سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۱)

وبلاگ: حکایتهای شهربانو

baghermousavi-370x210حکایتهای شهربانو، یکی از وبلاگهای مورد علاقه من است. نویسنده آن شهربانو باقرموسوی، که تحیصلاتش در رشته روانشناسی کودک است از سال ۱۳۸۴ می‌نویسد. اولین وبلاگ‌اش را در پرشین‌بلاگ، با نام زن متولد ماکو راه انداخت. شاید بعلت آنکه در ماکو بدنیا آمده این نام را برای بلاگ‌اش انتخاب کرده است. آگوست ۲۰۱۴ به بلاگ اسکاپ، به قول خودش اسباب‌کشی می‌کند. او که نویسنده و شاعر است، یکی از بلاگرهای پرکار وبلاگستان است که می‌تواند نمونه خوبی باشد برای بلاگرهایی که وبلاگ‌شان خاک می‌خورد و یا کرکره وبلاگهایشان را برای همیشه پایین کشیده‌اند. مطالب وبلاگ بسیار متنوع است. برخی نوشته‌های او بیشتر به داستان کوتاه می‌‌ماند با نثری زیبا که خواننده را به دنبال خودش می‌کشاند. بعنوان نمونه بخش از پستی با نام آن روز که والنتین بود‌ن: «آن روز والنتین بود، سالروز عشق مستی، سوختن و خاکستر شدن، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می‌کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم، برای همدیگر عشق‌نامه می‌خواندند. قلب سرخ و بوسه‌های آتشین به یکدیگر هدیه می‌دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می‌‌بوسیدند خیره نگاه می‌کرد. گاهی زیر لب زمزمه می‌کرد و غر می‌زد. گوئی مادربزرگم کنارم نشسته و یک ریز غر می‌زند: تو حیاوا لعنت قیز، آتاوا لعنت خاریجه! ( تف ! لعنت به حیایت دختر! بر پدرت لعنت خارجه!) آخرالزمان شده است به خدا! دختر که نباید به پسر دوستت دارم بگوید. پسر که به اندازه کافی از خود راضی هست دیگر، قولتوقلارینادا قارپیز یئرله شدیرمه ک نه گرک ( هندونه زیر بغلش گذاشتن چه لزومی دارد. ) مرحومه مغفوره سر از قبر بیرون بیاور و ببین در این خارجه چه قیامتی برپاست …». شهربانو، وبلاگ دیگری در بلاگفا دارد که آن را به آموزش دستورزبان  فارسی و ترکی آذریایجانی اختصاص داده است و همچنین وبلاگی هم در بلاگ اسپات که در آن کار ترجمه اشعار ترکی آذری را به فارسی منتشر می‌کند . از او تاکنون چهار کتاب با عنوان سیاه مشق‌های یک معلم دفتر اول تا چهارم، بچاپ رسیده است که علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب‌ها را در آمازون تهیه کنند. شهربانو، یکی از باوفاترین همکاران ما در بلاگ‌نیوز بود.

 

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۰)

وبلاگ: حرف حساب

hhheaderletterعرفان خیراندیش، نویسنده وبلاگ، حرف حساب، از سال ۱۳۸۵ می‌نویسد. بیشتر مطالب وبلاگ سیاسی است. این بلاگر رویدادهای مهم ایران را نقد و بررسی می‌کند. بیشتر نوشته‌های عرفان، در مورد جنبش سبز است. او می‌نویسد: « ایران هویت و شناسنامه‌ی تازه‌ای پیدا کرده است. ایرانیان با سر افراشته ایرانی بودن و آئین هایشان را به جشن می نشینند و به جهانیان معرفی می‌کنند. روز اول فروردین بریتیش میوزیوم (موزه بریتانیا) شاهد جمع بزرگ ایرانیانی بود که با سربلندی نوروز را شادمانانه جشن می گرفتند و با انگشت های پیروزی بر افراخته و نماد‌های سبز، ایرانی دگرگون شده را به بازدید کنندگان خارجی نشان دادند. عکس‌ها و ویدئوی زیر شکوه حضور ایرانیان بخصوص هم خوانی حماسی و جانانه‌ی سرود ای ایران و علامت های پیروزی بر افراشته ی مردم را نشان می دهد. جنبش سبز با شادمانی در اولین روز فروردین ماه نشان می دهد که با شادی پیوندی عمیق دارد و راه سبز امید را می خواهد شادمانانه زندگی کند.» آخرین پست او در تاریخ ۱۳۹۲ را منتشر شده است.

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۲۹)

وبلاگ: حباب

13342968_10208148410080488_8932535623467083332_nیاسر میردامادی، نویسنده وبلاگ حباب، از سال ۱۳۸۳ می‌نویسد. وبلاگ او هم درحلقه ملکوت، قرار دارد. نثرش پخته و زیباست. بیشتر مطالب وبلاگ در حوزه دین، بویژه اسلام است. شاید بخاطر رشته تحصیلی او در الهیات است. اما یاسر به موضوعات دیگری چون، سیاست، جامعه، فلسفه و احوال شخصیه هم می‌پردازد. از سال ۱۳۹۰ وبلاگ‌اش خاک می‌خورد و هیچ پستی منتشر نکرده است. این پست کوتاه و بامزه او را با عنوان الاهیات فیسبوک را با هم بخوانیم: «امروز ظهر، خطیب جمعه‌ی صوفی خانقاه نقش‌بندی، که موقع خطابه به جای شمشیر یا اسلحه به عصایی بلندتکیه می‌زند، برای بیان قدرت مطلق و قاهره‌ی خداوند چنین استدلال کرد: به گوگل بنگرید که از طریق جستجو در آن می‌توانید بی‌شمار اطلاعات به دست آورید، به فیس‌بوک بنگرید که از طریق آن می‌توانید با پانصد میلیون نفر ارتباط بگیرید، آن‌گاه از خود بپرسید: آیا خدایی که خالق سازندگان گوگل و فیس‌بوک است، قدرت‌اش بسا بیش از این‌ها نیست؟»

وبلاگ: حوا، این وبلاگ بسته شده است.

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۲۷)

وبلاگ: حسن درویش‌پور

1375059_10153547313218413_8821354871853200469_nحسن درویش‌پور، نوشتن در وبلاگ را از سال ۲۰۰۳ شروع کرد. اگر چه در مورد جامعه و فرهنگ هم می‌نویسد اما بیشترین مطالب او در حوزه سیاست است. حسن، چون یک روزنامه‌نگار و مفسر سیاسی زبده در نوشته‌هایش به تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی روز و به ویژه ایران می‌پردازد. مقالات او دراز دامن است و ممکن است در حوصله وبلاگ نباشد اما برای کسی که به تحلیل مسائل بغرنج سیاسی می‌پردازد و می‌خواهد خواننده را کاملا راضی کند چنین شیوه‌ای بسیار  طیبعی و ضروری است. بنابراین نوشته‌های او باید به دقت خواند. در سومین سالروز وبلاگ می‌نویسد: « در همه فرهنگ‌ها و در باور اکثریت قریب به‌اتفاق انسان‌ها، بعضی روزها، روزهای استثنایی و از جنس دیگرند. روزهایی مانند آغاز سال‌نو، تولد، نامزدی، ازدواج و حتا روز انتخاب حرفه و استخدام و ورود به عرصه اجتماع، به سهم خود، هم محرک‌ ذهن‌اند و هم مشوق انسان. انسان‌ها در چنین روزهایی، ناخواسته آئینه‌ی زمانه را در برابر خود می‌گیرند، و در همان نگاه اوّل، ذهن بی‌هیچ اراده‌ای تحریک می‌شود، و همه‌ی تلخی‌ها و شادکامی‌ها و فراز و فرودهای یک‌ساله را دگرباره مرور می‌کند. این نوشتم تا بگویم که در چند سال گذشته، روز تولد وبلاگ نیز، بعنوان یک روز استثنایی در زندگی وبلاگ‌نویس جا باز کرده است. بلاگرها، حتا اگر به اجبار و تحت تأثیر سختی‌ها و پیچیدگی‌های زندگی، زاد روز خویش را نادیده انگارند و یا با سکوت برگزار کنند؛ در عوض، در ارتباط با روز تولد وبلاگ‌شان، سکوت نخواهند کرد. در این روز، بدون استثناء، بلاگرها از انگیزه‌های خود می‌نویسند که چرا و چگونه وارد دنیای مجازی شده‌اند. کارنامه یک‌ساله را برمی‌رسند و شهد و تلخی نوشتار را عیار می‌زنند و می‌سنجند…» حسن درویش‌پور همچنان وبلاگ را زنده نگه‌داشته است. امیدوارم روزی مجموعه مقالات سیاسی‌اش را به دست چاپ بسپارد.

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۲۶)

 

وبلاگ: حضور خلوت انس

1507931_10201610255043784_1774079243_nعباس معرفی، نیاز به معرفی ندارد، اما من در اینحا بعنوان یک بلاگر به او نگاه می‌کنم. عباس معروفی، نویسنده وبلاگ حضور خلوت انس، نوشتن در وبلاگ را در سال ۲۰۰۳ در حلقه ملکوت، شروع کرد. حلقه ملکوت از مجموعه‌ی وبلاگ تشکیل شده که مؤسس آن داریوش محمدی‌پور است. وقتی به وبلاگ ملکوت برسم در آنجا بیشتر توضیح خواهم داد. عباس معروفی، نویسنده،  نمایشنامه‌نویس، روزنامه‌نگار با نوشتن رمان  «سمفونی مردگان» در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید. بعد از توقیف مجله ادبی «گردون» که او پایه‌گذاری کرده بود به ناچار ایران را ترک گفت و به آلمان آمد. عباس، خانه هدایت را که کتابفروشی نسبتا بزرگی است را در خیابان کانت برلین راه‌اندازی کرد. از کارهای دیگر او نشر گردون است. وبلاگ او یکی از پرخواننده‌ترین وبلاگ‌هاست. وقتی وبلاگ‌اش چهارده هزارم کامنت را ثبت می‌کند، می‌نویسد: «امروز کامنت چهارده هزارم وبلاگ من ثبت می‌شود. می‌دانم در بسیاری وبلاگ‌ها این رقم صدها برابر است. اما همین مختصر برای من همه ارزش است.  منتظرم ببینم این چهارده‌هزارمی چه خواهد بود؛ که عیناً در اینجا نقل خواهم کرد. و این هم کامنت چهارده هزارم این صفحه:سلام آقای معروفی خیلی عزیزم،
دل من نه بغضی داره و نه کینه‌‌ای، وبلاگ شما تنها جایی است که در آن راحتم و روزی چند بار به آن سر می‌زنم. خیلی قشنگ برای ما نوشتید و خوشحالم که خوبید. امیدوارم در سال نو میلادی بهترین لحظات را داشته باشید و همه‌ی بدی‌ها نابود بشوند و مهر و دوستی در دل دنیا رشد کنه. چقدر نوشتن برای من سخت میشه وقتی می‌خوام برای شما بنویسم. مرسی به خاطر همه چیز. «پرستو»  
نزدیک شش سال است که در حضور خلوت انس یادداشت‌‌هام را می‌نویسم، و همان عنوانش کمکم می‌کند که چهارچوب را حفظ کنم، چهارچوبی که در و دیوار ندارد، فقط حضور قلبی و‌ خلوت‌های آخر شب و عشقم محرک اصلی آن است. یعنی این اگر ساز می‌بود دلم را می‌نواختم آرام. من تاکنون از سر تفریح چیزی ننوشته‌ام، و تا‌کنون به قصد هجو یا هزل دیگران ننوشته‌ام، احساسم را نوشته‌ام، و سعی کرده‌ام پرنسیپ‌های این حرفه را حفظ کنم، چون هیچ لذتی برای من بالاتر از رنجِ‌ نوشتن وجود ندارد؛ آن هم بر محور ‌عشق به انسان.
کامنت‌گذارهای صفحه‌ی من اما چند گروه بوده‌اند: نخست، کسانی که آثار و نوشته‌هام را دوست داشته‌اند و از سر‌ لطف نوشته‌اند؛ ‌انتقاد یا تحسین کرده‌اند، و یا چیزی پرسیده‌اند که اگر وقت با من یار بوده، پاسخ داده‌ام. دوم کسانی که به دلایلی از من و کارهای من خوش‌شان نمی‌آمده، سربه‌سرم گذاشته‌اند، و گاه سنگ‌پرانی هم کرده‌اند‌ و گریخته‌اند…»

مطالب وبلاگ او متنوع است، از شعرهای خودش گرفته تا پرداختن به مسائل ایران، گفتگو با خوانندگانش و گاهی گله از یاران و سخن آخر آن که اگر می‌خواهید در مورد او بیشتر بدانید، با هم فیلم «به زندگی من خوش‌آمدید» را ببینیم.

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۲۵)

وبلاگ: چه می‌دانم

unavngivetشیوا فرهمندراد، نویسنده وبلاگ چه می‌دانم ساکن سوئد است. خودش را چنین معرفی می‌کند: «چند روزی پیش از نوروز ۱۳۳۲ زاده شدم در گذرگاه زیبای ابرهای دریای خزر به جلگه‌ی اردبیل، در هوایی نمین و مه‌آلود، در جایی که به‌جا آن را نمین نام نهاده‌اند. مهندس مکانیک دانش‌آموخته‌ی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) هستم. برای گریز از زندان و اعدام احتمالی به “جرم” فعالیت سیاسی، در سال ۱۳۶۲ آغوش سرد مام میهن را ترک کردم. چندی در مینسک پایتخت بلاروس زیستم (زیستن که چه عرض کنم) و سپس به سوئد پناه آوردم. از سال۱۹۹۰ کارمند یک شرکت صنعتی قدیمی سوئدی در استکهلم و در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۹ و ۲۰۰۹ رئیس بخش محاسبات فنی این شرکت بوده‌ام.» او هم به فرسی و هم یه زبان سوئدی می‌نویسد. پیداست به ادبیات، شعر و موسیقی علاقه‌مند است و خیلی از نوشته‌های او در این زمینه است. برخی از نوشته‌های او در گویا نیوز، عصرنو و ایران امروز منتشر شده است. نوشته‌های او در مورد فعالیت‌های سیاسی‌اش، تجربه‌های آن دوران و برخی حاطرات او خواندنی است. این وبلاگر همجنان فعال است و می‌نویسد.