است. احضاریه دادسرا و موارد اتهام هم خدا وکیلی همیشه استاندارد است بدون حذف یک ویرگول "انتشار مطالب خلاف واقع به قصد تشويش اذهان عمومي" و"نشر اكاذيب" .

برای اینکه ثابت کنم بنده این حرفها را از روی معده نمی زنم توجه شما را به این چندتا بگیر و به بند جلب می کنم:


1) رجبعلي مزروعي، رييس انجمن صنفي روزنامه‌نگاران امروز به شعبه اول دادسراي كاركنان دولت احضار شد

به گزارش خبرنگار ايسنا، اتهام مزروعي در برگه‌ي احضاريه‌اش، نشر اكاذيب و شاكي وي نيروي انتظامي عنوان شده است.

2) حسينيان؛ بازپرس پرونده با توجه به محتويات پرونده و بررسي‌‏هاي صورت گرفته موسوي خوئيني را به دادسراي كاركنان دولت احضار كرد. شاکی بسیج مقاومت شهرستان یزد می باشد.
گفتني است؛ موارد اتهامي موسوي‌‏خوئيني، "انتشار مطالب خلاف واقع به قصد تشويش اذهان عمومي" و"نشر اكاذيب" عنوان شده است.

3) رئيس شاخه جوانان، نايب رئيس كميته اطلاع‌‏رساني و عضو جبهه مشاركت منطقه قم به ستاد خبري نيروي انتظامي احضار شدند

به گزارش خبرنگار "ايلنا" بر طبق احضاريه‌‏اي كه براي عباس كوشا، مسعود رهبري و حسين عبدالله‌‏پور آمده است؛ اين افراد بايد خود را صبح روز سه شنبه 22 ديماه سال جاري به ستاد خبري نيروي انتظامي استان قم معرفي كنند. موارد اتهام هم باز "انتشار مطالب خلاف واقع به قصد تشويش اذهان عمومي" و"نشر اکاذیب".

4) به گزارش خبرنگار "ايلنا"، لطف‌‏الله ميثمي صبح امروز به همراه يوسف مولايي وكيل خود در شعبه سوم بازپرسي دادسراي كاركنان دولت حضور يافت و در مورد اتهام خود مبني بر «انتشار مطالبي عليه قانون اساسي»، تفهيم اتهام شد.

5) منوچهر کرامت مديرمسوول هفته نامه آواي خوزستان صبح امروز براي پاسخ به موارد اتهامي در شعبه يك بازپرسي دادگاه اهواز حضور يافت( موارد اتهام این دفعه چاپ کاریکاتور است).


اگر بخواهم همینطوری ادامه بدهم می شود مثل سریال تلویزیونی روزهای زندگی که همسالان من حتمأ آنرا بخاطر دارند. تفسیر و تشریح هم نمی خواهد موضوع کاملا گویا است.


رئیس جمهور زرنگ

به هموطنان اصفهانی برنخورد ولی عجب این خاتمی آدم زرنگ و هفت خطیه، انگار جد و آبادش اصفهانی بوده، دقت کرده باشید هر موقع به این آدم احتیاج داری می رود سفر. این روز ها که قرار است به پرونده وبلاگ نویسان رسیدگی و دادشان را بستاند بیچاره ها را تو دهان گرگ خونخوار، مرتضوی تنها گذاشت و جیم شد.

امروز حجت‌الاسلام و المسلمين سيدمحمد خاتمي رييس‌جمهور كشورمان در اولين مرحله سفر ده روزه خود به قاره ی آفریقا، ساعت 16:30 به وقت محلی وارد ابوجا، پایتخت نیجریه شد. خبرگزاری ایسنا.

پاسخم به نوشته سام الدین ضیائی <نامه سرگشاده به سر گشاده نویسان> را اگر دوست داشتید در فانوس بخوانید.





::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 02:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 26

روزهای زندگی

Thursday, January 13, 2005

آقا نگقتم ما از روی معده حرف نمی زنیم. هر روز اول صبح که سر قصاب قوه قصابیه در دکان را باز می کند، قصاب باشی های زیر دستش چند نفر را به اتهام "انتشار مطالب خلاف واقع به قصد تشويش اذهان عمومي" و"نشر اكاذيب" به سلاخ خانه احضار می کنند. لیست جدید احضار شدگان را ملاحظه فرمایید.


۱) خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل، وکیل و رئیس کانون مدافعان حقوق بشر.


۲) محمد سلامتی دبیر کل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی.


۳)ماشاءالله شمس‌الواعظين سخنگوي انجمن دفاع از آزادي مطبوعات.


۴) شیوا نظرآهاری و محمدرضا نسب عبداللهی،دو عضو هیات موسس انجمن دانشجویی دفاع از حقوق بشر.


اینها را علی الحساب داشته باشید تا فردا.




::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 08:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 9

عذرخواهی از بیلی

Friday, January 14, 2005

عادت دارم در حین وبگردی در وبلاگستان اگر به مطلبی بربخورم که نامی از سگ برده باشد برای بیلی بلند بلند میخوانم و با مشورت او کامنتی می نویسیم. دو روز پیش به وبلاگ آشپزباشی سرزدم دیدم نوشته:

"امشب حالم خوش نيست. سگ اخلاقم. سگ اخلاق تر از معمول. از صبح همه چيز درهم و برهم است. عصبي‌ام ، حسابي. يا بهتر بگويم عصبي بودم. الان کرخت و خسته و کوفته‌ام. بي‌رمق".


طبق معمول برای بیلی متن را خواندم و این کامنت را برایش گذاشتیم:

"نميدانم چرا اوقات تلخي هايمان را به اخلاق سگي تشبيه مي کنیم، من که با بیلی زندگی می کنم خوش اخلاق تر از سگ موجودی ندیدم. اینطور نیست بیلی؟

جالب آنکه آشپز باشی بعد از خواندن کامنت ما انگار ناراحت می شود و از بیلی عذر خواهی می کندو این اولین معذرت رسمی یک وبلاگ نویس از یک سگ است، آشپزباشی در پاسخ کامنت بیلی و من می نویسد:

" من اینجا رسمأ از بیلی عذرخواهی می کنم. شاید این اولین بار باشد در تاریخ وبلاگستان که یک وبلاگنویس از یک سگ پوزش می طلبد! (این را یک جائی یاداشت کنید، URL بنده فراموش نشود!) نمي‌دانم بايد از سگ‌ها شروع کرد و به آدم‌ها رسيد يا برعکس، وقتي راه و رسم رعايت حقوق ديگر انسان‌ها و عذرخواهي از خطاي رفته را آموختي به حيوانات مي‌رسي و از اينکه لفظ "اخلاق سگي" را بکار برده‌اي شرمنده‌ي سگ ها مي‌شوي. راستش همين امروز صبح که داشتم کامنت‌هاي پاي مطلب را مي‌خواندم، به ذهنم رسيد که از سگ چه ديده‌ام که مي‌نويسم اخلاق سگي؟ هيچ. جز يک جفت چشم مهربان، مهر و محبت، وفاي به عهد...و اي ، اگر از مواهب "سيويليزاسيون فرانسز" بهره‌مند باشي، مختصري "چيز" به کف کفش! که تازه آنهم تقصير سگها نيست.
اين درست نيست که آدم هروقت اخلاقش گ...مرغي‌ست، پاچه‌ي سگ‌ها را بگيرد. آه ...گفتم مرغ!... العفو سرکاران عليه، العفو اي خالقين تخم، العفو...

ما هم عذر خواهی آشپزباشی را برای بیلی خواندیم گفت براش بنویس:

آشپزباشی جون اگه همه آدما مثل تو بودند شاید شما انسانها در صلح و صفا زندگی می کردید، حالا ما سگها به درک. میدونم که فکر کردی منو رنجوندی، اما تو بهتر میدونی بعضی از آدما همنوع خودشون رو تیکه پاره می کنند و نه تنها معذرت نمیخان، طلبکارم میشن و خودخواهانه به خودشون میگن "اشرف مخلوقات". عذرت را پذیرفتم و هیچ دلخوری از تو ندارم، البته نمیدونم مرغها اعتراض کنند یانه؟ اگه سگ داری براش سلام دارم.

یک خبر بامزه: در جمهوری اسلامی مدتهاست ایران شده به دو نیمه ی زنانه و مردانه و برای اینکه این جدایی کامل شود خبرگزاری مخصوص خواهران هم افتتاح شد. اینجا را کلیک کنید


::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 07:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 22

قصه

Monday, January 17, 2005

قصه برای بچه های بالای پنجاه، می شود این قصه را هم به آواز کوچه بازاری در میزان دو چهارم خواند.

اتل متل توتوله

مرتضوی جه جوره

نه دین داره نه ایمان

نه عقل داره نه وجدان

صبح که میره اداره

شلوارو در میاره

تودفترش می شینه

به ریش آقا می رینه

اتل متل توتوله

مرتضوی چه جوره

شب که کارش تمومه

با سرورش حمومه

از خستگی می ناله

تخم آقارو می ماله

آقاش اونو باد می زنه

لپهاشو یه گاز می زنه

اتل متل توتوله

مرتضوی چه جوره

غضبناکه همیشه

آدم بشو نمیشه

کج بذارید پاهاتون

یه حکم داره براتون

عاشق بند و حبسه

وافور و بنگ و بسه

اتل متل توتوله

مرتضوی چه جوره

آقا از اون راضیه

ملیجک بازیه

رو زانوهاش می شونه

براش غزل می خونه

دست به دولش می ماله

ملیجکش می ناله

اتل متل توتوله

مرتضوی چه جوره

گند کاراش دراومد

عراقی میدون اومد

عاقبتش که زاره

یا واجبی یا داره

ملت ما بیداره

از این کارا بیذاره









::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 20

یک خاطره

Wednesday, January 19, 2005

سالهای دور بعنوان سپاه دانش در دهی بسیار زیبا در منطقه گوران و قلخانی بخش "گهواره" از توابع شهرستان کوهستانی "کرند" دوران سربازیم را می گذارندم. دبستان کاه گلی کوچکی بود با دو اتاق، یکی کلاس و دیگری محل زندگیم. سگی هم داشتم به اسم "برنو" و زاغچه ای به نام "پرویز"، هرجا که بودم این دو هم بودند. یک روز عصر در ایوان مدرسه نشسته بودم و داشتم با برنو و پرویز بازی می کردم که دیدم مردی با عمامه سبز و عبایی خاکستری و پیراهنی بلند و سفید و اسبی نحیف و استخوانی به مدرسه نزدیک می شود. درویش دوره گردی بود. بلند شدم و به استقبالش رفتم. سلامی کردم و احوالپرسی کوتاهی. پرسید: آقای مدیر می توانم اسبم را اینجا ببندم و گشتی در آبادی بزنم؟ گفتم: بله. اسب را به درختی که وسط حیات بی دیوار دبستان بود بست، خورجینش را بدوش انداخت و مولا مولا کنان در محاصره سگهای ده از آنجا دور شد. ساعتی بعد سر و کله اش پیدا شد. بی رمق و خسته. آمد کنارم نشست، سیگاری پیچید. یکی هم برای من. گفت: این زاغچه را خودتان تربیت کرده اید؟ گفتم: وقتی پیدایش کردم، آنجا! و به قلمستانی که سمت چپ مدرسه بود اشاره کردم، یک تیکه گوشت بود. با اینکه حالا می تواند پرواز کند مانده است دیگر. گفت: شما که زاغ را به این خوبی تربیت کرده ای حتم دارم معلم خوبی هم هستی. گفتم: نمیدانم. در حالیکه ته سیگارش را زیر پا له می کرد پرسید: آقای مدیر می توانم امشب را مهمان شما باشم؟ من که از تنهایی خسته شده بودم، در جوابش گفتم: چرا که نه. رفتیم تو و من مشغول تدارک شام شدم. سفره را انداختم، درویش نگاهی به اطراف انداخت و گفت: آقای مدیر عرق در بساطتان پیدا نمی شود گفتم: چرا دارم، نیاوردم چون فکر می کردم ممکن است اهل می نباشید. گفت: نه آقا هستیم. نه تنها در آن روستایی که من بودم، کلادر منطقه گوران و قلخانی اکثر مردم علی الهی هستند و رسم و رسوم ویژه خودشان را دارند، از جمله بیشترشان عرق خورند و در خانه بساط عرق کشی دارند و معمولا هر از گاهی شاگردانم برایم یکی دو بطر می آوردند و همیشه زیر تختم پر از بطریهای عرق کشمش بود. درویش هم که منطقه را مثل کف دست می شناخت. القصه عرق آمد و بسلامتی همدیگر یک شیشه خالی کردیم. بعد از صرف شام و عرق خوری درویش گفت: جناب مدیر اگر اجازه بفرمایید بنده بساط دیگری هم برقرار کنم. گفتم: خود دانی! درویش دست برد و از خورجینش یک عدد نگاری و چراغ شیره کشی بیرون آورد. اولین باری بود که در زندگیم نگاری و شیره و ابزار شیره کشی را می دیدم. درویش دست بکار شد، دراز کشید و با مهارت شگفت انگیزی شروع کرد به کشیدن و تعارفی به من که ما هم دودی گرفتیم. حالا درویش و من، نشئه و بی خیال، هر دو خوش حرف، صحبتمان گل انداخت. از او پرسیدم چطور درویش شدی؟ در حالیکه خودش را می خاراند دوتا چای ریخت و گفت داستان دراز بی اهمیتی است، گفتم: دوست دارم بشنوم. گفت: به چشم. و بعد از یک سکوت طولانی چنین گفت: در همدان بدنیا آمدم. پدرم معمم بود و اهل منبر و پیشنماز مسجد محله، مادرم هفت شکم زایید و آز آن همه بچه تنها من زنده ماندم و طبیعتأ عزیز. شش ساله بودم که مادرم را از دست دادم، بعد از آن پدرم هر کجا که می رفت مرا هم با خودش می برد، این بود که کم کم رمز وراز آخوندی و آشنایی به مسائل مذهبی را از پدر می آموختم. پدرم یکسال بعد ازدواج کرد و همسرش زن بسیار بد جنسی بود که بینهایت آزارم می داد. دودی گرفت و ادامه داد: دوازده سیزده ساله بودم که پدرم نیز به رحمت ایزدی پیوست. سال بعدش زن بابام ازدواج کرد و مرا از خانه بیرون کردند. از آن به بعد برای سیر کردن شکم دست به هر کاری زدم، شاگرد حلیم پزی، شاگرد قهوه چی، شاگر شوفری و هزار شغل دیگر، همینطوری که برای یک لقمه نام می دویدم، نفهمیدم چطور بزرگ شدم. خوابیدن در گوشه و کنار خیابان، قهوه خانه و مسافرخانه ها و... باعث شد که با همه جور آدمی آشنا شوم، یکروز که به خودم آمدم دیدم معتادم. اول تریاک و بعد شیره، دیگر خرجم از دخلم بیشتر شده بود و مستأصل و بیچاره، تا اینکه شبی در قهوه خانه ای درویشی را دیدم، مثل خودم معتاد، از او پرسیدم امورات زندگیش چگونه می گذرد، گفت اسبی دارد و دهگردی می کند و چنین و چنان یک نوع گدایی محترمانه. از آنجا بفکرم رسید چرا من درویش نشوم، آموخته های پدرم هم برای این کار کافی بود. خلاصه پول و پله ای بهم زدم و اسبی و لباسی و کشکولی خریدم و راه افتادم از همدان، به کرمانشاه که رسیدم دیگر ماندگار شدم و تقریبأ بیست سالی است که ده به ده می گردم و خدا را شکر که زندگیم می چرخد، هم شکم سیر می شود و هم پول دود و دم می رسد، زن و بچه هم که ندارم تا نگران و دلواپسشان باشم، آهی کشید و گفت: بله! اینهم سرگذشت ما. خیلی دلم برایش سوخت. انگار فهمید گفت: اقای مدیر بی خیال، فکرش را نکنید زندگی همین است و برای اینکه فضای افسرده آن شب را به شادی بدل کند تا نیمه های شب، آنقدر خاطره های بامزه و جوک تعریف کرد که از خنده روده بر شده بودم. موقع خواب شد. چراغ را خاموش کردم و خوابیدیم. در کیفیت خواب و بیداری بودم که درویش گفت: آقای مدیر خوابیده ای؟ گفتم: نه هنوز.

گفت: چیزی می گویم ولی بین خودمان بماند.

گفتم: حتمأ!

گفت:" می دانی! من نان حماقت و ساده گی این دهاتی ها را می خورم."

گفتم: چطور؟

گفت:" اینها فکر می کنند، یعنی اعتقاد دارند از هر هفت درویشی که به ده می آید یکی شان ممکن است حضرت علی باشد و از ترس اینکه مولا را نرنجانند به هر پفیوزی مثل من کمک می کنند."

فردایش از درویش خداحافظی کردم و هرگز او را ندیدم، امروز که سی و سه سال از آن دیدار می گذرد، هنوز به آخرین جمله ی گزنده اش که در خواب و بیداری گفت، فکر می کنم و هربار از خودم می پرسم

آیا ملت ایران احمق و ساده و دهاتی بود که فریب آخوندها را خورد؟

آیا نخبگان، گروههای سیاسی، روشنفکران و اهل قلم ایران، احمق و ساده و دهاتی بودند؟

آیا من احمق و ساده و دهاتی بودم؟




::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 03:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 29

یک قربانی دیگر

Sunday, January 23, 2005

آرش سیگارچی را تا همین چند روز پیش نمی شناختم. مثل امید معماریان و حنیف مزروعی و دیگران. نمیدانستم وبلاگی دارد و سردبیر روزنامه ی گیلان امروز است. حالا می شناسمش می دانم دستگیر شده و میدانم دستگیری در جمهوری اسلامی یعنی "شکنجه." یعنی قربانی را به مسلخ بردن.

راستی چرا رهبران و نیمچه رهبران و بچه رهبران جمهوری اسلامی که هر روزه در دیدارهای فرمایشی و سمینارها و جلسات آنچنانی با نامهای عجیب و غریب، حکومتشان را عادل ترین، دموکرات ترین و الگویشان را حضرت علی می دانند!!! از چند جوان بیست و چندساله می ترسند و خوابشان آشفته می شود؟ آه... چه پرسش احمقانه ای! آنها می ترسند چون ریگی به کفش دارند. آلوده اند، فاسدند و مدام نگرانند تا کسی پرده ها را کنار نزند و این داستان بگیر و ببند و سرکوب قصه تکراری همه رژیم های مستبد تاریخ بوده و هست. آرش سیگارچی نه اولین خواهد بود و نه آخرین و تا زمانی که اینها حقیقت را از خلایق پنهان می کنند در به روی همین پاشنه می چرخد.

دوستان بیایید حتی شده یک سطر، یک واژه بنویسم و از آرش و آرش ها بگوییم و نگوییم که این کارها بیهوده است. دوستان بیایید خواب عالیجنابان، سرخ و خاکستری و سفید و سیاه را آشفته سازیم.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 12:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 29

عاقبت پرشین بلاگ

Tuesday, January 25, 2005
از زمانی که آخوندها مالک کشور کهنسال و نفت خیز پرشین شده اند، ما دریافته ایم که حضرات شب وروز فکر و ذکرشان متمرکز شده روی پایین تنه و نگران، که نکند خدای نکرده چیزهای ملت متمدن پرشین به هم دیگر اصابت کند و بیضه اسلام به خطر بیفتد و این نگرانی منحصر به یکی دو نفر هم نیست، بلکه همه از آن بالای بالا گرفته تا امام جمعه روستای باجیگران سفلی را شامل می شود. آیات عظام برای اینکه شبها با خیالی آسوده کپه مرگشان را کنار ناموسشان بگذارند، تا آنجا که توانسته اند و زورشان رسیده سیاست زنانه ـ مردانه کردن کشور پرشین را پیش برده اند اما این همه، نه راضی کننده است و نه کافی، چون به تازگی دوزاری عقب افتادگیشان افتاده که در این دنیای مجازی بویژه در یاهو مسنجر، اورکات و وبلاگ ها چه بی ناموسی هایی که نمی شود. با شناختی که ما از اینها داریم بعید نمیدانیم اگر چند سال دیگر بمانند با سرازیر کردن دلارهای بی زبان نفتی به حلقوم مونوپولهای جهانخوار آمریکایی ـ صهیونستی یاهو و گوگل رعایت موازین اسلامی را از آنها طلب کنند و یکروز دیدی رفتی به صفحه اصلی یا هو و با تعجب مشاهده فرمودید:
ویژه کاربران The Islamic Republic of Iran
صفحه اخبار یاهو مخصوص خواهران
صفحه اخبار یاهو مخصوص برادران
ایمیل زنانه ( ویژه خواهران)
ایمیل مردانه (ویژه برادران)
خواهران برای دریافت یاهو مسنجر باید اینجا را کلیک کنند و برادران اینجا را.
چت روم زنانه
چت روم مردانه
Yahoo! Searchزنانه
Yahoo! Searchمردانه
بازی های جدید یاهو، باربی سارا ( این بازیهای با رعایت موازین اسلامی فقط مخصوص خواهران طراحی شده)
بازی های جدید یاهو، باربی دارا ( این بازی ها با رعایت موازین اسلامی فقط مخصوص برادران طراحی شده)
جدیدترین سیستم چت تصویری اسلامی. برای دانلود، لطفأ خواهران اینجا را کلیک کنند و برادران اینجا را.
و همینطور اکثر سرویس دهندگان این دنیای مجازی، زنانه ـ مردانه می شنوند. در مورد وبلاگ ها داستان کمی پیچیده تر است. اول اینکه به شرکت های خارجی مثل بلاگر سالانه مبالغ ناچیزی دلار پرداخت می کنند تا از پذیرفتن کاربران ایرانی خود داری کنند و می ماند پرشین بلاگ که با مدیریت جدید و با حضور نماینده قوه قضاییه و شورای نگهبان و مجلس تشخیص مصلحت نظام به کاربران ایرانی سرویس مجانی می دهد. برای راه اندازی وبلاگ وقتی وارد صفحه اصلی پرشین بلاگ بعد از تغییرات ذکر شده می شوید می خوانید که:
بسم الله الرحمن الرحیم و با درود به روان پاک شهدای جنگ تحمیلی و با سلام به رهبر معظم انقلاب

وبلاگه ها ( این اصطلاح را اولین بار دوستم علی، نویسنده وبلاگ نامه های ایرونی بکار برد، یعنی وبلاگ زنانه )
وبلاگ ها( ویژه برداران)
برای ایجاد وبلاگه یا وبلاگ در سایت پرشین بلاگ مدارک و رعایت موازین و قوانین ذیل برای متقاضی واجب و ضروری است.
۱ـ متقاضی باید با در دست داشتن شناسنامه عکس دار به دفتر دادستانی مراجعه و از برادر سعید مرتضوی تاییدیه کتبی دریافت نماید. برای خواهران رضایت نامه همسر و در غیر این صورت رضایت ولی ضروری است.
۲ـ برادران باید علاوه بر شناسنامه دوقطعه عکس شش در چهار و برگه عدم سوء پیشنه را همراه داشته باشند
۳ـ تایید صلاحیت متقاضی بوسیله فقهای محترم شورای نگهبان
۴ـ عدم وابستگی به گروهک های ضد انقلاب داخلی و خارجی
۵ـ اعتقاد به جمهوری اسلامی و ولایت فقیه
۶ـ پخش هرگونه موسیقی در وبلاگه و وبلاگ ها ممنوع است ( قران، اذان و سرود های انقلابی و نوحه های برادر آهنگران بلامانع است)
۷ـ گذاشتن تصویر مردان در وبلاگه ها و تصویر زنان در وبلاگ ها ممنوع است.
۸ـ طراحی قالب و رنگها باید با موازین اسلامی همخوانی داشته باشد.
۹ـ کامنت ها قبل از مشاهده عمومی باید توسط وبلاگه و وبلاگ نویس بازبینی و در صورت عدم مشاهده تخلف و مطابقت کامنت با موازین اسلامی در معرض عموم قرار بگیرد.
۱۰ـ لینک دادن به این وبلاگ ها و سایت ها ممنوع است( و شما مجبورید یک لیست یک میلیونی را بخوانید)
۱۱ـ برادران حق بازدید و ورود به وبلاگه ها را ندارند. در صورت مشاهده کاربر به یکسال حبس(شش ماه انفرادی) و نود ونه ضربه شلاق و ده سال محرومیت از داشتن وبلاگ محکوم می شود.
۱۲ـ برای اقلیت های مذهبی قوانین و موازین مخصوص وضع شده، لطفا اینجا را کلیک کنید تا وارد صفحه اقلیت ها بشوید.

والسلام عليكم جميعا و رحمه الله و بركاته مدیریت پرشین بلاگ جمهوری اسلامی ایران.

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 01:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 27

تشویش اذهان عمومی

Friday, January 28, 2005

ـ حاج آقا بفرمایید جرم بچه من چی بوده؟

حاج آقا انگشت سبابه اش را چندین بار تو سوراخ دماغش چرخاند و بعد یک ماده زردرنگ کدر از آن بیرون کشید و با کمک انگشت شست گِردش کرد و چسباندش زیر میز و با نگاهی خریدار به زن نگاه کرد و گفت:

ـ جرم ایشان تشویش اذهان عمومی است خواهر.

ـ حاج آقا معنی اینکه گفتید چی میشه؟

ـ تشویش اذهان عمومی دیگر.

ـ حاج آقا من سواد ندارم، توضیح بفرمایید که این چه جرمیه؟

ـ عرض شود... تشویش از مشوش می آید و اذهان هم جمع مکسر ذهن است دیگر خواهر.

ـ حاج آقا من اولی رو هنوز نفهمیدم شما دو سه تا چیز دیگه بش اضافه فرمودید، آخه از کجا بدونم این چیزا یعنی چی؟

حاج آقا با همان انگشت سبابه روی شاسی زنگ سفیدی که مدتها رنگ عن دماغ کهنه به خودش گرفته بود فشار داد، پاسداری بدقیافه و ریشو وارد شد، حاج آقا بدون اینکه به زن یا پاسدار نگاه کند گفت:

ـ برادر بی زحمت این خواهر را ببرید بیرون و بهشان بفهمانید تشویش اذهان عمومی یعنی چه.


معرفی یک وبلاگ

زمانی که برای نخستین بار وبلاگم راه افتاد کسی نبود تا معرفیم کند، بنابراین مدتها طول کشیدتا بسراغم آمدند هنوز یادم نرفته اولین کامنتی را که دیدم چقدر خوشحالم کرد و آنرا شاید ده بار خواندم. اینهم آن کامنت معروف:



پنجشنبه، 14 خرداد 1383، ساعت 22:32

نويسنده: حسن h

برات آرزو ميکنم که در نوشتن وبلاگ بيشرفت کني

URL: www.zagros59.persianblog.com

E-mail: badboy2003_shiraz@yahoo.com


به همین خاطر به نوعی با کسانی که در آغاز کارند احساس همبستگی می کنم و اگر خبردارم کنند و یا خود دریابم وبلاگشان را معرفی می کنم تا هم تشویقی شده باشد و هم خوانندگان این وبلاگ بازدیدی بفرمایند و با کامنتی همسایه تازه آمده را به کارش دلگرم کنند. "آواره" یکی از همین وبلاگ هاست که چند روزی است در بلاگفا کره کره اش را بالا کشیده است، نویسنده آن حمید ریاضی است و در دومین یاداشتش در توضیح اینکه چرا نام آواره را برای وبلاگش انتخاب کرده است می نویسد:


سالها پیش وقتی هنوز نوجوان بودم و اسیر امیال و خواسته های افراطی نوجوانی، در تقابل با خواسته های پدر و مادر آواره شدم. به جای کانون گرم خانواده و حمایتهای مادی و معنوی ایشان، مجبور به زندگی مجردی زودرس و اتکا به خود شدم. این اولین تجربه آواراگی بود.

دومین تجربه ناخواسته تحمیلی خیلی زشت و کریه بود. در یک شب آرام پائیزی در اطاق کوچکی که پنجره ای رو به خیابان داشت، در عالم خلسه بودم که صداهای غریبی توجه ام را جلب کرد. اول صدای حرکت و عبور دو موتور سیکلت که پیش از عبور موتورشان را خاموش کرده بودند به گوش رسید، بعد از آن صدای عبور چند ماشین با موتور خاموش را شنیدم، از جا پریدم و به کنار پنجره آمدم! خودشان بودند، باندهای سیاه، لاتهای پاچه ورمالیده ای که بعد از سالها جرم و جنایت و دزدی و انواع بزهکاری ها، حالا مسلمان شده بودند و کاسه داغ تر از آش!.

چهار سال آوارگی از شهر و دیار خودی، چهار سال از شهری به شهر دیگر رفتن پی آمد دومین آوارگی تحمیلی شد.

اما آوارگی به اینجا ختم نشد. بیکاری،و محرومیت اجتماعی و سیاسی و غیره باعث تحمیل سومین دوره آوارگی،یعنی آوارگی از یار و دیار شد. حالا من اینجا هزاران کیلومتر به دور از مرزهای ایران نشسته ام و میخواهم نامی با مسما برای وبلاگم پیدا کنم، چه نامی بهتر از آواره؟



::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 09:01 :::

LINK |  TrackBack 1 |  Comment 19

ای کاش

Monday, January 31, 2005

ما ایرانیها بعلت عدم تعادل تا اتفاقی می افتد چنان شلوغش می کنیم که بیا و ببین، زمین و زمان را به هم می دوزیم و با فریادمان گوش فلک را کر می کنیم. روز بعد فیس... تمام بادمان خالی می شود و انگار نه انگار این ما بودیم که غوغا بپا کرده بودیم. فرق هم نمی کند که عضو کدام دسته باشیم. از طالبان گرفته تا اصلاح طلب و اپوزیسون داخلی و خارجی و یا مستقل این عدم تعادل و بالا و پایین رفتن فشار خونمان ذاتی شده. دوستی می گفت:" احساسات ما ایرانیها به چُسی بند است."

چند روز پیش که آرش سیگارچی را دستگیر کردند یادتان می آید به دیگران کاری ندارم، دیدید ما وبلاگ نویسان چه الم شنگه ای راه انداختیم. در موردش نوشتیم. به این و آن لینک دادیم. نامه سرگشاده برای کوفی عنان فرستادیم. بعد چی شد؟ راستی چه بر سر آرش آمد؟ اعتراض و پی گیری ما فقط یکروز بود؟ از انصافعلی هدایت چه خبر؟ آیا می دانید بیمار است و اجازه خروج از زندان را برای مداوا به او نمی دهند؟ ایا از آن تعداد وبلاگ نویسی که زیر شکنجه، اول اعتراف کردند و بعد انکار خبر دارید؟ نتیجه بررسی های رئیس قوه قضائیه و رئیس جمهور به کجا کشید؟ آیا همه چیز بر وفق مراد است؟

این روزها هم باز فشارمان رفته بالا. شایعه حمله آمریکا به ایران، دوستان وبلاگ نویس را به تکاپو انداخته است. مقاله پشت مقاله در نفی جنگ می خوانی، به خاطر همبستگی و به عنوان اعتراض به آمریکا و جنگ باید امضا کنیم. باز شلوغش کردیم. فردا فیس... فراموش می شود... مثل خیلی چیزهای دیگر...

::: ایمیل :: اسدالله علیمحمدی :: 03:01 :::

LINK |  TrackBack 0 |  Comment 19


Copyright © 2005-06, Asdollah Alimohammadi. All rights reserved.
Designed by 1saeed.com.