سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۸)

وبلاگ: خدابیامرز

184962_10150096991498227_5086183_nحسن سالکی نیا، نویسنده وبلاگ خدا بیامرز،  نه تنها یکی از استعدادهای وبلاگستان، بلکه طنز نویس بی‌مانندی بود. حتی نام وبلاگ‌اش،  خواننده را به خنده وامی‌داشت. وقتی وبلاگ او را کشف کردم برایش امیلی فرستادم که من مشتری پرپا قرص وبلاگ‌ات هستم و بعدها با هم دوست شدیم. مرگ او هم یک طنز سیاه بود. او که از بیماری ام اس رنج می‌برد، جانش را در تصادف ماشین از دست داد. متاسفانه بعد از مرگ او کسی وبلاگ‌اش را آپدیت نکرد و چون خودش فوت شد. شاید اگر همت سوسن جعفری، نویسنده وبلاگ مرا آفرید آن که دوستم داشت، نبود الان چیزی از نوشته‌های حسن در دست نداشتیم. کار بی‌نظیر سوسن، درست کردن وبلاگی در بلاگفا، با همان نام خدابیامرز بود که نه همه بلکه بخشی از نوشته‌های او را می‌توان آنجا خواند.  همیشه پست‌هایش را با «سلام علیکم» شروع می‌کرد. پست، « روزی که کیبرد انگشتانم را جوهری خواهد کرد» یکسال قبل از کوچ بی برگشت‌اش منتشر کرده بود. «سلام علیکم، می‌خواهم بدانم چطور می‌شود،  آدم خودش را بخار کند. پرواز کند و برود آن بالا، که بعد بتواند چیزهایی را که دوست دارد ببیند، به جاهایی که دوست دارد سرک بکشد و وقتی که هوا اینطوری که الان هست، سرد شد. باران شود و برف شود و ببارد. چطور می‌تواند  آدم خودش را لوله کند و از سوراخ کلید جایی برود تو؟ یا طوری خودش را تا بزند که توی پاکت نامه جا بشود. بعد روی خودش بنویسد که هزینه‌ی پست قبلا پرداخت شده، طبق قردادی، قردادی که باطل می‌شود. فسخ و منفسخ می‌شود، به هم می‌خورد. کاش اقلا نشانی فرستنده داشت  این آدم، این قدر سرگردان نمی‌ماند. مثل نامه‌هایی که بعد از پنجاه سال بعد از ارسال، یک جایی لا بلای  کاغذهای نمور و بایگانی‌های راکد پیدا می‌شوند، پیدا می‌شد و برمی‌گشت».

حالا حسن، مدتهاست  بخار شده، پرواز کرده آن بالا تا شاید چیزهایی که دوست دارد ببیند و هر جا که دوست دارد سرک بکشد. حالا حسن،  لوله می شود و از سوراخ کلید جایی می‌رود تو تا آدمها را سورپراز کند. حالا حسن، خودش را مثل یک کاغذ نامه تا می‌زدند و می‌رود توی پاکت نامه و بعد روی خودش می‌نویسد که هزینه‌ی پست از قبلا پرداخت شده و قاه قاه به ریش ما بلاگرها می‌خندد. حالا حسن، هر چه دلش می‌خواهد با یک سوت انجام می‌دهد. از شما چه پنهان من که حسودیم شده به این آدم، راستی چقدر حسن خوشبخت است. ایکاش خودش را توی یکی آن پاکت‌های نامه می‌گذاشت و روی آن آدرس من را می‌نوشت.

فیسبوک حسن

181961_10150096209298227_223751_n
مراسم خاکسپاری حسن
303425_3507345638606_1613896809_n
سنگ قبر حسن

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۷)

وبلاگ: خانم حنا

dreamsنویسنده وبلاگ، خانم حنا، از سال ۲۰۰۶ می‌نویسد. مطالب وبلاگ بیشتر در مورد زندگی نویسنده در ژاپن است. آخرین پست او در سال ۲۰۱۵ از آن به بعد مطالبی منتشر نکرده است. گاهی او بسیار زیبا و رومانتیک  می‌نویسد. بعنوان نمونه بخشی از نوشته او با عنوان: شما قسمتی از خودتان را در روحم جاگذاشتید و گذشتید را با هم بخوانیم: «  روحم نازک شده بود و شفاف،  عین شیشه. آنقدر که خودم رو درآن طرفش می‌دیدم. دختر دبستانی آن سال‌ها را،  نگین، مریم، بهارک، هنگامه، هدیه، فرناز، شادی ،روناک، سارا، پرستو و همه و همه آنجا بودند، انگار همه یک روح شده بودیم حک شده در خاطرات در و دیوار مدرسه. پسر رو نگاه می‌کردم و دوستانش، که با همان شور و شوقی که ما داشتیم، با همه‌ی انرژی بی‌انتها و خالص کودکانه، مسرور از دنیایی که هنوز غم چندان جایی در آن ندارد سرگرم تماشا بودند و حرف زدن،  روحم راهی زده بود از قلب به پشت پلک‌ها. یک خط مستقیم. بغض سمج  را هی قورت می‌دادم. به یاد می‌آوردم که از آن روزها بیشتر از سی سال گذشته. آنها همه یا رفته‌اند یا آنقدر از من دورند که یادم رفته چطور به هم آن همه نزدیک بودیم. دلم مچاله شد قد یه اشک. آمد تا نوک مژه‌ها…

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۶)

وبلاگ: خْسن آقا

37932_445035925998_8381982_nنویسنده وبلاگ خْسن آقا، با نام مستعار از سال ۲۰۰۲ تاکنون می‌نویسد. این بلاگر خودش را چنین معرفی می‌کند: «ایرانی هستم آواره، در پایتخت نروژ اسلو زندگی می کنم، عشق و علاقه‌ام به ایران مرا به نوشتن وامیدارد!». تقربیا اکثر نوشته‌های او، سیاسی است و بیشتر به انتقاد از عملکرد جمهوری اسلامی درطول حیات‌اش می‌پردازد. گاهی نوشته‌های سیاسی او رنگ  طنز دارد. زبان نوشتاری او، تند و تیز است و گاهی تا حد توهین پیش می‌رود. اما می‌شود این تندی زبان  را به خاطر وبلاگ آشپزی او با نام چنچنه، نادیده گرفت. من خود از این وبلاگ برای پختن خوراک‌های خوشمزه بهره‌ها برده‌ام. جالب است که برخی غذاها، از ابتکارات خود اوست.  

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۵)

وبلاگ: خورشیدخانم 

khorshid-jpg2صنم دولتشاهی، نه تنها یکی از بلاگرهای قدیمی است، بلکه از اولین بانوان وبلاگ‌نویس ایرانی است که باعث بسیاری از زنان به نوشتن در وبلاگ روی آورند. متاسفانه صنم، بعد از استخدام در تلویزیون بی‌بی‌سی، نوشتن در وبلاگ‌اش را کنار گذاشت. حالا آنکه فعالیت در رسانه‌ها نباید مانع نوشتن شود. مثلا مسعود، بهنود هم در بی‌بی‌سی کار می‌کند و هم در وبلاگ‌اش می‌نویسد و نمونه‌های زیادی ازاین  دست داریم.  نثر او محاوره‌ای است و نوعی صمیمیت در خواننده ایجاد می‌کند. در اینحال شهامت او در شکستن برخی تابو‌ها ستودنی است و البته باعث شد که رگ غیرت  بعضی از مردان ایرانی بجوش بیاید و رکیک‌ترین الفاظ را در مورد او بکار برند. در گفتگویی که با او داشتم، در مورد این تهاجم مردانه پرسیدم. باسخ خورشیدخانم این بود: «اوایل که شروع کردم خیلی خوب بود. من اولین ایمیلی که برای وبلاگم دریافت کردم از آقای رضا قاسمی بود، که با اشاره به سرگردونی من در مورد این‌که تو وبلاگم باید راجع به چی بنویسم، نوشته بود «از خودت بنویس» مردم ما احتیاج دارن درباره اون نیمه پنهان زن ها بخونن (نقل به مضمون) که خب برای من خیلی مهم بود که یه دختر بی نام و نشون از یه نویسنده و نمایشنامه نویس معروف ایمیل بگیره. اما بعد از یه مدت کوتاه، برخوردهای بد زیاد شد. ایمیل‌هایی که می‌گرفتم پراز فحاشی‌های زننده بود، «فاحشه» خطابم میکردن، میگفتن با نوشتن از زنانگی‌ات قصدداری مردها رو وسوسه و اغفال کنی، اتهام میزدن که آبروی زن ایرانی رو بردم. حتا یک بار ایمیلی دریافت کردم به امضای انصار حزب‌الله! که اون‌جا تهدیدم کرده بودن که تو اکباتان می‌یان پیدام می‌کنن و اگه به نوشتن ادامه بدم تو صورتم اسید می‌پاشن. البته اون ایمیل مطمئنا جعلی بود…». صنم دولتشاهی از سال ۲۰۰۱ در اولین پست وبلاگ‌اش می‌نویسد: «سلام، این اولین کلمات وبلاگ منه. باید اعتراف کنم چون تایپ فارسی بلد نیستم واقعا جون میدم تا یه مطلبی رو بنویسم،  ضمن از این فونت هم اصلا خوشم نمیاد. باید از هودر (حسین درخشان) عزیز بپرسم که چه طوری میشه این فونت رو عوض کرد. ولی سئوالم رو که تو گروهی که تو یاهو درست کرده ارش می‌پرسم. خوب شاید بخواهید بدونید من کی هستم. اسم من مثلا خورشید خانومه. تا یه هفته یه دیگه۲۴ سالم میشه و از کامپیوترهم هیجی سرم نمیشه.معلم زبان انگلیسی هستم و دانشجوی فوق لیسانس ادبیات انگلیسی. دیدم جای خانوما تو این وبلاگها خیلی خالیه و برای همین دست به کار شدم. البته باید بگم که سرم خیلی خیلی شولوغه و برای همین هفته ای یه بار خواهم نوشت. موضوعات وبلاگ من مختلفه، در مورد چیزایی که دوست دارم و دوست ندارم خواهم نوشت و امیدوارم شما هم بهم کمک کنید و برام مطلب بفرستید…»  اگر چه او در سال ۲۰۱۱ یک  پست در مورد تصادف یکی از دوستانش نوشت، اما  در واقع از سال ۲۰۰۹ به بعد وبلاگ‌اش خاک می‌خورد. امیدوارم روزی به بلاگستان برگردد.

 

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۴)

وبلاگ: خواب زمستانی

72802_135739016613522_1972305207_nمریم مومنی نویسنده وبلاگ، خواب زمستانی از سال ۲۰۰۴ تاکنون می‌نویسد. با اینکه او هرازگاهی به روز می‌شود اما متاسفانه آرشیو او از کار افتاده است. به همین خاطر من نتواستم نگاهی به بایگانی او بیاندازم. مریم نوشته‌های خوبی دارد و گاهی هم ترجمه می‌کند بعنوان نمونه یکی از ترجمه‌های داستان کوتاه «عشق نابینا و ناشنواست» اثر جاناتان سفران فوئراست. او همچنین به عکاسی علاقه دارد و می‌توانید برای دین عکس‌های او به فتوبلاگ‌اش مراجعه کنید.  

سرنوشت وبلاگهای کلاسیک ایرانی (۳۳)

وبلاگ: خیال تشنه

حمیرا طارمی، نویسنده  وبلاگ خیال تشنه مقیم کشور سوئد است و از سال ۲۰۰۳ می‌نویسد. او شاعر و تا کنون چهار دفتر منتشر کرده است. یکی از کارهای با ارزش او پروژه مجله کودکان،  با نام «باکا» است که کانون نویسندگان سوئد، موافقت کرده صاحب امتیاز این مجله باشد و هزینه آنرا به مدت دو سال، اداره ارث عمومی سوئد به عهده گرفته است.  هدف مجله، تشویق کودکان، برای نوشته داستان و شعر است. مجموعه داستان و شعرهای کودکانی که حمیرا با آنها کار می‌کند در کتاب «آن گوهر دفن شده» بازتاب یافته است. این وبلاگ از سال ۲۰۱۰ تاکنون بروز نشده است. با هم یکی از شعرهای حمیرا، را بخوانیم:

   بی خبری مغمومش

معصومیت سکوتش

بکارت گل بوته‌های لبخندهایش

و قلب باورهایش

با خارهای پدر سالار ذهن تو

دریده  می‌شود

اما

در پیله پیراهن مدرنیته

پروانه خواهد شد