به نظر میرسد فضای کلی وبلاگستان، بعد از انتخابات ریاست جمهوری، عبوس، گزنده و بیحوصله شده است و از آن زبان شوخ و شنگ و بازیگوشانه وبلاگی که خواندن یادداشت بلاگرها را دوچندان جذاب میکرد غافل شده است. بدون تردید وقایع بعد از انتخابات در پیدایش این لحن و فضا نقش داشته و البته شرایط حساس کشور و سرکوب سیستماتیک سبزها که همه را نگران کرده است هم مزید بر علت است. اما من نمیتوانم خوشبین و امیدوار نباشم وقتی میبینم برای نخستین بار در تاریخ ایران، بخش عمدهای از مردم و این بار از پایین و نه به دستور و پیشنهاد بالا متحد شدهاند و جنبشی را سامان دادهاند که مورد احترام بسیاری از ملتها و دولتهای جهان است. جنبشی که از حکومت میخواهد حقوق شهروندیاش را رعایت کند. اتحادی خجسته که از همان آغاز، تکثر و اختلاف نظر را پذیرفته و همه بدون ترس برچسب و بایکوت حرفشان را میتوانند بزنند. همین بس که جنبش سبز برای زندگی و شاد زیستن مبارزه میکند و نه برای مردن و مرگ! پس بیایید آن شوخ و شنگی و شادی را به وبلاگستان بازگردانیم.
ماجرا ماجرای اسطوره مرگ و سنت مرده پرستی....یه مازوخیسم جمعی ..... ایرانی ها از تبدیل خود به اسطوره درد و رنج هویت یابی میکنند......
بگذار مردگان را مردگان دفن کنند
دوست عزیز چقدر خوشحالم کسی چون شما این مطلب را بیان نمودیدی من بنوبه خود در طول اینمدت همان خطی را که گفتید تا آنجا که توانستم رعایت کنم چرا عقیده دارم با دل خوش بهتر میتوان هم خوب و منطقی تصمیم گرفت و هم مبارزه کرد . . . ضمنا از آغاز مجددتان بیش از حد خوشحالم .
بسیار خوب و منطقی فرمودید . این ملت بجز تعدادی سیب زمینی ! همه چیز را فر اموش کرده اند . خنده و شادی بر لبان مردم یا خشکیده است یا ماسیده ! چشمانشان یا خسته است یا خواب الوده !
همگی به یک رنسانس روحی و روانی نیازمندیم اما باور بفرمایید خیلی سخت است . سخت است که وقتی ناخوشایندی بگوشد بخورد لبخند بزنی . باور فرمایید سخت است که وقتی زنی را ببینی که دست در جعبه میوه لهیده می کند و در همان موقع یکی از همان سیب زمینی ها کلی می دهد تا میوه هایش را تا داخل صندوق عقب ماشینش قرار دهند بخندی !
من هم با این سن و سال و بر و بیای منزل احتیاج به کمی تفریح دارم . خنده نیاز روحی من است اما چه کنم که سرشتم را یک سالی است بدین صورت رقم زده اند .می خواهم اما نمی توانم
سلامت باشی و اگر علی اوحدی را دیدی سلام برسان و با لهجه اصفهانی بگو : چطوری پسر عمو ؟
یک بلاتکلیفی در وبلاکستان شروع شده و آن هم ناشی میشود از دو شقه شدن سبزها
گروهی که سبز واقعی هستند و گروهی که میخواهند از این آب گل آلود ماهی بگیرند
آنهائی که با پبش کشیدن حکومت خمینی و بازگشت به آن دوران یعنی نخست وزیری موسوی و رئیس مجلس بودن کروبی میخواهند خودشان را از سبزهای واقعی یعنی مردم لائیک ایران که حالا طبق ارمار خودشان ۸۰٪ درصد را تشکیل میدهدجلوتر بیاندازند و حتما هم میخواهند یک کشتار شصتو هفتی هم راه بیاندازند که همه چیز تکمیل شود و اسب تروایشان را دوباره زین کنند
ولی اینبار سال ۵۷ نیست که بخاطر همه با هم خفقان بگیرند مردم و در فیس بوک و در همه ی جاهای دارند تکلیفشان را با دودوزه بازی کن ها روشن میکنند
فکر نمیکنم اینبار مردم گول شیادی را بخورند
• از استاد ایلیا میم رام الله چه می دانی؟
برای آشنايي بیشتر با زندگي ، آموزه ها و فعاليتهاي استاد ايليا رام الله (پيمان فتاحي) ؛ رهبر دربندجمعيت معنوي ال ياسين می توانی به سایت زیر مراجعه کنی
www.ostad-iliya.org
www.ayahra.org آخرین اخبارحقوق بشری دراین سایت دنبال کنید
• از استاد ایلیا میم رام الله چه می دانی؟
برای آشنايي بیشتر با زندگي ، آموزه ها و فعاليتهاي استاد ايليا رام الله (پيمان فتاحي) ؛ رهبر دربندجمعيت معنوي ال ياسين می توانی به سایت زیر مراجعه کنی
www.ostad-iliya.org
www.ayahra.org آخرین اخبارحقوق بشری دراین سایت دنبال کنید
اسد عزيز.
ضمن تقدير از نگاه اميدبخش و زندهات،من خيال ميكنم اين روحيه بيشتر از آنكه نتيجه مغبون شدن موضعي در انتخابات اخير باشد يك پيش زمينهي تاريخي دارد. يعني اين آن غرور و تبختر هزاران سالهي ملي كه در خون تك تك ايرانيان است وقتي با شكست ارادهي فردي، جمع ميشود نتيجهاش همين افسردگي است كه در امور روزمرهي مردم هم مشهود است. چنين روحي با يك شكست خود را به ته خط رسيده ميبيند.
دو سه روز در پيش پست ناتور را با نگاه مايوسانه اش را از نبود دريچهي اميد ميخواندنم كه مثال ميزد در فيلمي مستند-سينمايي خرس قوي جثهاي براي بدست آوردن غذا تا پاي جان به گروه گرازها حمله ميكرد و زخمي ميشد و دوباره حمله ميكرد و گرازها براي مصون نگه داشتن جان بچه هايشان دور آنها حلقه زده بودند و اين خرس يك تنه آنقدر حمله كرد تا خونين و مالين مرد.
رازها حمله نمي كردند و تنها دفاع ميكردند. ناتور ميگفت: اما خرس اميد داشت...هم اكنون چند بلاگر معروفو قديمي هستند كه پس از فيلتر شدن و يا تهديدهاي مستقيم غير مستقيم به خاطر موقعيت شغلي و خانوادهشان براي خالي نبودن عريضه سالي يكبار آپ ديت ميكنند...پست امروز بلوچ را بخوان. كسي كه ميخنداند، كم كم تلخ ميخنداند و حالا ديگر مي گرياند...اخب دردها و آسيبها و واقعياتي هستند كه فراتر از يك شكست تمام شده هستند، حمله وحشيانه هنوز ادامه دارد. چند استاد دانشگاه كه وبلاگنويس بودند در معرض اخراجند!...اقدامات امنيتي تهديدآميز در داخل بسيار بيرحمانه است. اينهاست كه علي رغم آن علت اولي به ديگران تسري پيدا ميكند. نهايتا من فكر ميكنم اگر برخي هزينهها را از پيش بپذيريم كمي ريلكس تر خواهيم شد. شرايط فرق كرده و بايد خود را منطبق كرد. هر چند دردها واقعي است و مستمر، نه گذرا و خيالي.
من در اين دورهي جديد سعي خود را ميكنم كه بيرحميها و شقاوتها را لااقل در ظاهر به هيچ بگيرم البته با طنز اميدبخش. اين هم نمونهاش:
نامهاي از اكانت ياهوي من به اكانت جي.ميلام
http://sinajami.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html
نهايتا: روز ميمون كارگر را به كارفرمايان تبريك ميگويم.
دقیقا به همین دلیل است که از باز گشتتان مسرورم. تیز بینی و قدرت تحلیلتان, هنگامی که باتخیل و ابتکار همراه میشود , تحسین بر انگیز است ...
-----------
سپاسگزارم
شما میتوانيد پيام خود را در قسمت زير وارد نماييد:
متلک
, 29, 2010
از وقتیکه مقاله خانم شادی صدر را خواندم، چنان دچار عذاب وجدان شدهام که نگو و نپرس! مرتب توی اتاقم بالا و پایین میروم و توی سرم میکوبم و با صدای بلند به خودم میگویم: شووینیست، مرد سالار، بی فرهنگ، خاک تو سری، آخوند صدیقی و هزار بدوبیراه دیگر! ممکن است بپرسید مقاله خانم شادی صدر چرا باعث شده تو این همه خودت را فحشکاری کنی؟ الان عرض میکنم یعنی بعبارت دقیقتر اعتراف میکنم که در دوران نوجوانی به تعدادی دختر همسن و سال خودم که حالا نوه و نتیجه دارند و سنی ازشان گذشته است متلک گفتهام و چه کاری بدتر از این! باور کنید آنموقع به عقل ناقصم نمیرسید که این کارم نوعی جنایت است و باعث رنجش فمینیستها خواهد شد. حالا با اینکه خیلی هم دیر شده ولی بر اساس ضربالمثل قدیمی «ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است» از تمام قربانیان متلکهای آنموقع و همچنین از خانم شادی صدر پوزش میطلبم و تقاضای عفو و بخشش دارم.
مارس سال ۲۰۰۹ به جمعآوری وبلاگهای کلاسیک ایرانی پرداختم که خورد به انتخابات و بعد بیماریهای پی در پی من که عاجزم کرد. از آن کارم هدفهای زیادی داشتم و کلی ایده در مغزم میچرخید که خیلیهاش را حالا فراموش کردهام. درگذشت ناخدا باعث شد تا دوباره بفکر آن کار ناقص بیفتم تا شاید به همت و کمک دوستان هم لیست را کامل کنیم هم روی ایده و پیشنهاداتی که میرسد کارکنیم. اولین چیزی که به عقلم رسید درست کردن صفحه وبلاگهای کلاسیک ایرانی در فیسبوک است که اگر هیچ فایده نداشته باشد دستکم این حسن را دارد که از حال یکدیگر با خبر میشویم و نسبت به غیبت طولانی یکدیگر حساس خواهیم شد. صفحه فیسبوک هنوز کامل نیست مثلا لینک وبلاگها را کم دارد و اگر بتوانیم در بخش عکسها لوگوی وبلاگهای کلاسیک را بگذاریم بد نمیشود. من البته بدون پرسش برخی از دوستان را بعنوان ادمین گذاشتهام که به مدیریت صفحه برای گذاشتن عکس یا حذف مطالب ناپسند دسترسی داشته باشند البته پیشنهاد من این است که تعدادی از دوستان داوطلب شوند و کار را گردشی کنیم. در پایان اگر بلاگرهایی که خود را کلاسیک میدانند و در فهرست ما نیستند حتما خبر کنند تا به لیست اضافه شوند.
تازه از یبمارستان آمده بودم. رفتم سراغ کامپیوتر، عنوان نوشته فرهاد حیرانی را که خواندم دلم لرزید. ناخدا حمید کجوری نویسنده وبلاگ میداف همه را قال گذاشت و رفت، آنهم چه زود!
همین چندماه پیش بعداز عمل قلبم به من زنگ زد آنقدر خندیدیم که نزدیک بود بخیههای سینهام پاره شود. با اینکه خودش بیمار بود مرتب به من روحیه میداد. قول دادم بدیدنش بروم، از کپنهاگ تا هامبورگ راهی نیست... هر دو بدقولی کردیم.
یکبار دیگر گفتگویم را با ناخدا بخوانیم. یادش گرامی باد
گفتم سال نو نزدیک است اینجا چیزی بنویسم تا دوستان و خوانندگان این وبلاگ بدانند که هنوز زندهام و نفس میکشم. از شما چه پنهان سال ۲۰۰۹ بدترین سال زندگیم بود. شرح این بدترین سال کار بیهودهای است و تکرازش هم برای خودم ملالآور! پس همه با هم پایکوبان و رقصکنان به پیشباز بهار میرویم و نوروز را به کوری چشم اهریمن جشن میگیریم. بیاد کشته شدگان جنبش سبز ایران شمع میافروزیم و یاد آندسته زندانیان سیاسی را که هنوز در اسارت اوباشاناند بر سر سفره عیدمان گرامی میداریم. عید همگی مبارک!
امروز از بیمارستان مرخص شدم و بخانه آمدم. عمل موفقیتآمیز بود و حالم بد نیست. بهرحال بین ۶تا ۸ هغته باید خیلی چیزها را رعایت کنم تا کم کم آدم حسابی شوم. از همه دوستانی که چه از طریق کامنت، ایمیل و تلفن نگرانیشان را ابراز کرده بودند سپاسگزارم و برای همهشان آرزوی تندرستی جاودانه دارم. از دوستان عزیزم که در دانمارک زحمت کشیدند و بدیدارم به بیمارستان آمدند نیز سپاسگزارم. خب این هم گزارشی کوتاه بود از سلامتیام تا بعد.
مدتهاست اینجا خاک میخورد، چون خودمان تا یک قدمی خاک رفتیم و برگشتیم. هیجان و عصبیت بعد از کودتا ضربهاش را زد و قلب سوسول ما نتوانست تاب بیاورد و تحمل کند. امروز دوشنبه قرار بود من را به اتاق سلاخی ببرند و چند رگ را بردارند و به قلبم وصله کنند اما یک بیمار ارژانسی و بدحال از راه رسید و عمل بنده هم به تاخیر افتاد. جالب است که قرار گذاشتند درست ۱۳ آبان عملم کنند. دلم میخواهد وقتی بهوش آمدم البته اگر زنده بودم اولین خبری را که بشنوم این باشد: « ایران عزیز از دست این جماعت ریاکار آزاد شد». از فردا اینجا هستم.
این روزها بحثی که در مورد پرچم ملی در گرفته است، عدهای را نگران کرده است که مبادا این گفتگوها باعث شکاف در جنبش سبز شود. به باور من این بحثها ابدا منفی نیست بلکه ادامه آن نه تنها در مورد پرچم بلکه بسیاری از مسائل جنبش ضروری و آگاه کننده است. یکی از اشتباهات بزرگ نسل ما و روشنفکرانش همین بود که زیر پرچم وحدت کلمه سینه زدیم. اگر آنروزها احزاب، جریانهای سیاسی، افراد مستقل و اهل اندیشه به این بحث میپرداختند که با رفتن شاه ما برای ایران چه میخواهیم شاید این سیسال حکومت آخوندها و اسلامیستها تکرار نمیشد.
تقدیم به آنهایی که در زیر شکنجه سبعانه کودتاچیان، مجبور به انکار خود شدند.
یک توضیح: این اولین کار جدید من است که منتشر میکنم. زبان و لهجهای که بکار بردهام برای همگان قابل فهم است. در جایی واژه لری «چوارشه» را بکار بردهام که به معنای وارونه و برعکس است. امیدوارم دوستان و خوانندگان این وبلاگ با اظهار نظر در مورد این ویدئو به من در ادامه کارهای بعدی کمک کنند.