اخیرا تلویزیون ۲ دانمارک مستندی را در سه قسمت نمایش داد که توسط دو ژورنالیست با دروبین‌های مخفی از ۸ مسجد در دانمارک فیلم‌برداری کرده بودند. این دو ژورنالیست زن و مرد که عرب هستند هر دو در کشور دیگری زندگی می‌کنند. یکی از امام‌های مسجد در یکی از خطبه‌ایش می‌گوید: «زن متاهل اگر به مردش خیانت کند با سنگسار شود». در جای دیگری می‌گوید: «برای تربیت کودک می‌توان او کتک زد». در دانمارک تنبیه جسمی کودکان جرم محسوب می‌شود. زن ژورنالیست از امامان این ۸  مسجد سه پرسش می‌کند که پاسخ امامان این ۸ مسجد یکی است.

۱) می‌پرسد: اگر من بخواهم در دانمارک کار کنم؟ پاسخ امامان: اگر شوهرت اجازه ندهد حق  کار نداری.

۲) می‌پرسد: همسرم مرا کتک می‌زند و من به همین خاطر میلی به همخوابگی با او ندارم و او به من تجاوز می‌کند. پاسخ امامان: با اینکه شوهرت تو را کتک می‌زد اگر بخواهد با تو همبستر شود باید تمکین کنی.

۳) می‌پرسد: به‌خاطر رفتار خشونت‌بار همسرش و کبودیهایی که در بدنش بر اثر کتک‌های مردش ایجاد شده آیا بهتر نیست به پلیس مراچعه کند؟ باسخ امامان: نه حق نداری به پلیس شکایت کنی.

البته موضوعات بسیاری در این فیلم هست که ماهیت داعش ‌وار این امامان را برملا می‌کند. توضیح اینکه در دانمارک مسلمانان ۱۵۰ مسجد دارند.



بنام خدا، موضوع انشای امروز ما جمهوری اسلامی می‌باشد. جناب آقای معلم از ما خواسته است که چند تایی از افتخارات جمهوری اسلامی را شرح داده و نام ببریم. البته واضح و مبرهن است که ما و پدر و مادر ما جمهوری اسلامی را فراوان دوست داریم. لذا ما تصمیم گرفتیم چند قلم از افتخارات جمهوری اسلامی را شرح داده تا چشم دشمنان اسلام و ولایت کور شود. لذا ما تصمیم گرفتم در باره مسابقه‌های جهانی جمهوری اسلامی و کسب مدال‌های مختلف را شرح بدهیم.

!) جمهوری اسلامی در مسابقه جهانی اعدام، بعد از کشور چین، به مقام دوم رسیده و مدال نقره این مسابقه را کسب نموده است.

۲) در مسابقه جهانی زندانی کردن روزنامه‌نگاران و فیلمسازان و وبلاگ نویسان، خوشبختانه به مقام اول رسیده و مدال طلای این مسابقات را از آن خود نموده است.

۳) در مسابقه‌های جهانی تار و مار کردن پیروان دیگر ادیان الهی به جز شیعیه اثنی اعشری جعفری بعد از داعش مدال نقره این مسابقه را از آن خود نموده است.

۴) در مسابقه جهانی حصر مقام اول را از آن خود کرده و مدال طلای این در گردن آویخته نموده است.

۵) در مسابقه کشورهای فاسد بعد از سومالی اول، کره شمالی دوم و جمهوری اسلامی و افغانستان مشترکن به مقام سوم رسیده و مدال برنز این مسابقه بسیار مهم را از آن خود نموده است.

البته واضح و مبرهن است که اگر بخواهیم تمام افتخارات جمهوری اسلامی را شرح بدهیم کاغذهای بسیار زیادی را مصرف کرده و می‌ترسیم وقت آقای معلم و دانش‌اموزان عزیز را بگیریم.

 

برخی از دوستان نوشته‌اند که برای تهیه کتاب روزی روزگاری، وبلاگ و میهن دوم مشکل دارد. واقعیت این است که من چند گزینه را پیشنهاد داده‌ام که می‌توانید با کلیک روی گزینه خرید کتاب در سمت راست وبلاگ کتاب‌های را تهیه کنید. شما می‌توانید از کارت‌های اعتباری استفاده کنید یا به صفحه من در پی پال بروید. در این‌حال من حساب بانکی‌ام را هم نوشته‌ام. خلاصه همه گزینه‌های پرداخت وجود دارد و اگر مشکلی هست از بنده نیست.





اسدالله علیمحمدى، که خود یکى از وبلاگ نویسان اولیه بود، تصمیم گرفت بعد از گذشت ۱۰ سال از انجام اولین مصاحبه‌ها با نخستین وبلاگ‌نویسان که خود به آن‌ها کلاسیک‌هاى وبلاگستان مى‌گوید، این مصاحبه‌ها را به صورت کتاب منتشر کند. آن‌چه پرچمداران وبلاگ‌نویسى فارسى در این مصاحبه‌ها گفتند واقعاً خواندنى و روشنگر بود و هنوز هم هست. دوران بعد از اینترنت، دوران سر آغازهاست؛ سر آغازهایى که جهان ما را دگرگون کردند. امروز به هر گوشه ى جهان که نگاه مى کنیم تاثیر این دگرگونى ها را مى بینیم؛ دگرگونى هایى شگرف که مى توان حتى آن ها را به عنوان سر آغاز دوران جدیدى در تاریخ بشریت دانست. ما ایرانیان نیز از این دگرگونى ها، جدا نبودیم و حتى به رغم محدودیت هایى که حاکمان ایران بر ما تحمیل کردند تا توانستیم، هم از این دگرگونى ها بهره بردیم، و هم خود یکى از عوامل دگرگونى شدیم. یکى از این دگرگونى ها، شکستن سدهاى نوشتن و از انحصار عده اى خاص بیرون آوردن آن بود. این کار بزرگ، که مى توان آن را سر آغاز جنبش مدنى نویسندگان و عمومى شدن امر نوشتن دانست، باتلاش عده اى انسان کنج کاو و نوخواه در فضاى مجازى صورت گرفت؛ فضایى که اندک اندک به فضاى واقعى پیوند خورد و نویسندگان این فضا را هم همراه خود کرد. در اینترنت، خارجى ها صفحاتى گشودند که «وبلاگ» نام داشت و این وبلاگ، وب سایتى بود شخصى و رایگان، که هر کس مى توانست به راحتى، براى خود درست کند و هر چه مى خواهد در آن بنویسد و در اختیار خوانندگان خود قرار دهد. خارجى ها در وبلاگ هاى خود بیشتر از مسایل شخصى مى نوشتند و این که مثلا در طول روز چه کرده اند یا با دوستان شان کجا رفته اند یا نظرشان در باره ى فلان فیلم و تئاتر چه بوده است…. مشکل بزرگى که بر سر راه ایرانیان براى وبلاگ نویسى قرار داشت مشکل فارسى نویسى در اینترنت بود. این مشکل با آمدن سیستم یونى کد حل شد ولى این که این سیستم را در قالب وبلاگ هاى طراحى شده براى حروف لاتین چگونه باید جاى داد، مشکلى بود که آن هم با ذوق و ابتکار ایرانى حل شد، و گروهى حدود سى چهل نفر، با کمترین امکانات، شروع به نوشتن در وبلاگ هاى فارسى کردند. این سى چهل نفر، در طول مدت کوتاهى، به رقم شگفت انگیز هفتصدهزار نفر رسید و در جهان سومین رتبه را از نظر جمعیت وبلاگ نویسان کسب کرد. اما وبلاگ نویسان ایرانى در صفحات خود چه مى نوشتند؟ چون در عالم واقع جایى براى نوشتن نویسندگان غیر حرفه اى نبود،  وبلاگ نویسان ایرانى از این فرصت بهره گرفته و هر آن چه را که در سر داشتند در وبلاگ هایشان انعکاس دادند؛ چیزهایى که در دل و ذهن شان انباشته شده بود و مجال بروز نمى یافت. از کارهاى شخصى گرفته تا عقاید سیاسى و دینى تا نظرات فرهنگى و هنرى و خلاصه هر چیزى که انسان آزاد مى خواهد بر قلم و زبان آورد. وبلاگ هاى فارسى، مکانى شدند براى جلوه یافتن «آزادى واقعى بیان و عقیده»! و به همین دلیل، موضوع فیلتر کردن، که به معناى سانسور اینترنتى است، ابتدا از وبلاگ ها آغاز شد. اما آغازگران جنبش مدنى نویسندگان و وبلاگ نویسان نخستین چه کسانى بودند و چه دیدگاهى در باره سیاست، آزادى، فرهنگ، هنر و موضوعاتى از این دست داشتند؟ اسدالله علیمحمدى، که خود یکى از وبلاگ نویسان اولیه بود، از سال ٢٠٠۵ تا ٢٠٠٧ مصاحبه هایى ترتیب داد با وبلاگ نویسان نخستین که خود به آن ها کلاسیک هاى وبلاگستان مى گوید. این وبلاگ نویسان که هفده نفر بودند، به سوالاتى که اسد در زمینه هاى گوناگون مطرح مى کرد پاسخ مى گفتند و این مصاحبه ها در زمان خودش در وبلاگ ها منتشر شد و برخى از آن ها، حتى در خبرگزارى ها بازنشر شد. آن چه پرچمداران وبلاگ نویسى فارسى در این مصاحبه ها گفتند واقعا خواندنى و روشنگر بود و هنوز هم هست. اسد امسال تصمیم گرفت بعد از گذشت ده سال از انجام اولین مصاحبه ها، مجموعه ى این مصاحبه ها را به صورت کتاب منتشر کند. این کار توسط نشر گردون در برلین به بهترین نحوى صورت گرفت و اکنون کتابى خوشچاپ در ٢۶۴ صفحه در اختیار ماست که تصویر روى جلد آن را ناصر خالدیان که یکى از طنز پردازان خوب کشور ماست طراحى کرده است. در این کتاب عکس وبلاگ نویسان نیز درج شده است. نشر گردون این کتاب را که «روزى روزگارى، وبلاگ» نام دارد به قیمت پانزده یورو در اختیار علاقمندان قرار مى دهد و خودِ گردآورنده هم در وبلاگ اش «بیلى و من» این کتاب را به صورت مستقیم به فروش مى رساند. گفت و گوى آخر کتاب، با خود اسدالله علیمحمدى صورت گرفته است که در آن مى‌گوید:
«وبلاگستان نه تنها نسبت به دو سال پیش (سال ٢٠٠۵) که در مقایسه با چند سال گذشته نیز از لحاظ کیفى و کمی رشد مثبتى داشته است. شما نگاه کنید رادیو زمانه خود را رادیوى وبلاگستان مى داند و اکثر کسانى که در تولید برنامه هاى این رادیو شرکت دارند، بلاگر هستند. رادیو فردا بعد از تغییراتى که در سایت شان دادند بخشى را هم به مطالب وبلاگ ها اختصاص داده است. بى بى سى هم همین طور، سایت هاى دولتى هم گوشه چشمى به وبلاگ ها دارند، حتى روزنامه ها…» (صفحه ٢۵٧)
امروز اگرچه جنبش مدنى نویسندگى به صفحات دیگرى مانند فیس بوک منتقل شده است، اما هنوز هستند وبلاگ نویسان جدى و بسیار با فرهنگى -مانند خوابگرد (سید رضا شکراللهى)- که همچنان بر صفحات وبلاگ خود مطالب خواندنى و آموزنده مى‌نویسند. به نقل از سایت گویا

بعد از مدت‌ها قالب وبلاگم را تر و تازه کردم. قالب جدید را «استودیو هنر الیسا» طراحی کرده است. استودیو هنر الیسا، سفارشات شما را در کجای جهان هستید می‌پذیرد. کار این استودیو، طراحی وب، سایت‌های خبری، طراحی لوگو، نشانه‌های تجاری، کاتالوگ، پوستر و تراکت است. همچنین پیمانکاری و مشاوره چاپ و نشر کتاب شما در خارج و داخل ایران با همکاری انتشاراتی‌های معتبر و با قیمت‌های مناسب و عادلانه پذیرفته می‌شود.

برای سفارش و کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید با این ایمیل تماس بگیرید:

info@elisaa.com

رضا شکراللهی، نویسنده وبلاگ خوابگرد امروز در پستی نوشته: «یکم مهرماه زادروز محمدرضا شجریان است؛ ۷۵ ساله می‌شود این نغمه‌سرای بی‌نظیر. می‌خواهم با هشتگِ #مهرشجریان، از سه تصنیف او بنویسم که هر بار آن‌ها را می‌شنوم، یا جانم عجیب تازه می‌شود یا خاطره‌ای را در یاد من زنده می‌کند که نمی‌توانم از آن گذشت. و دعوت کنم دیگران هم از ترانه‌های محبوبشان بنویسند. یکی یا سه تا یا بیشتر فرقی نمی‌کند».

وقتی در سال ۱۹۸۵ به دانمارک رفتم، چند ماهی در کمپ صلیب سرخ بودم. خسته، غمگین و نگران آینده ای که نمی دانستم چه خواهد شد. نه روزنامه ی فارسی بود و نه کتابی که بتوان گذر زمان را کوتاه تر کند. در این بحران روحی، ایرانی عزیزی که تازه با او آشنا شده بودم، یک روز  نوار «سرّ عشق» شجریان  را به هدیه داد. سرّ عشق در آن موقعیت  ناجی جسم و روح شد. در روز بارها و بارها می شنیدم و هربار برایم تازه بود. از آن روز ۳۰ سال می گذرد و هنوز «سرّ عشق» را می‌شنوم،  نه هر روز که گاه گاهی.

خواننده: محمدرضا شجریان، زنده یاد پرویز مشکاتیان نوازنده سه‌تار، محمد موسوی: نوازنده نی

salamtoronto_2015-09-10_20-09-28

امروز همه ما شاهد فاجعه دردناکی هستیم که دل هر سنگ دلی را به در می‌آورذ. سخن از پناهندگان سوری است. کودکان، زنان و مردان خسته، تشنه و گرسنه‌ای که دل به دریا زده‌اند تا به ساحل امن برسند. همه ما جسد بیجان آن کودک سوری را در ساحل دیدیم. او تنها یک نمونه کوچکی از جنایتهای رژیم بشار اسد، روسیه، ایران، داعش و حزب الله لبنان است که دست به سلاخی ملت سوریه زده‌اند. من از دوستان بلاگرم که در این فهرست هستند، دعوت می‌کنم تا با نوشتن پستی، همبستگی خود را پناهجویان سوری اعلام کنند. لطفا اگر دعوتم را کردید، خبرم کنید تا لینک مطلب شما را در اینجا اضافه کنم.

همبستگی

۱: ف. م. سخن  ۲: یادداشتگاه

تجربه این سال‌ها فیسبوک داری به من نشان داد که فیسبوک هرگز کیفیت وبلاگ را ندارد. وبلاگ نشریه توست و کسی نمی‌تواند تو را سانسور کند. یکبار فیلمی ازسفرم به فلسطین، که تنها مناظره شهر بیت لحم را نشان می‌داد در فیسبوک به اشتراک گذاشتم. لحظه‌ای بعد آن فیلم حذف شد و ایمیلی از طرف فیسبوک آمد که فیلم شما را بعلت محتوی بد، حذف کردیم، ولی می‌توانی شکایت کنی و لینکی را هم اضافه کرده بود که می‌بایست برای شکایت روی آن کلیک کنم.  شدیدا عصبانی شده بودم چون مطمـُن بودم که محتوی فیلم نه تنها بد نیست بلکه بسیارهم زیباست. روی لینک کلیک کردم. متنی بود که می‌بایست به سؤالهای آن پاسخ بدهم. خلاصه از من خواسته بود که قسم بخورم که فیلم هیچ چیز بدی در آن ندارد.‌‌ همان لحظه به وبلاگم فکر کردم که هرگز آقا بالاسری نداشتم. این را گفتم تا شاید آن دسته ازدوستانی که وبلاگشان خاک می‌خورد داس‌ها را بردارند. این هم فیلمی که داستانش را گفتم.

برای دیدن فیلمی که داستانش را گفتم  اینجا کلیک کنید

بازروز وبلاگستان، بلاگ ما هم باز شد. اولین پست من بعد ازاین همه مدت، فصل یکم رمانی است که در حال نوشتن آن هستم. البته فصل یکم را در فیسبوک منتشرکردم. این اولین رمان پلیسی من است. از جوانی خیلی علاقه داشتم داستانهای جنایی بنویسم ولی با رفتن به دنبال سیاست، این ذوق را در خودم کشتم. نام رمان «میهن دوم» و قهرمان داستان، یک ایرانی-دانمارکی به نام «فرشاد» است. منتظر کامنتهای شما روزشماری میکنم.

فصل یکم
اولین دوشنبه آفتابی سپتامبر بود. توی دفترم نشسته بودم و داشتم پرنده قتل زن یک زن جوانی را بررسی میکردم. تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. رئیسم یان بود.
گفت: «فرشاد، وقت داری؟»
گفتم: «آره»
گفت: «همین حالا بیا تو دفترم.»
یکی دوتا پوشه را که روی میزم بود بستم و توی کشو گذاشتم. پشت در اتاق یان، لحظه‌ای مکث کردم. نفس عمیقی کشیدم و چند ضربه به در زدم. وقتی وارد اتاق شدم خنده و صورت بشاش یان، خیالم راحت کرد. معلوم بود که خبر خوبی دارد.
غیر از یان، لارس، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت که به طور خلاصه به آن «پیت» می گویند هم آنجا بود. لارس را چند بار دیده بودم. بلند قد، با چشمان آبی و سری کم مو که ظاهرا هر روز با تیغ تراشیده می شد. یان، پس از خوش و بش و اینکه آخر هفته خوش گذشت گفت: «از فردا به پیت منتقل می‌شوی.» با تعجب گفتم :«چرا؟»
در حالی که نوک دماغش را می خاراند، به لارس اشاره کرد و گفت: «همه اینها را رئیس جدیدت برات توضیح می‌ده.»
گفتم: «اجازه بده چند روزی فکر کنم.»
گفت: «فکر نداره، نمی خواهی به مهین ات خدمت بکنی و بعد خنده بلندی کرد گفت البته نمی دانم دانمارک میهن اول توست یا دوم؟»
من هم با خنده گفتم: «میهن دوم.»
«چند روز می خوای فکر کنی؟»
«دو روز»
«باشه»
خداحافظی کردم و به اتاقم رفتم. تمام روز سرگرم خواندن یکی دوتا پرنده شدم. ساعت چهار، اسلحه ام را تحویل داد و اداره خارج شدم. آفتاب هنوز می تابید. سوار ماشینم شدم، تصمیم گرفتم یکراست به خانه بروم. دوشی گرفتم و بعد لباس پوشیدم و به باری که نزدیک خانه‌ام بود رفتم. بار«تکیلا» پاتوقم بود و تقریبا در هفته یکی، دو روز به آنجا سر میزدم. اکثر مشتریان تکیلا در همان محله زندگی می کردند و به همین خاطر همه همدیگر را می شناختند. یک آبجو سفارش دادم و روی میز کنار پنجره نشستم.
تازه چند روزی بود که بعنوان افسر شهربانی در شیراز استخدام شدم. با شروع کار، انقلاب هم شروع شد. من به یکی از گروههای چپ پیوستم. بدون آنکه استعفاء بدهم از شیراز به تهران آمدم و تمام وقت در بخش مخفی سازمان مشغول بودم. زمانی که رژیم به سرکوب و دستگیری نیروهای چپ پرداخت، من از طریق کردستان به ترکیه آمدم و بعد از یک ماه به پیشنهاد سازمان به دانمارک آمدم. به علت انتقادی که به سیاستهای سازمان داشتم، از سازمان بیرون زدم و بعد از مدتی بطور کلی با سیاست خداحافظی کردم. اولین برنامه ام یادگیری زبان دانمارکی و پیدا کردن شغل مورد علاقه ام یعنی کار در اداره پلیس، بعد از سه سال تابعیت دانمارکی را گرفتم و چند روز بعد به اداره پلیس کپنهاگ رفتم. مسؤول استخدام، مدارکم را زیر و رو گفت: «یک هفته دیگر مراجعه کن.» بعد از یک هفته به اداره پلیس رفتم. زیاد منتظر نماندم مسئول استخدام که نامش پیتر بود صدایم کرد.
گفت: «ما مدارک تو نگاه کردیم و مانعی برای استخدامت نیست ولی با اینکه دانشکده پلیس را در ایران گذرانده ای باید یک سال به طور فشرده دوره ببینی تا با کار ما بیشتر آشنا شوی.»
خیلی خوشحال شدم. پرسیدم کی باید شروع کنم؟
گفت: «از همین فردا!»
دوره یک ساله را با موفقیت گذراندم و به کار در پلیس کپنهاگ مشغول شدم. بعلت علاقه به شغلم، خیلی زود مورد احترام همکاران و بویژه رئیس ام شدم.
در حالیکه آبجو را مزه مزه میکردم به پیشنهاد یان فکر میکردم. آبجو که تمام شد، پیاده به طرف خانه راه افتادم. در بین راه تصمیم گرفتم پشنهاد یان را قبول کنم. روز بعد همینکه به اداره رسیدم به یان زنگ زدم و پرسیدم : «چند لحظه وقت داری؟»
گفت: «البته، همین حالا بیا تو اتاقم.»
وقتی وارد اتاق یان، شدم داشت با تلفن حرف میزند با دستش اشاره کرد که بنشینم. مکالمه اش که تمام شد گفت: «خب چه خبر؟» گفتم: «پیشنهاد انتقال را قبول می‌کنم.» دستهایش را هم مالید و گفت : «عالی!» «همین الان خبر می‌دم.» خداحافظی کردم و به دفترم برگشتم. احساس می کردم، زمان به کندی میگذرد. به یان زنگ زدم و گفتم: «اگر مسئله ای نیست من می‌خوام به خونه؟» گفت: «نه اتفاقا کار خوبی میکنی اصلا احتیاج نیست دیگه بیای اینجا اونا بات تماس میگیرند.»
گفتم : «خب من میرم تا با همکارم خداحافظی کنم.»
گفت: «نه احتیاج نیست، من از طرف تو این کارو میکنم.»
دو روز بعد صندوق پست ام را طبق معمول چک کردم دو تا نامه داشتم، یکی از اداره برق بود. نامه دوم را که باز کردم، فهمیدم که باید از طرف پیت باشد.
«سلام فرشاد، شنبه ساعت هشت شب در بار روباه، خیابان وستر منتظرت هستم. به امید دیدار توماس»
تازه ساعت ده روز جمعه بود و تا شنبه خیلی وقت داشتم. هوا کمی سرد شده بود و نم نم باران می بارید. تصمیم گرفتم خانه را تمیز و مرتب کنم. هم وقت را می کشتم و هم کار مثبتی کرده بود.
ساعت یکربع به هشت در خیابان وستر بودم. خیلی زود بار روباه را پیدا کردم. به ساعتم نگاه کردم، دقیقا ساعت هشت بود. یک لحظه فکر کردم ما هیچوقت همدیگر را ندیده ایم، حدس زدم احتمالا عکسم را در اداره پلیس هست به او نشان داده امد. داخل بار شدم. دود سیگار، ابرهای پراکنده‌ای را در فضای تاریک و روشن بار تشکیل داده بود. پشت پیشخوان ال مانند بار، دو دختر زیبا با پیراهنهای سفید و پاپیون سیاه از مشتریان پذیرایی میکردند. ناگهان چشمم به مردی افتاد که در گوشه چپ بار به من دست تکان می‌داد. حدس زد باید توماس باشد. بطرفش رفتم و طور نشان دادم که دوستان قدیمی هستیم. به هم دست دادیم و نشستیم.
«توماس»
«فرشاد»
«چی میخوری؟»
«توبورگ»
توماس بلند شد و به طرف پیشخوان بار رفت. زن و مردی نیمه مست، توی سن دایره‌ای کوچکی میرقصند. صدای موزیکی که از بلندگو پخش می‌شد، گوش آزار بود. بلاخره توماس با دو آبجو و دو لیوان آمد. هر دو با هم لیوانها پر کردیم.
«سلامتی»
«سلامتی»
توماس سرش را نزدیک آورد و گفت: «من پنج سال است که در پیت کار میکنم، در بخش ضد جاسوسی و از پارسال به بخش ترور منتقل شدم.» جرعه‌ای از آبجوش را نوشید و ادامه داد: «تا جایی که من می‌دانم تو هم در بخش ترور باید کار کنی.» خنده‌ای کرد و گفت: «از امروز همکاریم.» گفتم: «اطلاعات بیشتری می خواهم. خودکارش را درآورد و روی کاغذ کوچکی آدرسی نوشت و بدستم داد. آدرس را سریع به حافظه سپرم و کاغذ را پاره کردم.
«روز دوشنبه به اون جا میری، یکی از مراکز مخفی پیته، باید یه دوره فشرده ببینی.»
«چه مدت؟»
«مدتش بستگی به هوش خودت داره، البته من میدونم تو خیلی باهوشی.»
«مرسی»
آبجوی من تمام شده بود. توماس گفت: “من میرم آبجو بگیرم.” و جایش بلند شد. قد کوتاهی داشت با بدنی ورزیده، هر دو گوشش شکسته بود. بعدها فهمیدم کشتی‌گیر بوده و مدتی هم عضو تیم ملی دانمارک! آن شب تا دیر وقت با هم بودیم و از هر دری سخن گفتیم. دانستم که ازدواج کرده و یک دختر و پسر دارد. یکبار در مسابقات جهانی کشتی شرکت کرده و در اولین شب، توسط حریف ایرانی اش ضربه فنی و از مسابقه حذف می‌شود. خاطره تلخی که هرگز فراموش نکرده با این حال معتقد بود که ایرانیان، در کشتی استاد بی نظیری هستند.َ